« آبان ۱۳۸۴ | صفحه اصلی | دی ۱۳۸۴ »

آذر ۱۳۸۴ آرشیو

۱ آذر ۱۳۸۴

کار برد افعال معکوس


گرنه عشق او قضای
آسمانستی مرا از بلای عشق او روزی امانستی مرا
گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا
گرنه زلف پرده سوز او گشادی راز من زیر این پرده که هستم کس چه دانستی مرا
بر یقینم کز فراق او به جان ایمن نیم وین نبودی گر به وصل او گمانستی مرا
آفت جان است و آنگه در میان جان مقیم گرنه در جان اوستی کی باک جانستی مرا
مرقد خاقانی از فرقد نهادی بخت من گر به کوی او محل پاسبانستی مرا...

ادامه " کار برد افعال معکوس" »

۶ آذر ۱۳۸۴

مي‌بارند

سمـن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانـند
بـه فـتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانـند
به عمري يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نـهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مـهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانـند
ز چشمم لعل رماني چو مي‌خندند مي‌بارند
ز رويم راز پنهاني چو مي‌بينند مي‌خوانـند
دواي درد عاشق را کسي کو سهل پـندارد
ز فـکر آنان که در تدبير درمانند در مانـند
چو منصور از مراد آنان کـه بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو مي‌خوانند مي‌رانـند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
کـه با اين درد اگر دربند درمانند درمانـند


این یک داستان کوتاه است.

فقط راه می رفتم راه میرفتم و فکر می کردم اونم راه میرفت وشاید فکر می کرد ولی من هم راه می رفتم هم فکر می کردم
به نظر تو آخر دنیا کجاست؟
ف خندید فقط خندید
دوباره گفتم:ف به نظر تو آخر دنیا کجاست؟...

ادامه " مي‌بارند" »

۹ آذر ۱۳۸۴

می تونم تورو دوست داشته باشم؟

چند روزیه از کنار این خونه آجر قرمزه که رد میشم یهو دلم میریزه امروز صبح که داشتم تو کوچه بند کفشمو میبستم باز دیدمش نیمرخش بود نیمرخش شبیه ف بود درو بست و از کوچه بیرون رفت اونا خونشون سر کوچه است وای خدا تا ظهر میزدم تو سرم امروز بهترین موقعیت بود که باهاش حرف بزنم سر کار فقط به این فکر می کردم که میشه یه بار دیگه ببینمش.
از اداره زدم بیرون تو پیاده رو خلوت جلو اداره قدم میزدم که از بالا یکی صدام کرد:تلفن
گفتم:کیه
گفت:یه خانمیه
سریع رفتم بالا گوشی رو برداشتم:الو
خانم پشت خط:سلام
گفتم:شما
گفت:میتونم از نزدیک باهات صحبت کنم
اومدم بگم شما خودتون رو معرفی نمی کنید که یهو گفتم:آره مشکلی نیست کجا؟
گفت:آلبالو خوبه
خواستم بگم نه من به البالو بدهکارم نمیتونم برم اونجا که گفتم:موافقم ساعت4 گفت:میبینمت...

ادامه "می تونم تورو دوست داشته باشم؟" »

۱۶ آذر ۱۳۸۴

به عمراني كربلايي كاظم‌نژاد و همه آنانی که مظلومانه جان باختند

سقوط هواپیمای c130

بیداد رفت لاله‌ی بر باد رفته را یا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لاله‌ای که از دل این خاکدان دمید نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمی‌شود باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب آورده‌ام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش ناله‌های چو من بلبلی حزین بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
یارب چها به سینه‌ی این خاکدان در است کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را
لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک در افشان شهریار در رشته چون کشم در و لعل نسفته را
آلبوم عکس

