۲ اسفند ۱۳۹۰

وعده هاي انتخاباتي

اين روزها همه جا پر است از حرفهاي به اصطلاح جديد، تلويزيون هم تصاوير ممنوع الپخش قبلي را آزاد كرده و هر تصويري بدون اصلاحيه پخش مي شود اينا رو ولش كن كانديداها رو بچسب! واقعا اينا چي فكر مي كنن يا ما رو چي فرض مي كنن؟
اگر من كانديداي مجلس بودم و راي مي آوردم اولين كارم تصويه حساب با كانونهاي تبليغاتي بود كه چند ماه برام وقت گذاشتند بعد مي رفتم سراغ بقيه كارها ... شما چطور؟

۲۱ دی ۱۳۹۰

خانه سينما

01_position.jpg

اينكه وجود خانه سينما چقدر مهم است بر هيچكس پوشيده نيست اما حالا چقدر غيم پيدا كرده خود نكته است حتي شبكه هاي درپيتي كه با چند عروسك مدل و تبليغ داروهاي قواي جنسي اداره مي شوند نيز مسئله شان همين شده..
اي كاش كساني متصدي اين امور مي شدند كه توانايي مديريت در مواقع بحران را دارا مي بودند.
سينما نه خانه مي خواهد و نه هيچ چيز ديگري وزارت ارشاد هم سينما نمي خواهد اين دو بايد با هم كنار بيايند اصلا مگر همين سه ريالها چه اشكالي دارد ! همينها را در سينما اكران كنند خانواده ها هم كنار هم بنشينند. اصلا در اين كشور كسي با كسي تعامل ندارد همه چيز يا بايد باشد يا نبايد باشد من با درست و غلط بودن اين موضوع فعلا كاري ندارم اما چرا هايي هست كه ذهنم را مشغول كرده ! چرا، يا، وجود دارد؟
چرا بايد شبنامه نويسي كنند ؟چرا بايد بيانيه صادر كنند ؟چرا بايد يك تشكيلات صنفي حذف شود؟ چرا يك نفر بايد براي خوشايند خودش منافع ديگران را به خطر بياندازد؟چرا اين سالها خانه سينما درست كار نكرد؟ وزير ارشاد چقدر به خانه سينما فكر كرده بود؟ اصلا چرا همه درباره سينما نظر ميدهند؟ چرا بايد ميوه فروش و عطار و راننده تاكسي از سينما بگويند؟ چرا بايد جيراني مجري برنامه هفت باشد؟
بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او به سمع پادشه كامكار ما نرسد..

۱۶ شهریور ۱۳۹۰

جام زهر را بنوشیم

بیایید برای یک بار هم که شده جام زهر را بنوشیم و کار گروهی انجام دهیم
این روزها که شهر ما نگران است باید جام زهر را سر کشید ، این شبها که طولانی تر می شود و هر سپیده را با تردید شنیدن خبر بدتری آغاز می کنیم باید جام زهر را بنوشیم
واقعیت این است که در کشور ما هیچوقت کار گروهی جواب نداده چه رسد به شهر ما که به لحاظ شرایط جغرافیایی مردمانی سخت تر دارد و متقائد کردن این مردم در مشارکت بسیار پیچیده است.
جشنواره فیلم کودک فرصتی بسیار فوق العاده برای هر شهری است که به اتکای آن بتواند قابلیتها و استعدادهای خود را به رخ بکشد دراین مسیر فیلمسازان همدانی بسیار خوب عمل کردند ، اما دیگران چه ؟ مدیران ارشد این شهر چطور؟
هرچند مقاطعی بحثهای احساسی را مطرح می کنند تا مشارکت جمعی را برایشان به ارمغان بیاورد اما در کل اعتقادی به چنین جشنواره هایی ندارند این را در عمل ثابت کرده اند در طول این چهار سال که جشنواره فیلم کودک در همدان برپا می شد، جز استانداری هیچ ارگان دیگری حامی این رویداد نبود ، مگر اینکه هر اداره راننده در اختیار جشنواره بگذارد تا در کارهای اداری تسریع شود و الا کار دیگری نکردند ، سال گذشته شورای اسلامی شهر همدان چند سکه را به فیلمهایی که خود می پسندید هدیه داد اما مگر جشنواره به چنین قامتی را می توان رها کرد؟
چرا شهرداری به عنوان حامی نباید در راس قرار می گرفت؟ چرا در این چند سال حداقل یک فیلم توسط یک سازمان و یا اداره کل همدان ساخته نشد؟ چرا معاونت فرنگی شهرداری باید درب کارهای فرهنگی را تخته کند؟ چرا های دیگری نیز هست اما !

جشنواره فیلم کودک در همدان

به هر شکل این جشنواره از همدان رفت اما تجربیات آن ماند ، آقایان لطفا بیائید برای شروع هم که شده در این استان همدل باشید ، به منافع همه مردم فکر کنید و به فکر کودکان و نوجوانان باشید.
البته تمام این ناله ها را زمان سقوط تیم پاس به دسته پایین تر نیز کردیم و افاقه نکرد!

۱۱ خرداد ۱۳۹۰

وقتی دو استاندار درام شکل می دهند

همدان در طول تاریخ بارها به ویرانه تبدیل شده و مجدد بنا گشته و زمانی که هیچکس فکرش را نمی کند پیشرفت حاصل کرده و درست زمانی که هیچکس فکرش را نمی کند نابود گشته و اگر اقراق نباشد هزاران بار در طول تاریخ این اتفاق افتاده ..
یک واقعیت در خصوص همدانیها وجود دارد این است که همشهریان ما به دو دسته بی اعتماد به نفس و با اعتماد به نفس تقسیم می شوند هرچند که اکثر همدانیها از اعتماد به نفس پایینی برخوردارند.
دسته اول که تعدادشان بسیار است باید به واسته هزاران کمک و یدک کشیدن به سر منزل مقصود برسند آنهم اگر و اما ، اگر بگذارد.
دسته دوم این مشکل را ندارند یقین بدانید که جز موفقترین اشخاص در این مملکت و خارج از آن میباشند دلیل آنکه اولینها در جهان مختص دسته دوم است یعنی کسانی که اعتماد به نفس کافی دارند ، اما ..

دكتر مرادي

درست زمانی که ما همدانیها( لااقل هم عقیده ها با این متن) به شخصیت تاریخی و فرهنگی خودمان و نیز اعتماد به نفس لازم رسیده بودیم اتفاقهای عجیب پشت سر هم در حال رخ دادن بود.
دکتر مرادی استاندار واقعا دوست داشتنی و یکی از انتخابهای بعید دولت (ع) در این استان فوق العاده ظاهر شدند ، به واقع این استان را سالها بیش از آنچه می توانست پیشرفت کند جلو بردند و درست در زمانی که قرار بود ثمر اینهمه تلاش را ببینیم باز این دولت(ع) بود که همه چیز را برهم زد.

دكتر مرادي

تیم پاس ، جشنواره کودک ، هزاره حکمت سینوی ، همایش بین المللی سرمایه گزاری و .. شاید صدها برنامه فرهنگی و اجتماعی درست در این استان اجرا شد.
که به قول فردوسی پور همدان دارای زیرساختش نبود، اما اجرا شد و به بهترین شکل ، واقعا اگر به من می گفتند قرار است تیم پاس به همدان بیاید روزها می خندیدم ..چون این شهر استادیومی داشت به نام شهدای قدس و هیچکس هم نمی پرسد چرا شهدای قدس ، این شهدا با شهدای فلسطین فرق دارند اینها همشهریان ما بودند که در روز قدس در همین استادیوم بمباران شدند و هیچ جای تاریخ دفاع مقدس که به تصویر کشیده شده نامی از آنها بجز همین استادیوم نیست!
یک نفر به عشق همین شهدا تیم پاس را آورد همانجایی که سالها محل زنده باد هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد بود ،کارکرد دیگری هم داشته باشد و هزاران جوان ناامید این شهر بخندند و داد بزنند و شاد باشند ..
ورزش به یک شخصیت حرفه ای در این استان رسید تیم کشتی در لیگ برتر رفت ، والیبال در لیگ برتر رفت و چندین ورزش اساسی دیگر رشد کردند.
جشنواره فیلم کودک که سالها در تصرف اصفهانیها بود به این شهر آمد شهری که یک سینمای درست نداشت ، و اگر بود هم با سیلی صورتش را سرخ می کرد بعد از این انتقال دارای 9 سالن سینمای حرفه ای با صدای دالبی شد ، جشنواره برپا شد و حالا به قول مسعود احمدیان دبیر جشنواره ،شهری مناسب تر از همدان برای میزبانی وجود ندارد..
بچه های فیلمساز همدان پروانه زرین گرفتند و جز محترمین سینمای کشور شدند و از درجا زدن نجات پیدا کردند و صدها نفر دیگر از هنرمندان این استان انگیزه گرفتند.


حالا تیم پاس به لیگ یک سقوط کرد تیم کشتی نابود شد والیبال سقوط کرد .

۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

اوسا عبدالحسین

اوسا عبدالحسین

پيكر سردار شهيد عبدالحسين برونسي، فرمانده تيپ جوادالائمه كه در شرق دجله در عمليات بدر در اسفندماه سال 63 به شهادت رسيده بود، پيدا شد.
خبر آنقدر کوتاه است که قلبمان ایستاد..
خاکهای نرم کوشک ..آن مرد دست نیافتنی بالاخره برگشت..

