« اسفند ۱۳۸۴ | صفحه اصلی | اردیبهشت ۱۳۸۵ »

فروردین ۱۳۸۵ آرشیو

۳ فروردین ۱۳۸۵

نوروز جمشیدی

نوروز مبارک


چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتی فرومانده از بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
برآسوده از رنج روی زمین
سر سال نو هرمز فرودین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ ازان روزگار
به ما ماند ازان خسروان یادگار


نوروز... روز اول فصل بهار. هرچه به این موضوع فکر می کنم بیشتر به ایرانی بودن خودم افتخار می کنم . رسومات نوروز از دید و بازدید گرفته تا پذیرایی کردن با انواع شیرینی و شکلات ویا به تن کردن جامه نو همه و همه نوید انرزی دوباره را میدهد نیاکان ما میراث گرانبهایی رو به ما هدیه کردند نکته قابل تامل اینکه رسومات نوروزی در نقاط مختلف ایران از یک ساختار واحد تشکیل شده اما هر قسمت با توجه به فرهنگ بومی راوی این ساختارند یا به زبان ساده تر اینکه قالب نوروز برهمگان روشن اما نوع اجرا این مراسم کاملا متفاوت است و دقیقا جذابیت این روزبا همین عامل صد چندان می شود.
دكترعبدالحسين زرين كوب مى نويسد: «چون بسيارى از ايزدان آريايى با پديده هاى طبيعت ارتباط داشتند، نيايش آنها نيز همه جا و در هر حال با دگرگونى هاى اين پديده در روز و شب، در سرما و گرما و در بهار و تابستان مربوط مى گشت و اين نكته سبب مى شد كه از همان دوران زندگى مشترك نوعى گاهشمارى مشابه براى جشن ها و نيايش ها رايج شود. نام ماه ها آن گونه كه در كتيبه هاى هخامنشى باقى است نشان مى دهد كه در نزد اين دسته از آرياها، فعاليت هاى كشاورزى و نياز هاى ناشى از آن با مراسم دينى مربوط بوده است و اين همه نقش مهمى در زندگى عامه داشته اند. از بعضى قراين برمى آيد كه ايرانى هاى شرقى، مخصوصاً از وقتى در مرحله زندگى ده نشينى و كشاورزى پيش رفته اند، در آنچه به جشن ها و نيايش ها مربوط است به مسئله تغيير فصول توجه خاص مى ورزيده اند.» ( تاريخ مردم ايران، عبدالحسين زرين كوب _ )
نوروز مبارک
خوب از نوروز که بگذریم این نکته مهم
رو فراموش نکنیم که امسال بر خلاف سالهای گذشته وبا وجود رئیس جمهور محترم اقتدار ایران در امور سیاسی چه داخلی و چه خارجی بر تمامی تحولات منطقه تاثیر گذاشته .شاید در سالهای قبل ودر دولت محمد خاتمی با کلی ارتباط و رایزنی امکان ملاقات با سران دیگر کشورها به وجود می آمد اما حالا می بینیم که چطور کشورهای منطقه از ایران تقاضای کمک در حل مشکلاتشان را دارندواین همان ایرانیست که ما آرزویش را داریم ایرانی مقتدر و آزاد واین همان مشت محکمی است که بر دهان آمریکا وشرکای جاسوسش فرود می آید
و باید خداقوت گفت به دولتی که طی این چند ماه و زمان محدود به این صورت عمل کرده ومیزان امیدواری به آینده رو در مردم زنده کرده از همینجا درود می فرستم به همه دولتمردان و مخصوصا شخص محمود احمدی نزاد.

نوروز مبارک

۴ فروردین ۱۳۸۵

عروسک قصه من

این داستان رو چند وقت پیش خوندم و حالا اونوقت تو شرایطی بودم که خیلی لذت بردم الان هم دوستش دارم .به هر حال می گذارم تا نظر شما رو هم بدونم.
عروسک قصه من

مرد روی تخت دراز کشيده است. پای راستش را رو پای چپش انداخته. دست هايش را زير سرش تا کرده و کلاهش را تا رو چشم هاش پايين کشيده. دختر اما هنوز نگاهش می‌کند.
مرد به سيگارش پک می‌زند. سيگار گوشه لبش می‌ماند. مرد حتی يک بار هم به سيگارش دست نزده‌ است. دختر دست‌هايش را لای پاهايش می‌گذارد و به سيگار مرد که تا نيمه رسيده است خيره می‌شود. سيگار هميشه برای دختر معنای خستگی را داشته. دختر دوباره دست هايش را رو پاهايش که از تخت آويزانند می‌گذارد. سردی دست ها رو پاهايش می‌ريزد. هميشه اين دست‌ها سرد بودند. دختر حالا فکر می‌کرد اين مرد اولين کسی‌ست که سردی دست‌هايش را می‌فهمد. مرد پاهايش را جابه‌جا می‌کند. نگاه دختر از سيگار سر می‌خورد تا پاهای مرد تو شلوار خاکستری. پاهای مرد خيلی دراز بودند. دختر هيچ وقت نتوانسته بود کفش‌های مرد را ببيند. مرد هنوز به سيگار پک می‌زند. دختر سعی مي‌کند چشم‌های مرد را به خاطر بياورد. دوباره دست‌هايش را لای پاهايش می‌گذارد. سينه مرد بالا و پايين می‌رود. مرد هميشه پيراهن سفيد می‌پوشيد و دکمه اول را باز می‌گذاشت. دختر يادش می‌آيد که سينه مرد هيچ وقت مو نداشته، فقط جوش های ريز بود و کمی خيسی. دختر يادش نبود که هيچ وقت سينه مرد را نديده است. مرد به سيگارش پک می‌زند. چيزی به تمام شدن سيگار نمانده. دختر دوباره سردی دست هايش را به خاطر می‌آورد.
سيگار مرد تمام شده است. بلند می‌شود و می‌رود.

