همراه شو عزیز همراه شو عزیز تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
فكر کردن چه آسان است و عمل کردن چه دشوار، هيچ چيز در زندگي مشکل تر از اين نيست که انسان افکار خود را به عرصه عمل بگذارد.
گوته
در آخرین روزهای سال 1386 اتفاق دیگری در راه است،در پایان زمستان بهار با بوی کاغذ و چاپهای نصفه نیمه و شعرهای رنگین در کف خیابانهای نچندان سالم شهر در راه است.
سال 86 سالی سراسر حادثه و اتفاق سالی پر از تهدیدها و تحریمها و سختی و تورم و گشنگی کسانی که اکثر اوقات برای تنها رفع نیازهای اولیه زندگی سر چهار راه و کنار خیابانها می بینیمشان و تعدادشان هم کم نیست!
سالی پر از درد برای آنانی که چشم انتظار پول نفتند و تنها سهمشان از این همه سروصدا و درگیری آقایان گرسنگی و ناچاریست و فلاکت.
صفحه حوادث مدام می نویسد که دونفر به دست همسایه به قتل رسیدند و فلان کارمند خودکشی کرد
و دختری خوسوزی...
ومن روزنامه را ورق می زنم و حوادث را به کناری پرت می کنم و بی تفاوت لیوانی آب سر می کشم.
از ابتدای هفته آقایانی را می بینم که هر روز یک رنگ کت و شلوار به تن می کنند وهر روز خوش برخوردتر از روز گذشته به همه لبخند می زنند حتی به آنانی که تا به حال چشم دیدنشان را نداشتند ،کفشهای واکس خورده برکف خیابانهای خاکی که به لطف پروردگار و نزول باران رحمت به گل مبدل شده نقش خود را به یادگار می گذارند و چشمهای بچه ها را که دنبال می کنی می بینی به دست و دهان آقایان ختم می شود از دور بچه کوچکی می گوید:
آقا ما اگر هر شب برا تبلیغ بیایم تا آخر هفته چقدر به ما می دین؟
آقا آرام در کوچه ها قدم می زند و گلایه مردم را از مسئولین می شنود.
کسی می گوید:
ما سالهاست که در این محل زندگی می کنیم اما هنوز معابر ما اسفالت ندارند !
و مرد کاندیدا با لحنی بغض آلود می گوید :
خدا خیرشان بدهد پس این سالها برای شما چه کرده اند
کس دیگری می گوید:
آقا هیچکس به دیدن ما نمی آید مگر زمان انتخابات
و مرد کاندیدا می گوید:
ما نمی خواهیم شعار بدهیم اما اگر به صندلی مقدس مجلس برسیم مشکلات شما را بررسی می کنیم.
اما مرد کاندیدا نمی گوید که من تا قبل از کاندید شدن شهردار منطقه شما بودم، مرد کاندیدا نمی گوید من برای نمایندگی شما قدری لیاقت ندارم او با اعتماد به نفس می گوید:
من حق خودم می دانم که نماینده شما باشم
و او راست می گوید او حق دارد نماینده شود مگر چه کم دارد مگر دیگران چه دارند که او ندارد؟
مگر صلاحیت ندارد؟
او همه را یک جا دارد مردمی که به دیدنشان رفته است همه کارگرند و از اول صبح تا غروب آفتاب باید زمین را بکنند و آجر حمل کنند و کیسه های سنک و سیمان را به دوش بکشند
راستی صندلی مجلس نیز جز مقدسات است و اگر با نیت به سمتش بروی اجرت را خواهی گرفت.
موقع بر گشت پیرمردی زیر لب چیزی می گوید جلو می روم و روبه او می گویم:
چیزی شده پدر جان
می گوید:
آروادلار هاميسي آغ پارلاق ، دليسيني سئچمك اولماز ، قارقا هاميسي قاپ قارا ،قاري سيني سئچمك اولماز
می گم :
حاجی فارسی بگو من نمی فهمم
می گه:
همه زنها سفيد و براقند ، ديوانه شان را نمي تواني تشخيص بدهي ، همه كلاغها سياهند ، پيرشان را نمي تواني تشخيص بدهي .