 شهيد برونسي

نام پدر:حسين‌علي‌ محل تولد:شهرستان مشهد
تاريخ تولد:03/06/21 تاريخ شهادت :25/12/63
محل شهادت :شرق دجله منطقه :عمليات بدر
مسؤليت :فرمانده‌تيپ‌ شغل :
عضويت : كادر يگان:لشكر 5 نصر
گلزار :بهشت رضا کد شهید:6301990

اینجا را کلیک کنید

اینجا را کلیک کنید

۱۱ فروردین ۱۳۹۰

باورما نمی شود ..

رضا صفدری

رضا صفدری به دلیل حمله قلبی درگذشت.

۲۳ اسفند ۱۳۸۹

۱۳۸۹

نمی دانم چرا دیگه حوصله ام از زمستان سر می رود، از این سرمای سوزان و باران و باد و.. اصلا انگار همه چیز دگرگون شده همه بهم ریختند امروز متصدی بانک سر پیرمردی داد زد: آقای رستگاری چندبار بگم اینجا جای امضا بانکه تو نباید امضا کنی!
آقای رستگاری که پیرمرد کچل قد بلندی بود جلو تر آمد و گفت: چقدر ریختن ؟
سال 89 رو دوست دارم به چند دلیل که کاملا شخصی است و سال 89 رو دوست دارم به چند دلیل که شخصی نیست

اول: هیچ موردی نیست
دوم: ......
سوم: دیدن فیلم درباره الی

چه جالب تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم که چقدر زندگیم ساده شده یعنی چقدر اتفاق تو این مملکت نمی افته که بشود به آن دلخوش کرد، حالمان خوب نیست آنقدر که اول سال با پایان سال تفاوتی ندارد سروته بهم چسبیده مثل لواشکهای جاده هراز که تو گرمای کیف دستی میچسبه به کاغذهایی که فقط تو کیف دستی ارزش دارند .

این اسامی بهترینها از نظر عالیجناب نویسنده است.

بهترین رادیو در سال 1389
رادیو پیام

بهترین مجری رادیویی مرد
بهروز رضوی
بهترین مجری رادیویی زن
فاطمه صداقتي


feri.jpg
بهترینهای تلویزیون در سال 1389

بهترین برنامه تلویزیونی
نود

بهترین برنامه صبحگاهی
روز از نو

بهترین کارگردان سریال
مهدی عسگرپور جراحت

بهترین بازیگر زن
آتنه فقیه نصیری جراحت

بهترین بازیگر مرد
فریبرز عرب نیا مختارنامه

بهترین مجری تلویزیونی
عادل فردوسی پور

19158_762.jpg
بهترینهای سینما در سال 1389

بهترین فیلم
طلا و مس همایون اسعدیان
بهترین فیلم‌نامه
حامد محمدی طلا و مس
بهترین شخصیت‌پردازی
جدایی نادر از سیمین

بهترین فیلم‌بردار
حمید خضوعی ابیانه پرسه در مه

بهترین بازیگر زن
نگار جواهریان طلا و مس و لیلا حاتمی پرسه در مه
بهترین بازیگر مرد
بهروز شعیبی طلا و مس، شهاب حسینی پرسه در مه ،پیمان قاسمخانی سن‌پطرزبورگ

بهترین بازیگر زن مکمل
پانته‌آبهرام هیچ
بهترین بازیگر مرد مکمل
مهران احمدی هیچ

بهترین موسیقی
محمد رضا علیقلی یه حبه قند
تدوین
هایده صفی‌یاری جدایی نادر از سیمین

pakdel.jpg

بهترینهای تئاتر1389

حسین پاکدل نمایشِ حضرتِ والا
هدا ناصح بازی در نمایشهای تماشاچی محکوم به اعدام و کافه مک ادم
مهدی پاکدل بازی در نمایشهای ابرهای پشت حنجره و نوشتن در تاریکی


۷ اسفند ۱۳۸۹

پاس

تیم پاس نیاز به انسانیت دارد ، نیاز به هیات مدیره ای که توانایی آنها بیش از این باشد.
پاس به مرادی نیاز دارد مردی که مرد روزهای سخت بود.
درضمن سردار ملاحی همان کسی است که سال گذشته این تیم را نجات داد ( قابل توجه جیره خواران)
این مدیریت استان است که لنگ لنگان پاس را راهی دسته یک می کند.


پاس

مطلبی که می خوانید گرفته شده از سایت همشهری است.
در سال 1332 تعدادی از افسران پلیس به همراه سروان اسدالهی به منظور سازماندهی ورزش پلیس حرکت تازه‌ای را آغاز می کنند. در این سال سروان اسدالهی با یک توپ فوتبال و با کمترین امکانات به همراه گروهی از دانشجویان دانشکده افسری، برای تشکیل تیم فوتبال شهربانی وارد میدان می شوند.
این تیم اولین تمرین خود را در زمین دانشکده افسری انجام می‌دهد. تیم دانشجویان دانشکده افسری همزمان با مسابقات قهرمانی نیروهای مسلح در سال 1332 به طور رسمی اعلام موجودیت می کند و با اقتدار و شایستگی در سکوی دوم این دوره از رقابتها قرار می‌گیرد.
پس از آن سروان صادقی با عشق و علاقه و با کمک سروان اسدالهی و چند نفر از بازیکنان قدیمی اقدام به تشکیل تیم شهربانی می‌کند و به عنوان مسئول تیم برگزیده می شود

در آن زمان مربی تیم شهربانی بهمن شهیدی بود. در 17 تیرماه سال 1342، با تلاش سروان صادقی و جمعی از دوستداران ورزش در پلیس، باشگاه تحت عنوان پاس به ثبت رسید و پیش نویس اساسنامه تهیه و پاس دارای هویت قانونی و سازمانی شد. در سال 1345 اساسنامه باشگاه پاس به تصویب هیات مدیره رسید و بعد از دوازده سال فراز و نشیب و شرکت در مسابقات رسمی و غیر رسمی و پشت سر گذاشتن مشکلات فراوان این باشگاه فعالیت رسمی خود را آغاز کرد
پاس

اولین مسابقه رسمی
اولین مسابقه رسمی تیم پاس در سال 1343 و در مقابل تیم فوتبال کوروش انجام شد. در آن بازی پاس با ترکیب نفراتی چون: فرامرز ظلی, حسن حبیبی, محمد رنجبر, حشمت مهاجرانی, رسولی, یزدانیان, معیریان, محمود یاوری, همایون شاهرخی, یینه ورزان و پرویز میرزا حسن وارد میدان شد و با این تیم به تساوی یک بر یک رسید. پاس در سالهای 1355 و 1356 با مربیگری حسن حبیبی, قهرمان لیگ تخت جمشید شد.

پاس بعد از انقلاب در جام حذفی شهید صمدی اسپندی در سال 1358 به مقام دوم تهران رسید. پاس در سالهی 1370 و 1371 طی دو دوره متوالی از لیگ آزادگان, عنوان قهرمانی مسابقات را به دست آورد و در دیماه 1371 با شایستگی تمام در مسابقات فوتبال جام باشگاه‌های آسیا به عنوان قهرمانی دست یافت. قهرمانی پاس در شهر منامه، پایتخت بحرین و بعد از پیروزی برابر تیم قدرتمند یومیوری ژاپن و الشباب عربستان به دست آمد.
قهرمانی باشگاهی آسیا ـ 1993
در پایان مسابقات لیگ آزادگان در سال 71، تیم پاس به عنوان نماینده کشورمان و قهرمان باشگاه‌های ایران در مسابقات جام باشگاهی آسیا شرکت کرد.

مرتبط:
اینجا
اینجا

ادامه "پاس" »

۲۷ دی ۱۳۸۹

قبل از عملیات بدر

آمدند و گفتند ،نشستندو گفتند و نوشتند که چرا کینه داری !آنها هم مسلمانند مثل ما!
درباره مطلب قبلیم که نوشتم عراق را سوراخ سوراخ کنید گفتند...چه باید نوشت؟ بفرمائید مملکت برای شما !

شهید مهدی باکری

متن زیر سندی است از یک شب شورانگیز لطفا چشمانتان را ببندید و خودتان را تصور کنید می شه شرایط را تحمل کرد؟ می توانید ؟عراق این فضا ها را ایجاد کرد دقیقا همین عراقیها ..

سردار شهید مهدی باکری:

همه برادران تصمیم خود را گرفته‌اند، ولی من به خاطر سختی عملیات تاكید می‌كنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم(علیه السلام) باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كنیم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.
اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.
تا موقعی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند. حتی اگر مجروح شد سكوت را رعایت كند، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نكند.
با هر رگبار سبحان‌الله بگویید. در عملیات خسته نشوید. بعد از هر درگیری و عملیات، شهدا و مجروحین را تخلیه كرده و با سازماندهی مجدد كار را ادامه دهید. حداكثر استفاده از وسایل را بكنید. اگر این پارو بشكند، به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد. با همین قایقها باید عملیات بكنیم.
لباس های غواصی را خوب نگهداری كنید. یك سال است دنبال این امكانات هستیم.

