
چقدر دلم گرفته خیلی وقتا اینجوری میشم ولی نمی دونم امروز تو دفتر داشتم یه
جورایی سرمو گرم میکردم اصلا از صبح که بیدار شدم دلم گرفته بود دوست نداشتم با کسی صحبت کنم یا به کسی نگاه کنم بر خلاف هر روزدوست داشتم یه خیابون خلوت پیدا کنم تا هرجا که میتونم قدم زنان برم امروزم رو اینجوری سر کنم.
وقتی رسیدم دفتر کسی نبود خودم بودم و خودم البته بیشتر روزا همینطوری هست ولی نه انقدر تنها یه دوست قدیمی که هنوز منو یادش مونده بهم سر می زنه و یه خانمی که خیلی خوب مونده کارای دفترو انجام میده یه سوپری کوچولو درست روبرو دفتر ماست که هر روزازش شیر میخرم نه ازین شیرای پاکتی و سوسولی که نمی دونم با طعم توت فرنگی و نارگیل.. وانیله ...ازاون شیرای محلی پر چرب که بوی گوسفند میده خلاصه شیرو گرم کردم کنار پنچره نشستم از بالا آدمایی رو که با حالتای مختلف راه میرفتن رو تماشا می کردم تو عالم خودم بودم اصلا نمی دونستم که به چی فکر می کنم یهو یاد سر رسیدم افتادم سر رسیدی که برا سال 80 بوده و کل خاطراتمو توش نوشتم گه گاه وقتی دلم میگیره می خونمش حوصلتون که سر نرفته؟)عجیب بود همینطوری باز کردم اومد 20 آذر 80 یعنی 4سال و سه روز پیش براتون می خونم:
امروز خیلی خوبم البته الان شبه ولی روزش خیلی خوب بود هم به خاطر اینکه از صبح با ف بودم وهم برا اینکه فرداهم با ف خواهم بود میدونی از صبح خوب شروع شد ساعت 7.30ف زنگ زد که منو از خواب بیدار کنه اخه 8 استاتیک داشتم و اگه امروزم نمی رفتم حذف بودم ...رفتم دانشگاه از شانس من استاد نیو مده بود آخه دکتر ... پروازی بود و احتمالا پرواز کنسل شده بود ف کلاس 408 بود رفتم سر کلاس انقدر چرت و پرت گفتم که خودم از کلاس اومدم بیرون 5 دقیقه نشد که ف هم اومد بیرون گفتم:چرا اومدی بیرون
گفت:دلم برات تنگ شده بود
گفتم:من میرم خونه
گفت:منم میام
تو راه قلبم تند میزد یاد روز اولی افتادم که با ف داشتم میرفتم بیرون خواستم بهش بگم که یاد اونروز افتادم که گفت:احسان این هوا تو رو یاد چی میاندازه ....
دیگه نه من حرف زدم نه اون الان تلفن داره زنگ میزنه بعدا میام مینویسم....
آروم سرمو بالا آوردم هنوز آدما جورو با جور از تو خیابون رد میشدند دوست داشتم داد بزنم بگم چرا بقیه اش رو ننوشتم

نظرات (۱۵)
چرا گرفته دلت...مثل آنكه تنهايي .....؟!؟
- چقدر هم تنها....!!
ارسال توسط صبا | ۲۵ آذر ۱۳۸۴ ۳:۵۹ بֽظֽ
Posted on ۲۵ آذر ۱۳۸۴ ۱۵:۵۹
نه نمی توانم ...باید برویم.این روزها دیگر آسمان آبی نیست .
ارسال توسط سونیا | ۲۵ آذر ۱۳۸۴ ۴:۵۲ بֽظֽ
Posted on ۲۵ آذر ۱۳۸۴ ۱۶:۵۲
نیست خوب نگاه کن ف در تنهایی تو خیمه زده
ارسال توسط امیرش | ۲۵ آذر ۱۳۸۴ ۵:۱۵ بֽظֽ
Posted on ۲۵ آذر ۱۳۸۴ ۱۷:۱۵
salam aziz
hanooz nakhoondamesh vali neveshtehato doos daram rasti roo be rahi? khoda ro shokr
vaght kardi be manam sar bezan
ارسال توسط samanta | ۲۸ آذر ۱۳۸۴ ۰:۰۶ قֽظֽ
Posted on ۲۸ آذر ۱۳۸۴ ۰۰:۰۶
سلام،
آدم هر وقت ياد گذشته میافته دلش میگيره، چه خاطرات خوب، چه بد، ولی اينجور سررسيدها خيلی باارزشتره (البته هفتاد هشتاد سال بعد)
راستی تقريباً تصور درستی از من داريد، فقط هم خودم و هم پدرم کارگر هستيم نه خان! تازه وقتی انگشت شصت و ديواری، زيرميزی، چيزی هست، ديگه چرا دماغمو با آستينم پاک کنم؟
در ضمن ماشالا لينک شما که رديفه، ولی اگر برای همرديفتر شدن کاری از من ساخته است، در خدمتم.