داستان از:پریسا دلیلی

۱۷ فروردین ۱۳۸۵

اين روزها كه مي گذرد

شکوفه

اين روزها كه مي گذرد ، هر روز احساس مي كنم
كه كسي در باد

فريـــــــــــــــاد
مي زند
احساس مي كنم

كه مرا
از عمــــــق جاده هاي مه آلود
يك آشناي دور
صدا مي زند
اين روزها كه مي گذرد ؛هر روز

درانتظارآمدنت هستم

اما
به من بگو آيا؟
من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟

ای منجی درود بر تو و خاندانت

بهار به خاطر همین شکوفه ها وسرسبزیهاش زیبا نیست بلکه برای شروع برای آغاز از صفر برای همه آن پتانسیلهایی که باخود به ارمغان می آورد زیباست اینکه چقدر می توان از طبیعت درس گرفت.درختها با ایمان ترین موجودات خداوند هستند که هیچوقت از قانون طبیعت سرپیچی نمی کنند وبا وجود اینکه معلوم نیست تا بهار سال بعد چه بلایی ممکنه سرشون بیاد... پاییز شان که میرسد آرام و بی صدا تمام آنچه زیباییشان است را به تقدیر می سپارند به امید بهار.بهار مقدس ترین فصل سال برای عبرت من و تو از راه می رسد تا نوید آزادی را بدهد.
عباس کیارستمی
راستی خانوم بینوش به ایران آمدند برای بازی در فیلم عباس کیارستمی فیلمساز به تمام معنای سینمای ایران و جهان اینجا بیشتر در موردش نوشته/

یه داستان کوتاه
عين همون وقتها

از توی تخت فقط نگاهش می کردم .
گفت : « عين همون وقتها »
گفت : « تازه بهترم شدی »
گفت : « اصلا حال اومدی »
منظوری نداشت بدبخت فقط مثل سگ داشت دروغ می گفت .
گفتم : « بی شرف دروغگو »
آرام گفتم ، نفهميد . بعد بلند گفتم : « بهت گفتم بی شرف دروغگو »
بعد بلندتر گفتم : « بی شرف دروغگو »
و بعد هی داد زدم : « بی شرف دروغگو »

۲۶ فروردین ۱۳۸۵

شکایتی ندارم

از درد گفتن و نوشتن زباد هم سخت نیست.یه موقع فکر می کردم اونایی که درد می کشند آدمهای بسیار ضعیفی هستند..شنیدن درد منو یاد ضعف و ناتوانی و کوفتگی می اندازه.درد انواع مختلف داره بعضی تا سالها از جان بیرون نمی روندوجزئ از زندگی می شوند وبراحتی می توان با آنها کنار آمد هر چند که درد درد باشد.اما بعضی به ظاهر ساعتی روزی یا ماهی می آیندو می روند ولی فیدبک آنها تا سالها سختی است سالهایی که با آمدن یه درد چندساعته از تب وتاب افتاده اند.
درد می آید به جان می نشیندوگاه سراسر جان را فرامی گیردوبدون آنکه بدانی یا بخواهی تسلیم او میشوی.در مقابل دردهایی هستند که از آمدنشان با خبری مقابله میکنی ...می جنگی اما آنها می آیندو تو نمی خواهی اما بدون آنکه بدانی تمام جانت را می گیرند.
از درد گفتن و نوشتن زیاد هم سخت نیست.اما همه دردا که آخه گفتنی نیست.

۲۹ فروردین ۱۳۸۵

از پنجره

از پنجره ی اتاق تاریکم به بیرون خیره شده ام
ستاره ای انگار از پشت ابرها بیرون می آید و به من چشمک می زند
پلک که می زنم گمش می کنم
من در اتاق، تنهایی را احساس می کنم


کلبه ی کوچک من، تنگستن را ندیده است
دلهره وجودم را فرا می گیرد
بنویس: سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد


جیرجیرک دارد جیرجیر می کند
به ال اس دی فکر می کنم و جاذبه ی عشق
سکوت باید صدمه ببیند

زنگ به صدا در می آید
آیا این آغاز یک جنگ است؟
گوش می کنم

دوست دارم فریاد بزنم
کودکان آواز دسته جمعی می خوانند
این یک تناقض پهلو به پهلوست

بهار است
بگذار زنبورک زن، زنبورکش را بنوازد و چوپان نی اش را
گوزن، آلاله، برف، غم
لالایی، لالایی،لالایی

آن دورتر ها انگار دخترکی دارد می نالد
نفس نفس می زند
آه، آه، آه

جعبه کبریت را بردار
چشمانت را ببند
کبریتی روشن کن
و
در دستت نگه دار
بوم، بـوبـــوم، بوبوم، بوم


باران طراوت است
به اطرافت نگاه کن؛ خوب نگاه کن
این آغاز یک پایان است؛ بازگشت به بی گناهی


قطره های باران از گوشه ی شیروانی به روی سطل پر از آب می چکند
و
من در اتاق تاریکم، تنهایی را می بینم

موستیو

About فروردین ۱۳۸۵

This page contains all entries posted to عالیجناب نویسنده in فروردین ۱۳۸۵. They are listed from oldest to newest.

اسفند 1384 is the previous archive.

اردیبهشت 1385 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.