برادران! خدا را از یاد نبرید نام امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد.با ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله»

لشكر عاشورا در كنار سایر یگانهای عمل كننده نیروی زمینی سپاه، در اولین شب عملیات بدر، موفق به شكستن خط دشمن می‌شود و روز بعد به تثبیت مواضع در ساحل رود می‌پردازد.

... حقیقت همین است ، آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود و مرد ترین مردان از همین خاک بال در آسمانها می گشودند، زمین عرصه ی وجود یک حقیقت آسمانی است و جنگ برپا شده بود تا آن حقیقت ظهور یابد ..

۱۹ دی ۱۳۸۹

Iran is going to end their ۳۵-year title drought

asiancup_logo.png


تیم ملی فوتبال محترم : لطفا اگر قرار است حذف شوید، عراق را سوراخ سوراخ کنید.

عزيزي فريق كرة القدم : الرجاء إزالة إذا أردنا الحصول على حفر في العراق.

البته که ایران همیشه با افتخار بوده و هست و هیچ وقت به کشورهایی چون عراق فکر نمی کند اما چه کنیم که این کینه در رگهایمان جاری است و عراقی همیشه عراقی است.

بطبيعة الحال ، أن إيران كانت ومازالت دائما بالفخر وأي وقت من الأوقات إلى بلدان مثل العراق، ولكن ما لا نعتقد أن هذه الكراهية في عروقي، والآن العراق هو العراق دائما.

۱۳ آذر ۱۳۸۹

باز پائیز

باز پائیز از راه نرسیده درحال رفتنه و انگار این را باید تکراری ترین سناریو جهان بنامیم فیلمنامه ای که نه سجادپور ردش میکند و نه معاونت سینمایی می تواند جلو اجرای آن را بگیرد اصلا همین موش کوچولوی سینمای ایران(جیرانی) او هم نمی تواند رقم مخاطبانش را دستکاری کند .خلاصه پائیز هرچه هست زیباست
آبانماه تقریبا ماه جشنواره فیلم کوتاه ایرانه جشنواره ای که این سالها چیزی شبیه سالن مد لباس شده و کسانی که حتی یک فریم فیلم هم نساخته اند با قیافه های عجیب و غریب همراه با دافهای عزیزشون جلو در سینما فلسطین سیگار می کشند ، البته جشنواره چند دسته از آدمهای مختلف رو تو خودش جا داده یه دسته دیگه دسته وحشیا هستند همونایی که بعد از تمام شدن فیلم بیخودی دست می زنند و ساکت می شوند ..دوباره دست می زنند ..تک دست می زنند جیغ می کشند و دوباره دست می زنند این لغب رو یه نفرکه کنار من نشسته بود بهشون داد و می گفت اینا وحشی هستند.
دسته دیگه از فیلم کوتاه گذشته ها هستند اونایی که یه زمان فیلم کوتاه می ساختند و حالا فیلمساز شدند مثل شهاب رضویان ، بیژن میرباقری، مجید برزگر، و چند نفر دیگه ، همونایی که یه روزایی تو این جشنواره فیلم داشتند و حالا میان که یاد اون روزا رو زنده کنند و ما میرویم که به امروز اونا برسیم ! اونا دست می زدند و ..دست می زدند و ساکت می شدند و بعضیا هم ساکت نمی شدند.
جشنواره امسال ناصر باکیده نداشت مثل همون سالهایی که محمد آفریده نداشت..احتمالا سال بعد همینهایی که داره هم نداشته یاشه ..اما همیشه ما از سالهای قبل یاد می کنیم که چقدر خوب بود ، حتی چاییهای جشنواره هم طعم دیگری داشت.. اصلا کل این مطلب رو نوشتم که بگم امسال خوب نبود مثل پارسال و چند سال پیش ولی قدیما عجب جشنواره ای بوده ... نمی دونم شاید.
حالا که همه عوض شدن و یادی از هم نمی کنند و انگار این مدل بهتر است که به هیچکس فکر نکنی و فقط به کارت فکر کنی.

۷ آبان ۱۳۸۹

جراحت

تمام روز به این فکر میکردم که چرا یه نفر باید جای من مطلب بنویسد؟ آنهم جایی که بنایش دفتر شخصی است یا همان وبلاگ!
نتیجه ندارد به همان دلیلی که ما اهالی این فضای الکترونیک میدانیم.. اینکه خوب است و خدا پدرش را هم بیامرزد که فقط یک پست نوشته و آنهم محترمانه هرچند نظر خود دزدش است اما نظرش است و لا اقل بدو بیراه نیست،یا فیلترش نکرده ! بگذریم اصل مطلب این است که مطلب قبلی را کسی ، یا کسانی بجای بنده در وبلاگ بنده نوشته اند و از آنجا که این قطعنامه آخری 5+1 خیلی بیرحمانه است ما را از ردیابی محروم نمود و نتوانستیم آی پی این عزیز یا عزیزان دزد را بدست آوریم همانقدر دانستیم که از طهران بنای دزدی نهاده شده.

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
چقدر دوست دارم لحظه جاری شدن این صدای جاودانه را و چقدرجاودانه است این صدا

آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاهه مطمئن هستی بر من تکیه کن
سوره نمل آیه7

خدایا من تنها شده ام و بر تو تکیه کرده ام چون تمام کسانی را که می شناختم همه پلاستیکی بودند .

مدام خیابانهای شهر را بلا و پایین می کنم به هر چهارراه که میرسم پلاک بزرگی طراحی کرده اند چندی پیش برای جشنواره کودک تمام شهر را آذین بسته بودند با ساختن المانهای گوناگون ترسناک برای جشنواره کودک! شهر را آراسته بودند انگار اینجا مسابقه است اصلا این شهر جایی شده برای رقابت! جشنواره را چنان برگزار کنیم و کنگره را چنان ..اصل ماجرا گم شده آنقدر درگیر بازی تبلیغات شده ایم که ماجرا زیر همین بنرها گم شده.
معصومانه لبخند می زنند، با همان لباسهای خاکی وسن کمشان چنان کاری کردند که جهان را معطوف عملشان ساختند ساکت یا کمی سرزنده ،واقعیت این است که سنشان کم بوده در همین باغ موزه شهدا که قدم میزدم نام تمامیشان را چنان باشکوه نوشته اند که لحظه ای به خود لزرزیدم ..و واقعا لرزیدم ..خدا بفریاد مسولین برسد که پا جای پای آنان گذاشته اند.
انگار از ما ناراحتند از سال گذشته که مستند یکی از همین سرداران را ساختم چند بار به خوابم آمده و هر بار بی آنکه چیزی بگوید نشسته و نگاهم کرده..هربار هراسان از خواب بیدارشده ام و جز لرزش دست و تنگی نفس چیزی به یاد ندارم بارها از خودم پرسیده ام................نمیخوام بنویسم اصلا نمیتوانم بنویسم خلاص!!

خدایا چرا دعاهای دکتر شریعتی رو برآورده نکردی ؟


از وبلاگ یک پزشک:

[پلیس دکتر تِریِه را داخل سلول می‌برد و ناوارو مَیو، پدر دختر فوت‌شده، را از سلول فرا می‌خواند]: مَیو! بیا! شما، اونو نمی‌شناسی! دکتر تریه است! ایشون پدر اون دختر جوانیه که تو رو تخت عمل کشتیش! فرانس میو!
میو [به میله‌ها چنگ می‌زند]: بدینش به من ناوارو! فقط پنج دقیقه!
ناوارو [جلویش را می‌گیرد]: نه! انتقامو فراموش کن! می‌دونی چرا اون اینجاست؟ برای اجرای قانون!
میو: اجرای قانون؟! ولی این مرهم درد من نیست!
ناوارو [میو را دور می کند]: مرهمی برای دردت وجود نداره!
میو: زندگی کردن، با جراحت خیلی دشواره!
ناوارو: خیلیا با جراحت زندگی می‌کنن! پشت هر جراحتی هم، ماجرایی خوابیده!
(ناوارو- اپیزود «مرگ در کلینیک»)

۲۷ شهریور ۱۳۸۹

۲۴ بهتر از همیشه

24 بهتر از همیشه

جشنواره کودک بعد از کلی کش و قوس بالاخره روزهای آغازین را پیش رو دارد با این تفاوت که امسال مدیر جوان و خلاقی در راس اجرای آن حضور دارد که این درواقع نقطه عطفی است در مدیریت فرهنگی این شهر .
سه دوره گذشته با صرف هزینه های فراوان و با تزریق بی اندازه بودجه برگزار می گردید که اگر بخواهیم بارم بندی برای سنوات گذشته بکنیم فقط دوره بیست ویکم را می توان با کمی ارفاق با 16و چند صدم جمع و جور کرد.
نداشتن تجربه و عدم اطلاعات درست و نا آشنایی مسئولان از ماهیت جشنواره و حوزه سینما ضعفی بود که این چند دوره بطور پنهان دامنگیر این رویداد بزرگ سینمای کودک و نوجوان ایران شده بود.
اما با گذشت زمان و تکرار و تمرین، مسئولان وقت جشنواره تا حدی با مقوله سینما آشنایی پیدا کرده و گامهایی برای استواری آن برداشتند اما تاثیر آن بر جو فرهنگی استان و حتی از بعد دیگر معرفی همدان به بخش اعظم بین الملل را هم که از نعمات این جشنواره بود غنیمت نشمردند و هیچگاه به هنرمندان بومی بهای لازم را ندادند!
البته این ظاهر ماجرا بود چرا که تمام تلاش آنها برای استفاده از نیروهای به اصطلاح حرفه ای تنها به دیدارهایشان در محل کار محدود می شد و فعالیت اجرایی بخش یا در بسیاری مواقع تمام پروژه افتتاح و اختتام جشنواره را نیروهای بومی انجام می دادند !