۲۲ آذر ۱۳۸۴

یه شب مهتاب... ماه میاد

تو فکر بودم و به ماه نگاه می کردم یه تیکه ابر هم تو اسمون نبود یه دست
سیاه تالاق تالاق صدای لاستیک پنچر ماشین منوچهر اعصابمو به هم نریخته بود اتفاقا داشتم فکر می کردم که چطور میشه باهاش اهنگ بسازی خیلی حال میداد اهنگ رو نمی گم اون حالتی رو که خوابیده بودم یا نه لم داده بودم رو میگم تا به حال اینجوری لم نداده بودم یا نه اینجوری حال نکرده بودم یه لحظه به خودم اومدم تو بیابون بودیم جاده خلوت بود یه شیرینی خاصی رو زیر زبونم حس میکردم

ادامه "یه شب مهتاب... ماه میاد" »

۲۴ آذر ۱۳۸۴

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

دلم گرفته ای دوست
چقدر دلم گرفته خیلی وقتا اینجوری میشم ولی نمی دونم امروز تو دفتر داشتم یه
جورایی سرمو گرم میکردم اصلا از صبح که بیدار شدم دلم گرفته بود دوست نداشتم با کسی صحبت کنم یا به کسی نگاه کنم بر خلاف هر روزدوست داشتم یه خیابون خلوت پیدا کنم تا هرجا که میتونم قدم زنان برم امروزم رو اینجوری سر کنم.
وقتی رسیدم دفتر کسی نبود خودم بودم و خودم البته بیشتر روزا همینطوری هست ولی نه انقدر تنها یه دوست قدیمی که هنوز منو یادش مونده بهم سر می زنه و یه خانمی که خیلی خوب مونده کارای دفترو انجام میده یه سوپری کوچولو درست روبرو دفتر ماست که هر روزازش شیر میخرم نه ازین شیرای پاکتی و سوسولی که نمی دونم با طعم توت فرنگی و نارگیل.. وانیله ...ازاون شیرای محلی پر چرب که بوی گوسفند میده خلاصه شیرو گرم کردم کنار پنچره نشستم از بالا آدمایی رو که با حالتای مختلف راه میرفتن رو تماشا می کردم تو عالم خودم بودم اصلا نمی دونستم که به چی فکر می کنم یهو یاد سر رسیدم افتادم سر رسیدی که برا سال 80 بوده و کل خاطراتمو توش نوشتم گه گاه وقتی دلم میگیره می خونمش حوصلتون که سر نرفته؟)عجیب بود همینطوری باز کردم اومد 20 آذر 80 یعنی 4سال و سه روز پیش براتون می خونم:
امروز خیلی خوبم البته الان شبه ولی روزش خیلی خوب بود هم به خاطر اینکه از صبح با ف بودم وهم برا اینکه فرداهم با ف خواهم بود میدونی از صبح خوب شروع شد ساعت 7.30ف زنگ زد که منو از خواب بیدار کنه اخه 8 استاتیک داشتم و اگه امروزم نمی رفتم حذف بودم ...رفتم دانشگاه از شانس من استاد نیو مده بود آخه دکتر ... پروازی بود و احتمالا پرواز کنسل شده بود ف کلاس 408 بود رفتم سر کلاس انقدر چرت و پرت گفتم که خودم از کلاس اومدم بیرون 5 دقیقه نشد که ف هم اومد بیرون گفتم:چرا اومدی بیرون
گفت:دلم برات تنگ شده بود
گفتم:من میرم خونه
گفت:منم میام
تو راه قلبم تند میزد یاد روز اولی افتادم که با ف داشتم میرفتم بیرون خواستم بهش بگم که یاد اونروز افتادم که گفت:احسان این هوا تو رو یاد چی میاندازه ....
دیگه نه من حرف زدم نه اون الان تلفن داره زنگ میزنه بعدا میام مینویسم....

آروم سرمو بالا آوردم هنوز آدما جورو با جور از تو خیابون رد میشدند دوست داشتم داد بزنم بگم چرا بقیه اش رو ننوشتم

About آذر ۱۳۸۴

This page contains all entries posted to عالیجناب نویسنده in آذر ۱۳۸۴. They are listed from oldest to newest.

آبان 1384 is the previous archive.

دی 1384 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.