« بی هوای تو، | صفحه اصلی | با تشکر از همه »

شاخه گلی برای استاندار

شاخه گلی برای استاندار

چند روز پیش برای پوشش تصویری مراسم افتتاحیه ای به کارخانه ای رفتیم تا اون لحظه نمی دونستم که قرار اتفاقات جالبی برام بیافته طبق معمول ساعات اولیه بامداد که فقط مخصوص سگها و گربه هاست و هیچ آدم عاقلی تو اون ساعتها کار نمی کنه ترسان و لرزان سر آفیش حاضر شدم چشمتون روز بد نبینه هوا خیلی سرد بودم یک ساعتی گذشت فقط تو این مدت یه جمله بود که گیر کرده بود سر زبونم :چرا من هیچی نوفهمم...
نمی دونم چرا ولی مدام اینو تکرار می کردم.خلاصه با هر مشقتی بود 3تا دوربین رو علم کردیم با خیال راحت رفتم تو اتاق فرمان که حاضرشیم برا برنامه.من گفتم:دوربین 1 گفت:رفتم
من:دوربین 2 گفت:رفتم
دوربین 3 گفت:برو

خب حالا همه چیز حاضر بود دیگه هوا کامل روشن شده بود و صدای آدمها شینده میشد.از یه آقایی که مسئول برنامه بود و در حقیقت تهیه کننده بود پرسیدم:منتظر کی هستیم؟

گفت:استاندار فرماندار , ...
تو دلم گفتم:مگه چی تولید می کنه که همه رو دعوت کردند؟ هنوز جملم تموم نشده بود که همون یارو گفت:یه موقع کسی لیست برنامه رو نبینه!
منم انگار عین خیالم نیومده جوابشو ندادم
ساعت 8 بامداد اینجا نا کجا آباد است و ما همه منتظر آقایانی هستیم که قبلا گفتم.به خودم که اومدم دیدم یه نیم ساعتیه دارم اینو می خونم:صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله می کرد و...الا آخرساعت 9 بامداد اینجا همونجای قبلیه ..حالا دیگه حوصله ام سر رفته زدم بیرون از پله های مخوف بالا رفتم آخه این سالنه که گفتن اسمشو نبر کاملا زیر زمینه موبایلم رو که روشن کردم 7یا 8 تا مسیج رسید اولیشو که همون آخری بود رو باز کردم نوشته بود چرا تو هیچی نوفهمی؟
یهو همه جا شلوغ شد چندتا ماشین با هم اومدن تو سریع دوربین پرتابل رو پیج کردم ولی هیچ کس از ماشینا پیاده نشد گفتم بگیر همینا رو بگیر با خودم می گفتم میشه از این قضیه یه فیلم 100ثانیه ای در آورد که درد شدیدی تو کمرم حس کردم و داد زدم :آخ خ ...
رو زمین افتادم واقعا نمی تونستم تکون بخورم فکر کردم حتما با دسته کلنگ به من ضربه زدند یا یه چیزی تو این مایه ها ...ولی چرا منوزدند اصلا کی زده چرا یه ضربه زده نکنه جنا به من حمله کردند از دور یه خانوم نزدیکم شد می خواست دستمو بگیره که من نگذاشتم گفتم:نکنه فکر می کنی ترکیه است؟ اگه دستمو می گرفتی که اعدام می شدم
گفت:من فقط می خواستم کمکتون کنم
از لهجش معلوم بود یه 2ماهی خارج از کشور بوده یا شایدم با این تورهای گوگوری مگوری یه 4 روزی دبی بوده خلاصه گفتم: نه آبجی دمت گرم ما کمک نمی خوایم بلند شدم دیدم تصویر بردارم داره با تابلوی بوغ زدن ممنوع وایت بالانس می کنه!راستی کسی منو نزده بودا کمرم بعضی وقتا تیر می کشه دیگه ساعت 10:20دقیقه بود که چندتا ماشین دیگه هم اومدن تو و استاندار محترم به همراه رفیقای شهردارو نماینده و فرماندارش وارد سالن شدند انگار همه چیز برگشته بود به دوران قل قل میرزا مجری شعری در وصف استاندار خوند وهمه دست زدند بعد سخنرانی کات به مجری ..مجری شعری در وصف فرماندار خون همه صلوات فرستادند مدیر کارخانه ای که قرار بود ساعت 8 صبح افتتاح بشه ساعت 11 پشت تریبون رفت و به همه شخصیتهای ارشد حاضر سالن لوح و سکه داد ودر مدح فداکاریهای آنان متنی رو که معلوم بود یه آدم باسواد نوشته رو با هزارتا بدبختی خوند کات مجری... مجری:مژده ای دل که مسیحا نفسی می آیدو....کات به سخنرانی استاندار،گفت: من سعی می کنم در محل کارم حتی زودتر از نیروهای خدماتی حاضر باشم .
موقعی که مراسم تمام شد شاخه گلی از سبد گل گرانفیمت تریبون کندم و روبرو استاندار ایستادم گفتم:خیلی از شما و اخلاق حرفه ای شما خوشم اومد ...تقدیم به شما

نظرات (۱۲)

خسته نباشي !!!

جمله آخري خيلي به دلم نشست...
...نه به خاطر ساده بودنش به خاطر اینکه اون همه کسانی که تو سالن بودن رو خیلی راحت گول زد. ..


پاينده باشي و برقرار..

سلام بر تو ای جوان نسل اول انقلاب ای که در راه حفظ انقلاب دچار همه نوع بیماری شده ای همه چیز بر عکس شده ...خیلی اعصابم داغونه.

اصلا طوری شده که نمی خوایم به ما راست بگند فقط جیبمون رو خالی نکنن! کافیه.

ما كه بالاخره نفهميدم تو معترضي يا پاچه خوار

احسان:

سلام بچه ها ببخشید که یه مقدار دیر اومدم.

man az hame ostandar ha motenaferam ama hich vaght ansari lari ostandar asbagh fars ro faramosh nemikonam
be eghtezaye shoghlam kheili ba ostandar ha sarokar dashtam

به & من پاک تو رو یادم رفته بود!

samanta:

سلام آقا احسان خسته نباشی
ببخشید من کمی گرفتار بودم
به هر حال شرمنده

ببخش همه ي نبودنهام را.....
و سپاس بابت همه ي مهربانيهايت...

چرا فكر كردي مفاعله است؟؟!!!

samanta:

salam agha ehsan khoobi?
khosh migzare ma ro nemibinin?
sale no ro pishapish behetoon tabrik migam
movafagh bashid

I went over this site and I think you have a lot of wonderful info , bookmarked ;)

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی‌شود. از صبر شما متشکریم.)

About

This page contains a single entry from the blog posted on ۲۰ بهمن ۱۳۸۴ ۱۱:۴۰ بֽظֽ.

The previous post in this blog was بی هوای تو،.

The next post in this blog is با تشکر از همه.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.