حجت الاسلام کرمی

اما جشنواره بیست و چهارم در حالی برگزار می گردد که مدیر جوان روحانی آن با تمام توان تلاش می کند و به دور از همه جنجالهای تبلیغاتی و مصاحبه و تیتر و اخبار تا نیمه های شب با ایمان به راه خود ادامه می دهد و احساسی که تراوش می کند این است که او نتیجه اعتمادش را خواهد گرفت و بهترین دوره برگزاری جشنواره را رغم خواهد زد انشا الله.

۲۴ شهریور ۱۳۸۹

همان

آن عکسم بهتر است

همان که در آن آفتاب تابستانی چشمم را می‌زند

و دسته‌ئی از مویم

بر پیشانیم آویخته است

همان که پای زره پوشم ایستاده‌ام

چند لحظه

پیش از بمباران.


شمس لنگرودی

۱۵ شهریور ۱۳۸۹

شیلی

وقتی اسم این کشور را می شنوم نا خود آگاه یاد قوم اینکاها می افتم اینکا به معنی "خدا در زمین"، است.
اقیانوس آرام کل مرز غربی این کشور را تشکیل می‌دهد یعنی این کشور نوار باریکی است که از شمال با پرو و از جنوب هم معلوم نیست با چه کشوری هم مرز است مردمان سرخ پوستی که لااقل 10 هزار سال قدمت تاریخی دارند.
اما نکته ای که امروز نام شیلی را برزبان انداخته ماجرای 33 معدنچی زیاده خواه است!

پنجم آگوست رو هیچ کدام از این کارگران و شاید بسیاری از مردم شیلی از یاد نخواهند برد، معدنی در شیلی ریزش کرد، این معدن مس و طلا در نزدیکی سن خوزه قرار دارد. در نتیجه این حادثه ۳۳ نفر از معدنچیان گرفتار شدند.

خوشبختانه آنها به اندازه کافی ذخیره غذا داشتند و از طرف دیگر تیم نجات هم ظرف 3 هفته توانست به آثاری دست پیدا کند که نشان از زنده ماندن کارگران بود در واقع آنها به کاغذی دسترسی پیدا کردند که از عمق 700 متری زمین می آمد و بروی آن نوشته بود : ما 33 نفر زنده هستیم این خبر آنقدر شگفتی ساز بود که رئیس جمهور شیلی به محل آمد و با جمعیت حاضر لحظاتی را جشن گرفتند.

سباستین پینه‌را رئیس جمهور شیلی

تیم نجات بدون وقفه در حال پیدا کردن راهی است که بتواند کارگران را از معدن که در میان سنگهای عظیم و سخت گرفتارند را بیرون آورده که این نیازمند 3 الی 4 ماه تلاش است.
مواد غذایی غنی‌شده از طریق کانال‌های باریک ارتباطی برای آنان ارسال می شود معدنچی‌ها متوانند ارتباط ویدئویی با دنیای خارج داشته باشند ريا، بواسته فیبرهای نوری !

حالا این که امیدواریم هرچه سریعتر این اتفاق بیافتد و آنها دوباره به شرایط معمولی زندگی بازگردند، اما نکته هایی وجود دارد که نمی توان چشم پوشی کرد!

اگر این معدنچیان در ایران دچار چنین حادثه ای می شدند چه اتفاقی رخ می داد؟
اگر بر حسب اتفاق آنها می توانستند مدتی زنده بمانند چه حوادثی مرگشان را رغم می زد؟
اصلا کارگران معدن( هنرمند،معلم و ..) در ایران چقدر ارزشمند هستند؟

معدنچیان شیلیایی

شاید من خیلی بدبین شدم اما واقعیت به نظرم همینه که اگر در ایران چنین اتفاقی بیافتد ما همان شب به فکر برگزاری مراسم مناسب و تهیه خرما و حلوا و چاپ بنر توسط سازمانها و ارگانها جهت تقویت فرهنگ نوع دوستی و نصب آن بر جای مناسب محل برگزاری مراسم و تهیه عکس و ارسال به دفتر وزیر جهت بررسی و اعلام نظر و .. می افتیم و همه چیز هم به گردن تقدیر می افتد و هیچکس نه تنها در دنیا و ایران بلکه در 10 کیلومتری این معدن خبردار نمی شود چه رسد به اینکه یه نفر تو شیلی از این ماجرا باخبر بشود!


مرتبط:
اینجا

۲۹ تیر ۱۳۸۹

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء


اللهم لا اله الا انت العلي العظيم ذو السلطان القديم و المن العظيم و الوجه الکريم

لا اله الا انت العلي العظيم ولي الکلمات التامات و الدعوات المستجابات خل ما اصبح

به دعای همه نیازدارم برای سلامتی نازنینی که تمام زندگیم است.


وقتی تو نیستی

من فکر می کنم تو

آن قدر مهربانی

که توپ های کوچک بازی

گل های کاغذین گلدانها

تصویرهای صامت دیوار واجتماع شیشه ای فنجانها،

حتا

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟


اینجا که ساعت و

آیینه و

هوا

به تو معتادند.

وانعکاس لهجه ی شیرینت

هر لحظه زیر سقف شگفتی هایم

می پیچد.

ای راز سر به مهر ملاحت!

رمز شگفت اشراق!

ای دوست!

آیا کجاوه ی تو

از کدام دروازه

می آ ید

تا من تمام شب را

رو سوی آن نماز بگذارم

کی؟

در کدام لحظه ی نایاب؟

تا من دریچه های چشمم را

به انتظار،

باز بگذارم


وقتی تو باز می گردی

کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است.

ادامه "یا من اسمه دواء و ذکره شفاء" »

۲۶ تیر ۱۳۸۹

جشنواره مهم

یاد ش بخیر دکتر مرادی


این روزها مدام از آن میشنوم که جشنواره کودک همچون سونامی به جان بحثهای همدانیها افتاده حالا اینکه خود این جشنواره چقدر مهم است بماند اما اینکه همه می خواهند از این جشنواره عایدات حاصل کنند
اصلا مقصر آقای ضرغامی است اگر او پیریایی را برای تصدی گری مرکز موسیقی انتخاب نمی کرد و اگر با استعفایش بعد از 3 سال موافقت نمی کرد و اگر رئیس جمهور ایشان را در پست دیگری در عمارت ریاست جمهوری بکار نمی گرفت و اگر ایشان گزینه معاونت وزیر کشور نمی شد و اگر نمایدنده محترم همدان با استاندار شدن ایشان موافقت نمی کرد الان ایشان استاندار نیود تا شنونده گلایه های همدانیها باشد.
خوب حالا مقصرچه کسی است ؟

یک بار دیگر از منظری دیگر اگر بگوییم هنرمندان قالب کشور نه تنها همدان، منتظر معجزه ای هستند که یک نفر در یک شب کیسه دلار ( ببخشید یورو) را زیر سرشان بگذارد و آنها هم ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شوند و کیسه پررا به صرافی ببرند و بعداظهر هم فیلمشان را بسازند کمی بیراه نگفته ایم ..اصلا همه انتظار دارند کس دیگری بیاید و اسباب را محیا کند و زیر سایه اولین تک درخت که کنارش جوی آبی روان است بر صندلی کارگردانی فیلم بلند تکیه بزنند ..عزیزان نمی شود اینهمه دنبال مقصر نگردید !
مقصر خودمان هستیم که راه را کج می رویم مگر آقایانی که می آیند و مبالغ میلیونی میگیرند تا زیر همان درخت فیلمشان را بسازند از کرات دیگر به این دیار آمده اند؟ یا می خواهند جیب من و تو را خالی کنند !
نه فقط کمی رنج راه را بر تن خریده و زیر همین گرمای سوزان تلاش کرده اند.

حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام:
بال پرواز هر کس به اندازه همت اوست

مرتبط:
اینجا
اینجا
اینجا

۲۴ خرداد ۱۳۸۹

از تو ....

این همه حسود بودم و نمی دانستم
به نسیمی که از کنارت
موذیانه می گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار ٬
که بی حیا نگاهت می کند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد ٬

حسادت می کنم .....

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت بد بینم
طبیعت پر از نفس های آدمی است ٬
که مرا وادار می کند حسادت کنم

به تنهایی ام

به جهان

به خاطره ای دور از تو ....

