سومین روز خردادماه
هرچه به ظهر نزدیک تر می شدیم وضعیت وخیم تر می شد.کشته های بیمارستانها را آمبولانسها آژیرکشان می آوردند. بعضی از شهدا را هم خانواده هایشان لای پتو یا ملحفه با شیون و زاری پشت در غسالخانه می گذاشتند.یک عده هم داوطلبانه با وانت در سطح شهر می چرخیدند و توی آوارها دنبال شهید و مجروح می گشتند و منتقل می کردند.از زبان همین آدمها خیلی خبرها می شنیدیم برایمان میگفتند:کدام نقطه شهر بیشتر زیر آتش است یا نیروهای عراقی چقدر جلو آمده، کجاهستند. وقتی می پرسیدیم چرا دشمن پیشروی کرده ؟ مردم که با دل و جون می روند و دفاع می کنند درجواب از کمبود نیرو و اسلحه گله می کردند.صدای انفجارهایی که از دور و نزدیک مرتب به گوش می رسید،حرفهای اینها را تائید می کردو ما را بیشتر به کار وا می داشت.آقای سالاروند تند تند شماره می نوشت و به لباس شهدا سنجاق می کردو ما هم وقتی جنازه ها را به داخل می آوردیم آمار و مشخصات را توی دفتر وارد می کردیم.از آن طرف دیگر قبر خالی نداشتیم .فقط فشار کار توی غسالخانه زنانه نبود تعداد شهدای مرد هم به خاطر حضور در مناطق درگیری به تدریج زیاد می شد... توی آن شلوغی و هیاهو شنیدم یک نفر می گفت: آب،آب.
قسمتی از رمان دا بر اساس خاطرات سیده زهرا حسینی

یادش بخیر همین چند سال پیش هم اوضاع بهتر از حالا بود لااقل نزدیک این ایام رسانه ملی حال و هوای دیگری داشت بعضیها که یادشان مانده بود سر کوچه ها گل و شیرینی به مردم میدادند ،پارچه نویسهای سیاه و سفید و تکه روزنامه های کپی گرفته شده و.. وقتی خیلی از این روزگار دور میشم و میرم به دوران مدرسه بازهم می بینم اوضاع بهتر از حالاست.
سوم خرداد و مناسبتهای اینچنینی را می گویم ، همه شاد بودند و طعم شادی را از چشمانشان می شد چشید ، اما حالا بعد از سالها انگار همه اون شور و حالها برای همان وقتها بود انگار قرار بود نسل ما هم ارزشها را حفظ کند و هم به یاد داشته باشد چه شده و فقط انگار نسل ما این رسالت را به عهده داشت، حالا که مسائل مهم تر شده ، حالا بچه مدرسه ایها هم درست نمی دانند چرا سوم خرداد سر در مدرسه شان بنر می زنند ، و چرا این روزها نام خرمشهر را بیشتر می شنوند، اصلا این خرمشهر کجاست ؟ به خدا خیلیها نمی دانند ، و خیلیها می دانند و برایشان فرق نمی کند ، آخر مسائل مهم تر شده روزگار عوض شده و امروز سوم خرداد جز عملکردشان است که باید عکس بگیرند و گزارش بنویسند که برای این روز چه کردند.
چند وقت پیش که به جنوب رفته بودم سری به خرمشهر زدیم بچه ها کنار شط داد و بیداد می کردند : قایق سواری تا کنار مرز عراق نفری 1000تومان آقا بیا قایق..
چهره سوخته و جسم نهیف ،درآمد خودش و خانواده اش از این راه است می گوید نزدیک عید کارشان بهتر می شود آنهم به خاطر کاروان راهیان نور.