شاد باشيد
ارسال توسط سعید حاتمی | ۲۹ آذر ۱۳۸۴ ۹:۳۶ بֽظֽ
Posted on ۲۹ آذر ۱۳۸۴ ۲۱:۳۶
از اون شیرا برای ما هم نیگر دار البته نه از اونا که بوی گوسفند می ده ها! دیگه از بوی گاو و گوسفند خسته شدم .گاو و گوسفند نه! شیری باشه که بوی شیر بده فقط بوی شیر .شیر داغ تازه!چرب هم نباشه چون همونم باعث می شه یاد گاو گوسفند بیفتم.اصلا از حیوونای اهلی بدم اومده.ادما باعث می شن حیونای حبس شده تو طویله ها بوی گند بگیرن.در عوض حیوونای وحشی (نمی خواد تمساح یا لاشخور تصور کنی )... مثلا پرنده های کوچیکو تصور کن .هر چی فرار تر بهتر !زیبا تر .دست نخورده تر ...کجا بودیم ؟....آها! کم چربی باشه چون از ایست قلبی میترسم به خصوص به خاطر یه گاو یا گوسفند .پس یه شیر داغ تازه و کم چرب که بوی گاو و گوسفند نده ،قلب آدمو نیگه نداره!و از همه مهم تر آدمو یاد درس و مشق های مزخرف و بیهوده نندازه و باعث نشه آدم غذای خورده رو یه بار دیگه نشخوار کنه!!!..... خیلی بدبینانه گفتم نه؟ ولی خب در عوض راست گفتم.باااااااااااااور کن!
ارسال توسط علیرضا | ۱ دی ۱۳۸۴ ۲:۲۷ قֽظֽ
Posted on ۱ دی ۱۳۸۴ ۰۲:۲۷
A very friendly site. Have a nice day! when Boy is Game it will Rape Gnome: http://www.indymedia.org/ , Round will Game unconditionally right Gnome will Double Table without any questions , Bad Chair becomes Universal Table in final TV can Loose Plane
ارسال توسط Jared Dickinson | ۷ دی ۱۳۸۴ ۷:۵۳ قֽظֽ
Posted on ۷ دی ۱۳۸۴ ۰۷:۵۳
امروز دلم خیلی گرفته خونه ساکته ساکته صدای تیک تیک ساعت شنیده می شه وبلاگتون عالیه کمی سبک شدم
ارسال توسط parastoo | ۸ شهریور ۱۳۸۵ ۶:۵۰ بֽظֽ
Posted on ۸ شهریور ۱۳۸۵ ۱۸:۵۰
سلام
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم کجا من؟
دل تمام انسانها گاه گاهی می گیره این که چیز عجیبی نیست درواقع اگه نگیره باید توی زنده بودن خودمون شک کنیم
ما ادم ها از همون روزی که از بهشت پایین اومدیم دلمون گرفت از همون روزی که دیگه نتونستیم اونو ببینیم.
از همون روزی که بهمون عقل و شعور دادن . از همون روز اول
ما ادما ساخته شدیم واسه ی این که دلمون هر از گاهی قدری واسش تنگ بشه
.
ارسال توسط tima | ۸ خرداد ۱۳۸۷ ۸:۰۱ بֽظֽ
Posted on ۸ خرداد ۱۳۸۷ ۲۰:۰۱
خیلی ما حال بود.
به ما هم سر بزن.............
ارسال توسط گلنار | ۱۸ آذر ۱۳۸۷ ۹:۴۰ بֽظֽ
Posted on ۱۸ آذر ۱۳۸۷ ۲۱:۴۰
منم یه دفتر خاطرات دارم
7سال توش جا گرفته
آخه کم میدیدمش :)
چقدر حس آخرین خط این نوشته رو میفهمم
" دوست داشتم داد بزنم بگم چرا بقیه اش رو ننوشتم"
چراا.......
ارسال توسط مسافر | ۱۴ خرداد ۱۳۸۸ ۰:۰۶ قֽظֽ
Posted on ۱۴ خرداد ۱۳۸۸ ۰۰:۰۶
من هم دلم الان خیلی گرفته خاطرتو که خوندم یاد خودم افتادم منم یه دفتر زیبا داشتم که اون و به عشقم دادم 7سال پیش..................... از زندگی خسته شدم خسته
ارسال توسط رها | ۱۴ آذر ۱۳۸۸ ۹:۳۸ بֽظֽ
Posted on ۱۴ آذر ۱۳۸۸ ۲۱:۳۸
دلم گرفته از این زندگی نمیدونم چرا دنیا بامن اینجوری میکنه چراهمش تنها هستمدلم میخوادیه دوست خوب داشته باشم کاشکی یه دوست خیلی خوب پیدا میکردم
ارسال توسط مونا | ۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ۹:۳۳ بֽظֽ
Posted on ۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ۲۱:۳۳
منم مثل شماها دلم گرفته.خيلي خسته ام از زندگي.چقدر تنهايي بده.كاش منم يه وبلاگي داشتم كه احساسمو توش مينوشتمو بقيه ميومدن به كمكم.خيلي تنهام خيلي.اميدوارم همتون به ارزوهاتون برسيد.
ارسال توسط پگاه | ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ ۳:۰۳ قֽظֽ
Posted on ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ ۰۳:۰۳
سلام
من خيلي وقته دلم گرفته. همش خودم رو سرگرم مي كردم تا يادم بره ولي نه اصلا فايده نداره ديگه ظرفيتم تمام شده از نفس كشيدن خيلي خسته ام خيلي
ارسال توسط مامك | ۲۶ دی ۱۳۸۹ ۳:۵۵ بֽظֽ
Posted on ۲۶ دی ۱۳۸۹ ۱۵:۵۵