مسعود کیمیایی

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

سومین روز خردادماه

هرچه به ظهر نزدیک تر می شدیم وضعیت وخیم تر می شد.کشته های بیمارستانها را آمبولانسها آژیرکشان می آوردند. بعضی از شهدا را هم خانواده هایشان لای پتو یا ملحفه با شیون و زاری پشت در غسالخانه می گذاشتند.یک عده هم داوطلبانه با وانت در سطح شهر می چرخیدند و توی آوارها دنبال شهید و مجروح می گشتند و منتقل می کردند.از زبان همین آدمها خیلی خبرها می شنیدیم برایمان میگفتند:کدام نقطه شهر بیشتر زیر آتش است یا نیروهای عراقی چقدر جلو آمده، کجاهستند. وقتی می پرسیدیم چرا دشمن پیشروی کرده ؟ مردم که با دل و جون می روند و دفاع می کنند درجواب از کمبود نیرو و اسلحه گله می کردند.صدای انفجارهایی که از دور و نزدیک مرتب به گوش می رسید،حرفهای اینها را تائید می کردو ما را بیشتر به کار وا می داشت.آقای سالاروند تند تند شماره می نوشت و به لباس شهدا سنجاق می کردو ما هم وقتی جنازه ها را به داخل می آوردیم آمار و مشخصات را توی دفتر وارد می کردیم.از آن طرف دیگر قبر خالی نداشتیم .فقط فشار کار توی غسالخانه زنانه نبود تعداد شهدای مرد هم به خاطر حضور در مناطق درگیری به تدریج زیاد می شد... توی آن شلوغی و هیاهو شنیدم یک نفر می گفت: آب،آب.

قسمتی از رمان دا بر اساس خاطرات سیده زهرا حسینی

سوم خرداد


یادش بخیر همین چند سال پیش هم اوضاع بهتر از حالا بود لااقل نزدیک این ایام رسانه ملی حال و هوای دیگری داشت بعضیها که یادشان مانده بود سر کوچه ها گل و شیرینی به مردم میدادند ،پارچه نویسهای سیاه و سفید و تکه روزنامه های کپی گرفته شده و.. وقتی خیلی از این روزگار دور میشم و میرم به دوران مدرسه بازهم می بینم اوضاع بهتر از حالاست.
سوم خرداد و مناسبتهای اینچنینی را می گویم ، همه شاد بودند و طعم شادی را از چشمانشان می شد چشید ، اما حالا بعد از سالها انگار همه اون شور و حالها برای همان وقتها بود انگار قرار بود نسل ما هم ارزشها را حفظ کند و هم به یاد داشته باشد چه شده و فقط انگار نسل ما این رسالت را به عهده داشت، حالا که مسائل مهم تر شده ، حالا بچه مدرسه ایها هم درست نمی دانند چرا سوم خرداد سر در مدرسه شان بنر می زنند ، و چرا این روزها نام خرمشهر را بیشتر می شنوند، اصلا این خرمشهر کجاست ؟ به خدا خیلیها نمی دانند ، و خیلیها می دانند و برایشان فرق نمی کند ، آخر مسائل مهم تر شده روزگار عوض شده و امروز سوم خرداد جز عملکردشان است که باید عکس بگیرند و گزارش بنویسند که برای این روز چه کردند.
چند وقت پیش که به جنوب رفته بودم سری به خرمشهر زدیم بچه ها کنار شط داد و بیداد می کردند : قایق سواری تا کنار مرز عراق نفری 1000تومان آقا بیا قایق..
چهره سوخته و جسم نهیف ،درآمد خودش و خانواده اش از این راه است می گوید نزدیک عید کارشان بهتر می شود آنهم به خاطر کاروان راهیان نور.

۶ فروردین ۱۳۸۹

به همین راحتی

اوشین،هانیکو،سیلاس، سویچی ،از سرزمین شمالی،دربرابر باد، شمشیر تیپو سلطان، لینچان، یانگوم، جومونگ ، ویکتوریا،
هزاردستان ، سربداران ، پائیز صحرا ،گل پامچال ، روزی روزگاری ، پدرسالار ، علی کوچولو ،هادی هدا ،کا و اندیشه، خونه مادربزرگه


به همین راحتی ویکتوریا با مضمونی عصیانگر و متجاوز به خانه های ما رخنه کرده کاری که به جرات می توان گفت هیچ کدام از شبکه های تلویزیونی ما نتوانستند آنقدر مخاطب جذب کنند البته همه مشکلات هم از رسانه ملی نیست.
اما چرا هایی وجود دارد که معلوم نیست چه کسی باید پاسخگو باشد!

اینکه چرا باید سه ریالهای نازل و بی ارزش سوریه ای و کره ای و این اواخر ترکیه ای از رسانه ملی پخش شود !
اصلا فرهنگ کره ای را چرا باید انقدر مرور کنیم بعد از سه ریال های ژاپنی حالا نوبت قسمت دیگری از شرق آسیا است؟
پشت صحنه سه ریال کره ای هم برای ما جذاب است !
ما فرهنگ خودمان را چقدر می شناسیم ؟

این روزها بسیاری از خانم ها وقت خود را برای دیدن سریال هایی صرف می کنند که از یک شبکه ناشناس با سیاستهای ضد خانواده پخش می شود ونا خواسته همین مسئله به جامعه هم رخنه کرده !
تقاضامندی سرگرمی همیشه و همه حال وجود دارد به خصوص زمانهای طولانی که شبکه های ت له ویز یونی ما مشغول پر کردن آنتن به هر شکل هستند و این امر موجب خلا جدی در میان جامعه و رسانه ملی شده ..
پاسخگویی به نیازهای جامعه بسیار مشکل است اما شدنی است.

به همین راحتی

چرا ویکتوریا و برنامه های این شبکه برای خانواده ها جذاب است ؟

تمام حرف این سه ریال این است که مردان خیانکار و بسیار اسیب پذیرند و این زنان هستند که می توانند و خود را از دام مردان خبیث نجات دهند و به عشق وآرامشی که بدنبالش هستند برسند در واقع آنقدر زنان را مظلوم نشان می دهد که هر خانمی با آن همذات پنداری کند ..


من خیلی بدبینانه به این موضوع نگاه می کنم و برای آن چند نکته را بررسی میکنم :

این شبکه توسط عده ای خاص اداره می شود که می دانند جامعه ایران بسیار قائل به خانواده است پس اولین اقدام فروپاشی خانواده را مد نظر دارد.

دوم : ساعات پخش برنامه های جذابش هوشمندانه انتخاب شده به این صورت که هر خانواده ای که درگیر دیدن این سریال است دیگر فرصتی برای دیدن هیچ برنامه ای نداشته باشد و این که ساعات پیک هر شبکه ای می تواند همان ساعات باشد و این خود باعث ضربه زدن به شبکه های ملی ماست.

سوم :رواج طلاق و ساده انگاری این امر که قبح طلاق را می ریزد ..به راحتی می بینیم که زوجها جدا می شوند یا ازدواج می کنند و این درحالی است که در جامعه ما این امر به سادگی امکان پذیر نیست نه بدان خاطر که مشکلات قانونی دارد بلکه هم دین و هم عرف ما جدایی را امری ناپسند می داند و عادی نشان دادن این مسئله ..!

چهارم: دست اندرکاران این شبکه به فکر مردان هم بوده اند و اینکه یکطرفه قضاوت کنیم نیست ،آنها زنانی خوش اندام و برهنه را به نمایش می گذارند و جذابیت دروغینی را فراهم می آورند تا خانواده را یکجا دور هم جمع کنند و بعد حس بدبینی بدجنسی بد رفتاری و هزاران بد دیگر را در آن شعله ور کنند.

به همین راحتی

یه هدیه نوروزی:
موسیقی تیتراژ هادی وهدا
Download file

موسیقی سریال اوشین
Download file

۹ اسفند ۱۳۸۸

روزهای غریب

هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست.

جالب است روزگار ما یا به قول دوستی بسیار روزهای غریبی را پشت سر می گذاریم سبزی فروش اقتصاد می داند راننده تاکسی سیاست ، تعویض روغنی جامعه تحلیل می کند و در آخر یک روزنامه پنجاه تومانی تعیین تکلیف می کند ..!
درد آور است روزگارمان ..اصلا نمی خواهم حرفی درباره سیاست بزنم چون رسالتم فرهنگی است اما ..
روزی که دکتر مرادی به استانداری همدان منصوب شد را هیچوقت فراموش نمی کنم به چند دلیل :


1.اسماعيل نجار گرمساري پس از گذشت صد و چهل و پنج روز از آغاز رياست جمهوري محمود احمدي نژاد ، به عنوان استاندار همدان قطعي شده بود كه در يك جا به جايي و با نظر شخص احمدي نژاد وي به استانداري استان كردستان رفت تا عدالت ميان همدان و كردستان به لحاظ نداشتن استاندار بومي رعايت شود و دکتر مرادی به همدان آمد.

2. با تمام خاطرات خوشی که از کرمانشاه و کرمانشاهیان دارم ، متاسفانه مشکل تاریخی همدان و کرمانشاه خیلی جدی است و درست مانند زن اول دوم با هم رقابت می کنند از آنجایی که ایشان کرمانشاهی بودند، گفتم خوب فاتحه همدان خوانده شد.

3.ایشان سردار سپاه بودند و به طبع فکر کردم شاید مسائل هنری کمرنگتر شود.


