« شهریور ۱۳۸۵ | صفحه اصلی | آذر ۱۳۸۵ »

مهر ۱۳۸۵ آرشیو

۴ مهر ۱۳۸۵

کسی اینجا نیست

وقتی کسی اینجا نیست یعنی کسی اینجا نیست.
قبول دارید بعضی وقتها با اینکه هستی اما با تمام وجود دوست داری نباشی؟الان از اون وقتهاست که با تمام وجود دوست دارم نباشم.
راستی هفته دفاع مقدسه هفته مرور آثار حاتمی کیا و ملاقلی پور و شاید درویش.دفاع مقدس یا به تعبیری سالروز شروع جنگ تحمیلی!نمی دونم چرا حس اینکه درمورد جنگ حرف بزنم و الکی از ارزشها دفاع کنم رو ندارم .ببینید اصلا موضوع این نیست که برام اهمیت نداره ...البته که مهمه اما اینکه مثل بعضیها بیام بغض کنم و بگم جنگ ما هم ردیف ظهر عاشوراست و شهیدان ما شهیدان کربلا هستند رو دوست ندارم .
چند وقت پیش مستندی میدیدم از جنگ جهانی دوم که شاید معادل ایرانی یا همون ایرانیزه شده آن روایت فتح باشه دقیقا میزان سنهای شهید آوینی حالا احتمال اینکه اونا از ما تقلید کرده باشند خیلی کمه از طرفی پشت سر مرده هم نمیشه حرف زد اونم مرده ای که مقدس شده باشه.
تمام کسانی که برا هدفشون تلاش می کنند آدمهای با ارزشی هستند حالا هدفشون هرچه می خواهد باشد اما اینکه کسانی که در جنگ شهید شده اند فلان بودند و دست نیافتنی هستند به نظرم خیلی جالب نیست.
دیروز داشتم با یه حاج سردار ی حرف میزدم اومدم بگم شهید باکری .مونده بودم که خدایا الان باید بگم علیه اسلام یا ...
انقدر گیجم کرده بود که فرق امام صادق رو با حاج صادق فراموش کرده بودم مدام از رشادت .شهادت .صلابت .شجاعت. مقاومت و....حرف زده بود که احساس می کردم سرم ورم کرده مدام با خودم می گفتم ایکاش جنگ بشه و منم یه گوشه ای خودم رو درگیر کنم شاید فلان شهید شفاعت ما رو هم بکنه.


دردي اگر داري و همدردي نداري
با چاه آن را در ميان بگذار! با چاه!
غم روي غم انداختن دردي است جانكاه
گفتند اين را پيش از اين، اما نگفتند،
گر همرهان در چاهت افكندند و رفتند
آنگاه دردت را كجا فرياد كن؟ آه

فريدون مشيري

۱۳ مهر ۱۳۸۵

شبهای رمضان

فکر کن شبهای رمضان باشه با بوی آش رشته و صدای موذن زاده اردبیلی حالا امشب یه نم بارون هم دم اذان اومده حس حال عجیبی داره.ماه رمضان همیشه بوی خاصی داشته البته احساس می کنم یکی از موتیفهای زندگی من همین ماه باشه کلی خاطره ازاین ماه از این روزا .
پدرم از قول پدر بزرگم میگه:عمر به اندازه یه چشم بهم زدنه !
قبلا برام مبهم بود. آخه می دونید من وقتی اسم مدرسه میاد یاد درخت توت می افتم وقتی اسم ماه رمضان میاد یاد اذان وربنا میافتم وقتی اسم بهار میاد یاد عطر بهار نارنج میافتم وقتی بارون میاد یاد شمال میافتم.روزهای سخت اما پر خاطره ...از اون دوران هم فقط همین خاطرات برام مونده.
بگذریم همیشه مرور خاطرات لحظه های شیرین نمیسازه.


شب سردي است، و من افسرده

راه دوري است، و پايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده


مي كنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غمها.

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من


قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:


واي، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است

ديگران را٬ هم غم هست به دل

غم من، ليك، غمي غمناك است.

۱۸ مهر ۱۳۸۵

من و تو رهگذريم


استاد


آقایان ..خانمها ..حضار محترم
سلام علیکم

سخن از ماندن نيست
من و تو رهگذريم
راه طولاني و پرپيچ و خم است
همه بايد برويم تا افق هاي وسيع
تا آنجا که محبت پيداست


قبل از هر حرفی باید عرض کنم که این چند خط رو به هیچ عنوان پاچه خواری حساب نکنید البته می دونید در پست های قبلی می خواستم بنویسم اما خوشحالم که دست دست کردم و حالا جامع تر می توانم به آن بپردازم.
شاید 2 ماه است که درگیر مجموعه برنامه ای هستم که در حقیقت همان اصطلاح ترکیبی رو دارد اما این کجا و آن کجا!!
روزی که صحبتهای اولیه انجام شد مدام با خودم درگیر بودم که آیا من می توانم با چنین موضوعی کنار بیام؟
آیا من به احاظ روحی توانایی چنین کاری را دارم؟ و به علت کثرت قسمتهای برنامه توانایی جمع کردن آن را دارم؟
آیا این برنامه با اتفاقات ماورائی عجین است؟؟؟؟

