این داستان رو چند وقت پیش خوندم و حالا اونوقت تو شرایطی بودم که خیلی لذت بردم الان هم دوستش دارم .به هر حال می گذارم تا نظر شما رو هم بدونم.

مرد روی تخت دراز کشيده است. پای راستش را رو پای چپش انداخته. دست هايش را زير سرش تا کرده و کلاهش را تا رو چشم هاش پايين کشيده. دختر اما هنوز نگاهش میکند.
مرد به سيگارش پک میزند. سيگار گوشه لبش میماند. مرد حتی يک بار هم به سيگارش دست نزده است. دختر دستهايش را لای پاهايش میگذارد و به سيگار مرد که تا نيمه رسيده است خيره میشود. سيگار هميشه برای دختر معنای خستگی را داشته. دختر دوباره دست هايش را رو پاهايش که از تخت آويزانند میگذارد. سردی دست ها رو پاهايش میريزد. هميشه اين دستها سرد بودند. دختر حالا فکر میکرد اين مرد اولين کسیست که سردی دستهايش را میفهمد. مرد پاهايش را جابهجا میکند. نگاه دختر از سيگار سر میخورد تا پاهای مرد تو شلوار خاکستری. پاهای مرد خيلی دراز بودند. دختر هيچ وقت نتوانسته بود کفشهای مرد را ببيند. مرد هنوز به سيگار پک میزند. دختر سعی ميکند چشمهای مرد را به خاطر بياورد. دوباره دستهايش را لای پاهايش میگذارد. سينه مرد بالا و پايين میرود. مرد هميشه پيراهن سفيد میپوشيد و دکمه اول را باز میگذاشت. دختر يادش میآيد که سينه مرد هيچ وقت مو نداشته، فقط جوش های ريز بود و کمی خيسی. دختر يادش نبود که هيچ وقت سينه مرد را نديده است. مرد به سيگارش پک میزند. چيزی به تمام شدن سيگار نمانده. دختر دوباره سردی دست هايش را به خاطر میآورد.
سيگار مرد تمام شده است. بلند میشود و میرود.
داستان از:پریسا دلیلی

نظرات (۷)
چه شجاعت بي نظيري دارند بعضيها!
ارسال توسط ش ـ هلو | ۴ فروردین ۱۳۸۵ ۵:۵۸ بֽظֽ
Posted on ۴ فروردین ۱۳۸۵ ۱۷:۵۸
منظورت رو متوجه نشدم.
ارسال توسط احسان | ۴ فروردین ۱۳۸۵ ۷:۴۲ بֽظֽ
Posted on ۴ فروردین ۱۳۸۵ ۱۹:۴۲
سلام! اول این که خوش حالم از خواندن کتابم لذت برده اید و دو دیگر سال نو مبارک.
ارسال توسط ناصر غیاثی | ۵ فروردین ۱۳۸۵ ۹:۰۳ بֽظֽ
Posted on ۵ فروردین ۱۳۸۵ ۲۱:۰۳
سلام دوست عزيز
اين داستان براي من هم گنگ بود ....
ارسال توسط Alireza | ۸ فروردین ۱۳۸۵ ۸:۴۳ قֽظֽ
Posted on ۸ فروردین ۱۳۸۵ ۰۸:۴۳
من سردم است و انگار هيچ گاه گرم نخواهم شد......
ديركردم رو ببخشيد...بي حد دلتنگون شدم...
بهاري باشيد و برقرار...
ارسال توسط صبا | ۸ فروردین ۱۳۸۵ ۶:۲۱ بֽظֽ
Posted on ۸ فروردین ۱۳۸۵ ۱۸:۲۱
چرا از داستانهای خودت چیزی نمی گذاری؟
ارسال توسط امیرش | ۱۰ فروردین ۱۳۸۵ ۰:۰۸ بֽظֽ
Posted on ۱۰ فروردین ۱۳۸۵ ۱۲:۰۸
اول سال نو مبارک/ دوم یک مینیمال بود این داستان با سوژه ای کمی تکراری
ارسال توسط لاله | ۱۳ فروردین ۱۳۸۵ ۲:۳۶ بֽظֽ
Posted on ۱۳ فروردین ۱۳۸۵ ۱۴:۳۶