دکتر مرادی

خلاصه در اولین برخوردم با ایشان که همه این مسائل را فراموش کردم چون به قدری خوش صدا و خوش اخلاق و روشن بودند که احساس شیرینی ،بهم دست داد ( اینها را قلبا عرض می کنم)

خوب همدان شهر تاریخی بود و تک و توک در محافل بحث تاریخ این شهر مطرح می شد اما هیچوقت تیتر نبود تا جایی که تنها اخبار این استان مثلا خبر آمدن رئیس جمهور بود یا به ندرت افتتاح کارخانه ای چیزی...
زیاد از استانداری ایشان نگذشته بود که در جلسه ای اعلام کردند جشنواره بین المللی فیلم کودک را به همدان می آوریم ..!
عجیب بود شهری که هیچوقت به خودش چنین وسعت اجرایی ندیده بود .. مدیران همه داغ کرده بودند و مدام از لاف زنی سخن به میان می آمد
تا اینکه رسما با حضور جناب جعفری جلوه این امر قطعی شد. عده ای همچنان باور نمی کردند چون همدان سالن نمایش و هتلهای مناسبی برای پذیرایی از میهمانان خارجی نداشت!
دکتر اعلام کرد ظرف 6 ماه باید بازسازی سالنها اجرایی شود و شد 7 سالن نمایش با بهترین امکانات حاضر شد تا جایی که جناب رضا داد (مدیر وقت بنیاد سینمایی فارابی ) باور نمی کرد!

جشنواره کودک با تمام ظرافتها برگزار شد و تقریبا همه خشنود بودند به جز برخی مدیران که خواب را ترجیح می دادند (هنوز هم از این مدیران در این شهر هست)

همدان مطرح شده بود پتانسیلهای مختلفش دیده می شد ،با پیگیریهای مدیر ارشد استان روزی در تیتر اخبار اعلام کردند شورای عالی انقلاب فرهنگی و کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی همدان را به عنوان پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین میداند. و این نام بر این شهر نهاده شد
با آمدن تیم پاس به همدان همه حیرت کرده بودند که مگر می شود چنین کاری کرد ..!!
شد ایشان توانستند ، عادل فردوسی پور داد وفریاد کرد که پاس از بین می رود و فلان و فلان میشود اما نوجوانان و جوانان این استان روزهای خوبی را با پاس گذرانیده اند
من فقط به همین دو مورد اشاره می کنم در بخش صنعت ،کشاورزی و ... بماند.

حالا بعد از 5 سال ایشان تودیع شدند اما همه چیز باروز اول فرق کرده حتی خود ایشان طی مراسم دیگر نتوانست از همان فریادهای مخصوصش بزند و نام همدان را با همان لحن بیان کند ایشان حتی توان سرپا ایستادن نداشتند و نشسته سخنرانی کردند.

به نام عارفان سنگر نشین و سالکان مسلک جهاد و شهادت
که یک لحظه در آتش عشق الهی سوختند و به مقام عند ربهم یرزقون نائل آمدند
و با سلام به پیشگاه حضرت عصر، امام راحل و شما مردم شریف همدان ...

حالا مراسم تودیع ایشان را فراموش نمی کنم به چند دلیل:

1. مردی که سردار سپاه بود و همیشه با صدای رسا سخن می گفت آنروز با صدایی لرزان از همدانیها خدا حافظی کرد
2. ایشان اولین استاندار نبودند و قطعا آخری هم همینطور اما اولین استانداری بود که برای تودیع اش اکثر حاضرین اشک می ریختند

3.جمله ای که هیچوقت نتوانستم به ایشان بگویم حتی در روزهایی که به دفتر کارشان می رفتم:
دوستت دارم سردار مرادی


یادداشت دکتر مرادی برای مردم همدان اینجا

مرتبط:
اینجا

۱۷ بهمن ۱۳۸۸

جشن واره ۲۸

فصل بارانهاي موسمي

جالبه كه هنوز اين مراسم براي همه ما مهمه ، دقيقا در حالي كه همه مي دانيم فيلم خوب ديگر ساخته نميشود حتي از سوي كارگردان گاو.

كلا چند فيلم بيشتر نديدم ولي خيلي بيشتر از چند بار افسوس خوردم ..چرا اين جشن براي ما مهمه وقتي اصلا فرقي نداره كه چه كسي فيلم ميسازه و چه فيلمي نمايش داده ميشه !

زماني كه اسم مهرچويي رو ميشنيدم نا خودآگاه ياد سارا ، هامون ، دايره مينا ، گاو و ...مي افتادم ولي امروز بي گمان با شنيدن نام استاد ياد فاجعه تهران،طهران مي افتم ! چرا انقدر نزول ؟

اتفاقهاي جالب اين جشنواره :

فيلم ساز شدن تهيه كننده اخراجي ها
سيمرغ بلورين به ، به رنگ ارغوان !!!
نمايش فيلم آل در بخش مسابقه !
كارگرداني زود هنگام اين آقاي شكلات داغ !
و خيلي ديگه كه به دلايل اخلاقي نمي تونم حرف دلم را بزنم.

اينجا

ولي يه فيلم خوب كه كمتر در اين سينما ساخته شده :
فصل بارانهاي موسمي

فضاي فوق العاده با كارگرداني درخشان مجيد برزگر ( البته از پايانبندي فيلم به شدت ناراحتم)
درست زماني كه از همه چيز قطع اميد كردي يه فيلم مي تونه به زندگي برت گردونه
با تمام وجود به مجيد برزگر تبريك ميگم انساني كه شايستگي فيلمساز بودن در وجودش است و يقين دارم كه بزرگتر از اين فيلم است و آينده بهترين قاضي خواهد بود.
سكانسهاي كشدار اما جذاب و ممتد ،افتتاحيه فيلم با يك پلان سكانس 10 دقيقه اي روبروييم دور ريختن (انداختن تو شوتينگ) تمام خوراكيهايي كه پدر برايش خريده شايد به نحوي شكم پرست بودن يا بيشتر به شكم فكر كردن ايرانيان است تا به شرايط محيطي ،انساني و اجتماعي و به خوبي نمايان است مادر با مقدار زياد خوراكي كه در يخچال مي گذارد و پدر كه بلا فاصله با كلي خوراكي وارده، شايد محيط شخصي سينا مي شود و انگار تمام مشكلات سينا همان خوراكيهاست و فيلم پر از همين ايده هاي ناب و تكان دهنده است تا جايي كه بغض را در گلو حس مي كني ، سكانس كافي شاپ با ميزان سنهاي رسما كشنده 6 دقيقه ما همراه سينا ميچرخيم به هر طرفي كه او مي خواهد .. يا سكانسي كه سينا پيرزن رو تعقيب ميكنه تا شايد فرصتي پيدا بشه كيفش را بقاپد و يا سكانسي كه سينا همراه دختر كنار پنجره ايستاده و به آپارتمانها سرك مي كشد ،بيشتر به ياد فيلم كوتاه درباره عشق از مجموعه ده فرمان افتادم و يا آنجايي كه سينا گردنبند دختر را به گردن مي آويزد و انگار تمام عشقبازي او را ديده ام .
و چقدر لذت بخش اين نوع سينما كه لزومي براي ديدن چيزهاي اضافه نيست من خيلي شگفت زده شدم اميدوارم توليد چنين فيلمهايي ادامه پيدا كند و سطح سليقه مخاطبان سينما هم ارتقا ....

فيلم بدرود بغداد رو از دست دادم بنا به فرموده خيلي از بزرگان فيلم در حد نا خدايي است.( ارجاع به موسيقي ..تو خدايي تو نا خدايي ..)ولي جدي گفتم.
اينجا


هرجا كه سينا هست دوربين هم هست. ما وقتي چيزي را مي‌بينيم كه سينا مي‌بيند. يعني اگر سينا سرش را برگرداند، دوربين پشت سرش را نشان مي‌دهد

فصل بارانهاي موسمي


موضوع فيلم حول شخصيت يك نوجوان 16 ساله (سينا)از طبقه متوسط جريان داره پدر و مادر او به نقطه اي رسيده‌اند كه نمي‌توانند كنار هم بودن را تحمل كنند و خانه را ترك كرده‌اند. يك تنهايي ناخواسته بر اين بچه تحميل شده، ضمن اين‌كه ابتداي فيلم مي‌بينيم پدر و مادر به صورتي خيلي متمدنانه به او يادآوري مي‌كنند كه 2 هفته ديگر دادگاه است و تو بايد تصميم بگيري كه با يكي از ما زندگي كني. پس او بايد يك انتخاب ناخواسته هم داشته باشد. او در اين تنهايي و خلوت ناخواسته باعث به وجود آمدن اتفاقاتي مي‌شود كه به شناخت بيشتر پسر از خودش منجر مي‌شود. از جمله اين اتفاقات، آشنايي با دختري است كه شش هفت سال از خودش بزرگ‌تر است. حضور اين دختر باعث مي‌شود شخصيت پسر نوجوان از يك سطح به سطح بالاتري منتقل شود.

مجيد برزگر


مجيد برزگر:
مساله عمده‌اي كه ما در اين فيلم به آن پرداختيم، مساله بلوغ نوجوان بود. نوجوان مورد نظر من، مشكلش فقر نيست. البته در فيلم ما يك مشكل حاشيه‌اي داريم كه نوجوان ما در مخمصه مالي گرفتار شده، ولي اين اصل ماجرا نيست و در طول فيلم به حاشيه تبديل مي‌شود. اين نوجوان از طبقه متوسط است، مثل خيلي‌هاي ديگر خانه متوسطي دارد، اتاق شخصي دارد و در آن وسايل خودش را دارد. بيشتر موضوع فيلم بر سر هويت و رفتارشناسي اين طبقه است. اين‌كه يك بچه توسري‌خور و ترسو كه مدام توي خودش است، چطور به يك بلوغ فكري و روحي برسد و تلخي و سردي غمبار اين فيلم از خود بچه‌هاي اين نسل و حال و هواي امروزه گرفته شده است.

