از پنجره ی اتاق تاریکم به بیرون خیره شده ام
ستاره ای انگار از پشت ابرها بیرون می آید و به من چشمک می زند
پلک که می زنم گمش می کنم
من در اتاق، تنهایی را احساس می کنم
کلبه ی کوچک من، تنگستن را ندیده است
دلهره وجودم را فرا می گیرد
بنویس: سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد، سرد
جیرجیرک دارد جیرجیر می کند
به ال اس دی فکر می کنم و جاذبه ی عشق
سکوت باید صدمه ببیند
زنگ به صدا در می آید
آیا این آغاز یک جنگ است؟
گوش می کنم
دوست دارم فریاد بزنم
کودکان آواز دسته جمعی می خوانند
این یک تناقض پهلو به پهلوست
بهار است
بگذار زنبورک زن، زنبورکش را بنوازد و چوپان نی اش را
گوزن، آلاله، برف، غم
لالایی، لالایی،لالایی
آن دورتر ها انگار دخترکی دارد می نالد
نفس نفس می زند
آه، آه، آه
جعبه کبریت را بردار
چشمانت را ببند
کبریتی روشن کن
و
در دستت نگه دار
بوم، بـوبـــوم، بوبوم، بوم
باران طراوت است
به اطرافت نگاه کن؛ خوب نگاه کن
این آغاز یک پایان است؛ بازگشت به بی گناهی
قطره های باران از گوشه ی شیروانی به روی سطل پر از آب می چکند
و
من در اتاق تاریکم، تنهایی را می بینم