روزی که رئیس جمهور می گفت در زمان سخنرانی در سازمان ملل هاله نور رو دور سر خودم حس می کردم .
آنقدر خندیدم که تا فردای اونروز عضلات شکمم درد می کرد.
باور می کنید ...که من با اتفاقات ماورائیی برنامه ام رو پیش می برم!
این شاید نوعی اعتراف صادقانه باشد.من نه خواب نما شده ام نه قوه تخیلم زیاد به کمک می آید ...
احساس می کنم لحظات و روزهایی در زندگی وجود دارد که موجودات ویا امکانات ماورایی به یاری ما می آیند.

چند روز پیش آقایی که الان در سپاه تهران مشغول به کار است از خاطرات دوران اسارتش می گفت.جالب بود من تا آن لحظه فکر می کردم که عراقیها آدمهای سخت خشن و بی رحمی بودند او که نام کوچکش حسین است می گفت در لحظه اسازت سربازان عراقی سعی می کردند به ما روحیه بدهند آنها با اشاره به علی (ع) و امام حسین به ما فهماندند که شیعه هستند و با ما برادرند.
حتی سربازانی بودند که در سرما ی ماه دی به ما لباسهای خودشان را هدیه می کردند.
اما او نکته دیگری هم می گفت:صدام مسلمانان شیعه عراقی را به خطهای مقدم می فرستاد و بعثیها همه در خطهای 3 و4 بودند.
تمام مدتی که او حرف می زد از مونیتور نگاهش می کردم.پای چپش مصنوعی بود و از ناحیه گوش چپ نیز مشکل داشت درست که دقت کردم ..او را در فضایی حس می کردم که از جنس ما نبود نمی دانم چطور باز گو کنم نمی دانم اما این صادقانه ترین راهش است.
بغض گلویم را می فشرد برایم کاملا قابل لمس بود که او از جنس من نیست نه اینکه فکر کنید یک فرشته است اما آنها حتی فرشته هم نیستند.اینجا ملائک هم تماشا چی هستند.
ساده وبی آلایش با پیکان مدل 65 آمده بود لبخند می زد او در زمان اسارت 16 سال داشته می گفت گه گاهی مسافرکشی می کنم.10 سال اسارت از جنس عادت نیست.
قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم حرفهایم بسیار بود اما الان حس می کنم که باید آرام به صندلی تکیه بدم و به فردا فکر کنم.

۲۴ مهر ۱۳۸۵

حکایت ما

حکایت ما

شما از کتاب مردان مریخی زنان ونوسی چیزی شنیده اید؟ یا احتمالا خوانده اید؟
شرحی از خصوصیت مردان وزنان در این کتاب نوشته شده است به هر حال اگه خوانده باشید و یا برعکس چیزی را از دست ندادید.منم الان در این مورد نمی خوام حرف بزنم !!
شما از آلبرکامو نویسنده الجزیره ای تبار چیزی شنیده اید؟ یا احتمالا خوانده اید؟
او یک روزنامه نگار محقق ونویسنده است که من به شخصه رمان طاعون ایشان رو می پرستم.منم الان در این مورد هم نمی خوام حرف بزنم !!

شما از کلود روا فرانسوی چیزی می دونید؟
ایشان از اسیران جنگ جهانی دوم و همچنین شاعر و نویسنده بوده. منم الان در این مورد نمی خوام حرف بزنم !!
شما از شازده کوچولو چیزی شنیده اید و یا احتمالا داستانش را خوانده اید؟

پس چی ؟
تو که هیچی نخوندی حتی شازده کوچولو رو!!
همین!
بیشتر از این چیزی هم وجود داره؟

نه راست می گی می دونی من و تو ..تو یه داستان با هم اشتراک داریم همون داستان شازده کوچولو که نخوندی...شازده کوچولو وقتی به ستاره اول می رسه پادشاه فرمانمهای عاقلانه ای میده چون خیلی دوست داره فرمانش اجرا بشه مثلا وقتی شازده کوچولو میگه اجازه هست که غذا بخورم پادشاه می گه بله من به شما دستور می دم که غذا بخوری ویا وقتی شازده کوچولو می گه اجازه هست که قدری استراحت کنم پادشاه به او می گوید:بله من به شما فرمان می دهم که قدری استراحت کنید و هر وقت دلت خواست بیدار شوی.

حالا چند وقت پیش گفتند که مذاکرات رو با ایران از سر می گیریم و استاد هم گفت خوب ما هم تصمیم گرفتیم مذاکرات رو ادامه بدیم.
بعد از چند روز قضیه برعکس شد.
این حکایت همچنان ادامه دارد...

About مهر ۱۳۸۵

This page contains all entries posted to عالیجناب نویسنده in مهر ۱۳۸۵. They are listed from oldest to newest.

شهریور 1385 is the previous archive.

آذر 1385 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.