اطلاعات بيشتر راجع به فيلم رو ميتونيد اينجا بخونيد
وجالب اينكه فيلم در بخش مسابقه نبود!! حتما فيلمهاي بهتري در جشنواره هست كه بين بهتر و بهترين انتخاب مي كنند؟ يا اينكه ..؟!

مرتبط:
اینجا

۳ بهمن ۱۳۸۸

نوستالژی

بنا به فرموده بزرگي:

1.
خاک بر سرمان که نوستالژیمان آژیر وضعيت قرمز است.

2.
دستهامان توی هم چفت می شود
می خندیم
فاجعه آغاز می شود ...

در دوردست صدای سوت ِ قطاری زمان را از حرکت باز می دارد

3.ندارد

۱۸ آذر ۱۳۸۸

رنگ ابوعطا

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است ....

استاد فرامرز پایور بیشترین و اصلی ترین تأثیر را بر بنیان سنتور نوازی گذاشته و می توان او را معمار سنتور نوازی معاصر نام نهاد.
بیش از ۵۰ سال فعالیت در عرصه نوازندگی و اجرای دهها اثر گروهی و تکنوازی، تالیف کتابهای بسیار درباب سنتور ،و بجا گذاشتن یادگارانی که نزد او موسیقی آموختند حاصل عمر وی بود.

فرامرز پایور


فرامرز پایور در ۲۱ بهمن سال ۱۳۱۱ در تهران چشم به جهان گشود. پدر وی علی پایور، هنرمند ،نقاش و استاد زبان فرانسه در دانشگاه تهران و پدربزرگش مصورالدوله، نقاش چیره‌دست دوره قاجار بود که با نواختن ویولن، سنتور و سه‌تار آشنایی داشت.

فرامرز پایور ۱۸ آذر ۱۳۸۸ در یکی از بیمارستان‌های تهران درگذشت.

sadeghi_dehlavi_paivar%201.jpg

وی در سن ۱۷ سالگی، آموزش موسیقی را نزد استاد ابوالحسن صبا آغاز کرد و همچنین از محضر استادانی چون عبدالله دوامی و نورعلی برومند بهره برد. هنگامی که فرامرز پایور برای فراگیری سنتور به کلاس درس استاد ابوالحسن صبا در خیابان ظهیرالاسلام رفت، سه سال از درگذشت آخرین بازماندهٔ سنتورنوازان افسانه‌ای از نسل قدیم، استاد حبیب سماعی، می‌گذشت. استاد ابوالحسن صبا که خود در دوره نوجوانی، سنتورنوازی را نزد علی اکبرخان شاهی و با تکنیکی متفاوت با روش خاندان سماعی فراگرفته بود، پس از مدتی معاشرت با حبیب سماعی، روش سنتورنوازی او را برتر از استاد پیشین خود یافت. بنابراین با تلاش فراوان پاره‌ای از بداهه‌نوازی‌های وی را نت‌نویسی کرد. سپس استاد صبا تلاش کرد تا با آموزش روش صحیح سنتورنوازی به تعدادی از شاگردانش، از منسوخ شدن روش سنتورنوازی نزدیک به موازین هنری و زیباشناسی موسیقی دستگاهی ایران جلوگیری کند. در همین دوران، فرامرز پایور، یکی از برجسته‌ترین شاگردان استاد صبا شد و تا سال ۱۳۳۶ که استاد صبا درگذشت، از آموزش‌های وی بهره برد.

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل...

مرتبط:
اینجا
اینجا
اینجا

ادامه "رنگ ابوعطا" »

۱۴ آذر ۱۳۸۸

آلفردو

سینما پارادیزو

از صبح تا حالا یه حس غریبی داشتم نمی دونستم که گشنمه ! تشنمه یا ..نمی دونم چم بود خلاصه با خودم درگیربودم شب قبل DVD درباره الی رو گرفته بودم و همش دونبال یه فرصت حسابی می گشتم که فیلم رو ببینم، ولی نشد حتی الان هم نتونستم ببینم !میگم یه چیزیم شده بود ، درباره الی رو کنار گذاشتم و رفتم برای (بدون اغراق) بیستمین مرتبه شاهکار جوزپه تورناتوره رو دیدم و اون فیلمی نیست جز:سينما پاراديزو یا به ایتالیایی Nuovo Cinema Paradiso

کارگردان جوزپه تورناتوره
جوزپه تورناتوره ( Giuseppe Tornatore) (زاده ۲۷ مه ۱۹۵۶، سیسیل) ایتالیا است.
آغاز شهرت تورناتوره، با فیلم سینما پارادیزو بود که توانست جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان را بدست آورد. از فیلم‌های بعدی وی می‌توان : یک تشریفات ساده، افسانه ۱۹۰۰،ستاره ساز و مالنا را نام برد.


تهیه‌کننده فرانکو کریستالدی
نویسنده جوزپه تورناتوره
بازیگران
سالواتوره کاسکیو
فیلیپ نوآره
مارکو لئوناردی
ژاک پرین
موسیقی انیو موریکونه
مدت زمان ۱۵۵ دقیقه

سالواتوره دی‌ویتا(ژاکوس پرین) کارگردان مشهور و موفقی در سن میان سالی است و در رم زندگی می‌کند. مادرش(پاپلا ماگیو) با او تماس می‌گیرد که پس از ۳۰ سال، باز به روستای کوچکش بازگردد، زیرا آلفردو(فیلیپ نوآره) مرده ‌است. و این خبر، بهانه‌ای می‌شود تا ذهن سالواتوره به اواخر دهه‌ی ۴۰ برگردد. کودکی، آلفردوی آپاراتچی سینما، مردم، مادرش، سینما و عشقش…

سینما پارادیزو

این فیلم در ۶۲ مراسم جایزه اسکار موفق به کسب اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان شد.
و بعد من و چند نفر دیگه رو روانی کرد !
اصلا امروز قرار بود دوباره بشینم و زار زار اشک بریزم ..باور می کنید غمگین ترین فیلم هندی یا چه میدونم هر فیلم احساسی دیگری نمی تونه اشکم رو در بیاره بجز اون لحظه لعنتی که مردن آلفردو رو به توتو خبر می دهند و همراهی شاهکار انیو موریکونه آهنگساز فیلم که جاودانه خلق کرده
Love Them For Nana
پیشنهاد می کنم اگر تا به حال موفق به دیدن فیلم نشدید حتما ببینید ، اشک خواهید ریخت و با قه قه می خندید ،برای مادر پاک توتو دلتان خواهد سوخت و آلفردو رو فراموش نخواهید کرد، یقین دارم که لذت خواهید برد و حسی که الان من دارم رو درک می کنید. و عاشق سینما خواهید شد ...

پ ن:« وقتی فیلمی را دوباره می بینی و باز هم خوشت می آید، خصوصا در گذر زمان، حتما چیزی داشته. این بهترین ستایشی است که می توان از یک فیلم کرد. این که پس از سالها دیدمش و باز هم خوشم آمد».

یک مثل همدانی:
با تمام چفته چولیت، شته شولیت، پته پیسیت، قد یه خیار چولسیده داغانتم

مرتبط:
اینجا

غیر مرتبط:
اینجا

۲ آذر ۱۳۸۸

عنوان ندارد

گاهي بايد رنج کشيد ..و از رنجي که روحت را فرسوده، به کسي چيزي نگفت.
Sometimes the suffering that took Rnjy Rvht .. and the rusty, someone spoke of something

غیر مرتبط:
اینجا
اینجا

۳۱ شهریور ۱۳۸۸

نمی‌دانم کجایی

چنان مستم چنان مستم من امروز که از چنبر برون جستم من امروز
چنان چیزی که در خاطر نیابد چنانستم چنانستم من امروز
به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در این پستم من امروز
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل برون رو کز تو وارستم من امروز
بشوی ای عقل دست خویش از من که در مجنون بپیوستم من امروز
به دستم داد آن یوسف ترنجی که هر دو دست خود خستم من امروز
چنانم کرد آن ابریق پرمی که چندین خنب بشکستم من امروز
نمی‌دانم کجایم لیک فرخ مقامی کاندر و هستم من امروز
بیامد بر درم اقبال نازان ز مستی در بر او بستم من امروز
چو واگشت او پی او می‌دویدم دمی از پای ننشستم من امروز


پرویز مشکاتیان

یادش بخیر دو سال پیش برای بزرگداشت مرحوم ایرج بسطامی در حال ساخت فیلم کوتاهی به منزل خواهر ایشان رفته بودیم همه بودند اکثرشان هم از بم با همان لباسهای محلی آمده بودند تمام اتاق تقریبا یادگاریهای ایرج بود از عکسش بر دیوار گرفته تا سازو خودکار و...
خلاصه هرکس به اندازه ای که با اون دم خور بود ازش تعریف می کرد تا اینکه زمان مراسم رسید و همه در ..اگر اشتباه نکنم تالار حجاب بود اکثر هنر دوستان و هنرمندان هم آمده بودند چه موسیقی و چه سینما از جمله نیکی کریمی شهاب رضویان کیوان ساکت علی جهاندار کیهان کلهر ابوالحسن مختاباد و...
اتفاقا نیما هم همراه ما و عکاس اون فیلم بود .فرزاد سپهر هم از خبرنگاران همراه ما بود.
وقتی پرویز مشکاتیان روی سن رفت تا در مورد ایرج بسطامی صحبت کند نمی دانم چه حسی بهم گفت که این آدم چقدر مغرور و چقدر به همه از بالا نگاه می کنه اون روز هر چی در باره بسطامی گفت رو من گوش نکردم و حس بدی داشتم
اما نمی دانستم که اون مراسم رو پرویز مشکاتیان با هزینه خودش برپا کرده و همون روز هم بنیاد ایرج بسطامی رو راه اندازی کردند..
حالا هرچی میگذره تازه میفهمم که شخصیت مشکاتیان چقدر محکم و قابل ستایش بود.. او به گونه ای از شخصیت ایرج صحبت کرد که برای همه باور پذیر بود و همان بود که او می گفت .بعد مراسم احساس میکردم که میبایست او ایرج را خیلی بزرگ میداشت وشاید عادت کرده بودم به این که همیشه در مورد رفتگان با لحنی دست نیافتنی باید صحبت کرد به همین خاطر رفتم پیش ایشان و طوری وانمود کردم که خیلی ناراحتم مشکاتیان بعد از شنیدن حرف من گفت : من با ایرج روزگار ها داشتم ایرج همین بود که گفتم.
حالا که مشکاتیان رفته کسی هست درموردش همانطور حرف بزند که بود یا همه با هم دعوا کارند؟

مرتبط
اینجا
اینجا
غیر مرتبط
اینجا

۲۸ شهریور ۱۳۸۸

آن روزها

بچه های گردان تخریب لشگر انصار الحسین همدان
بچه های گردان تخریب لشگر انصار الحسین همدان

دوست دارم از خیلی چیزا بنویسم ولی نمی دونم چرا انقدر تو فکر اون آدمام ..اون آدمایی که راحت پر زدند و رفتند ..
حالا هرچی می خوای بگو ..می خوای بگی این پاچه خاره بگی این آدم فلانی ..ولی من گیر کردم تو ماجراهایی که فقط و فقط از این و اون شنیدم اصلا انقدر شنیدم که یه جاهایی فکر می کنم خودمم همونا رو دیدم ..

اون روزا هیچکس تو فکر تیتر روزنامه فردا نبود
اون روزا فرمانده رو با فرمانبر اشتباه می گرفتی
اون روزا کسی فرمان نمی داد
اون روزا گاز خردل مثل پول نفت امروز بود

انگار همین دیروز بود که سر کوچه شلوغ میشد چند نفر میامدند با یه ماشین خاکی رنگ از دم مسجد می رفتند و دیگه برنمی گشتند ..انگار همین دیروز بود که لباس خاکیها ..لباسشان تبرک بود

انگار همین دیروز بود که بوق میزدند و آزاده می آوردند و ما هی شربت می خوردیم و مدام پیراهنمان از خیسی شربت سفت بود

ولی انگار دیروز نیست
سالهاست می گذرد اصلا باور کن که قرنی گذشته است
انگار قرار است همه کوچه ها شهید داشته باشند اصلا همه کوچه ها شهید دارند و انگار همه مادران چشم انتظارند
انگار این پیرمردهای یه پا مادر زادی یک پا داشته اند و بعضی شان هم یه پا و یه دست نداشتند
انگار قرار بوده همیشه جعفر صرفه بزند و هی سیاه بشود ..
مسعود تا کی قرار است در آسایشگاه بماند؟ ..پیر شده !..
انگار هزار سال است که کوچه ما بوی گلاب نمیدهد
انصافا اسفند هم اسفندهای قدیم

انگار قرار بوده خیلیها بروند تا جای خیلیها باز شود
انگار قرار بوده زن شهید همسر آقای مدیرکل شود
انگار سهمیه ودانشگاه و وام ازدواج اون روزها خیلی می ارزیده


انگار صد سال گذشته و اون روزا رفته و منم که آدم اون روزا نیستم ..

۱۲ شهریور ۱۳۸۸

از باغ

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند

یوسف، به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند...

از باغ


البته اگه چند کلمه حرف جدی هم بشنوی محاله که اسم جومونگ در میان نباشه ..خوب جومونگ که بدون سوسانو معنی نداره اصلا این روزا همه چی جالب شده اینکه کره جنوبی قهرمان ته له وی زی ون ما شده و (...)
چند روز پیش برا یه کاری مجبور بودم که ساعتها پای فیلمهای آرشیوی روایت فتح بنشینم و این ماجرا به خودی خود می تونست یه بمب انرژی رو تخلیه کنه وقتی که صدای ماورایی آقا مرتضی آوینی رو میشنوی و جنایتهای همین رفقای امروزمون ( همان عراقیها را می گویم) رو میبینی نا خودآگاه دوست داری داد و بیداد کنی...

از همه بدتر وقتی می بینی هرچه از روایت فتح مانده را چند نفر که نمی دانم زمان جنگ چند سالشان بوده و اصلا آوینی آنها را به حساب می آورده یا نه فتح کرده اند..دلت می خواهد ناله کنی که چه کسانی جای چه کسانی نشسته اند.
مرتضی آوینی کجا و شما آقایان کجا ...

همیشه اسم روایت فتح برایم زیبا بود چون تمام دوران کودکی تنها برنامه ای بود که هیجان داشت و من هفته به هفته منتظر می شدم تا شب جمعه روایت فتحی دیگر از راه برسد و کف دستانم عرق کند و انگشتان پایم سرد شوند و به غایت می لرزیدم.. من !.. آنهم در خانه ای که سرم رو پای پدرم بود و همه چی روبه راه بود و حتی چند بار پشت در را نگاه می کردم که نکند در باز باشد و عراقیها بریزند داخل حانه ما..

وقتی می گویم روایت فتح یاد همان شبها می افتم و تازه بعد از برنامه پدرم از خاطرات جنگش می گفت و کلی عشق می کردم که به چه و چه...
آن روز در اتاق کوچکی که روبروی اتاق آرشیو روایت فتح بود نشسته بودم و آنقدر از اول وقت تصاویر و خاطرات مرورم شده بود که احساس می کردم غم دنیا را بر دل دارم با همان حال رفتم پیش فلانی که در زمان آوینی فلان کاره گروه بوده گفتم: حاجی اتاق آوینی هنوز هست ؟
گفت: آره
گفتم کجاست
گفت تو ورودی همان گوشه الان انباری شده
گفتم شوخی می کنی؟
گفت: نه والا انباری شده .. تازه قراره کلا اینجا رو خراب کنند.

راست می گفت چون وقتی دنبال دست نوشته هایش هم گشتم هیچ نبود ..و صدایش هم همان است که روی فیلمها کپی شده و هیچ نواری از صدا نمانده است.
بگذریم این روزها را می گویم که قهرمانمان جومونگ است و سوسانو

۳۱ تیر ۱۳۸۸

چشم تو زینت تاریکی نیست

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر


هیچ دلیلی ندارم برای حرف زدن چون این روزا حرف نزدن یه جورایی کم هزینه تره حداقل اینه که کسی نمی پرسه چرا ؟
دردایی هست که فقط باید پتو رو گاز بگیری تا صدات در نیاد ..
دوربين كوچك من اما مي‌دانست كه او شاهدي راستگوست و شهادتي بزرگ در راه است ..


میگه: تو مگه نمی خوای ادامه بدی
میگم: بله ..!
میگه: دوست داری حذف بشی ؟
میگم:نه اصلا
میگه :خوب گوش بده
میگم:آخه راه کارت چیه
میگه :ببین میگم متوجه نیستی !!
میگم :بسیار خوب دوباره مرور کنیم
میگه:دوست داری حذف بشی
میگم:نه اصلا
میگه :نمی خوای ادامه بدی؟
میگم :می خوام
میگه : خوب برو و حرف نزن
میگم: اخه
میگه :آخه نداره برو ...

میگم:بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او به سمع پادشه كامكار ما نرسد..

حالا من نه کارت سوخت دارم و نه حالی برای ادامه چون انقدر فریاد نزده دارم که نگو اصلا یادم رفته دادو بیداد رو از کجا باید شروع کنم..
خوب من خوبم.

خداوند عزیز ،با من مهربان باش !

۱۹ تیر ۱۳۸۸

خدا حافظ بچه خوب

دیگه از فضای وبلاگ خیلی دور بودم به هزار و یک دلیل اما دوست نداشتم نوشتنم رو با چنین متنی از سر بگیرم...

او آرام و بی صدا رفت ..بدون هیچ حرف اضافه ای و بدون آنکه قهرمان ته له وی زیو نی باشد.. مهدی آذر یزدی را می گویم نه پیشوند دارد نه پسوند اما همین چند کلمه ادبیات کودک ما را تشکیل می دهد.

بچه خوب


اینجا
اینجا
اینجا
اینجا


لیسانس Creative Commons
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.
«ساده نيست خوشبختی را در خودمان بيابيم، اما ممكن نيست كه آن را در جای ديگری نيز پيدا كنيم!»