شب از نیمه گذشته بود داشتم به صدای شب گوش می کردم آخه شب صدا داره یه صدای خوب هوا داشت روشن میشد من چند روز هیجان انگیزرو گذرونده بودم از این 20و اندی سال که از سنم می گذره با 300 یا 400 نفر یه جا دست نداده بودم اینم یه بهانه بود که به دست راستم نگاه کنم اصلا من چه خاطراتی از این دست راست دارم!چه جاهایی کارمو را انداخته باهاش همه کاری کردم املا نوشتم انشا نوشتم ...تقلب نوشتم انگشت تو دماغم کردم بعضی وقتا هم تو چشم رفیقاو هم کلاسیها تازه یسری کارا هم کردم که باید تو { } بگذارم.
خلاصه موضوع انگشت راست و دست و اینا نیست موضوع آغاز یه زندگی جدید که با زندگی قبلیم خیلی متفاوت انقدر که فرقش الان تو چشامه.
دیگه هوا روشن شده بود من اصولا ادم سنتی نیستم ولی خوب به سنت عمل کردن همیشه هم بد نیست پدرم همیشه می گه که پدربزرگش یعنی جد بزرگوار بنده ابوالقاسم خان یکی از نشانه های مردونگی رو نون گرفتن اونم صبح زود می دونسته از اونجا که زندگی سابق من شبیه زندگی آقایان جغد بوده و منم شبا بیدارم صبح زود از خونه بیرون رفتن زیادم برام سخت نیست.ساعت 5 از خونه بیرون زدم هوا فوق العاده بود فکر کنم تاثیر زندگی جدید بود با خودم گفتم: خوب تا برم و برسم جز نفرای اولم به این فکر می کردم که عجب من هیچوقت به موخیله م هم نمیرسید که برم نونوایی اونم تو چنیین ساعتی!خوب اینم از مصائب زندگی جدیده دیگه!
ساعت 5.30 جلو سنگکی بودم برعکس تصوراتم داخل سنگکی خیلی شلوغ بود حتی چند نفری هم بیرون ایستاده بودند پشت سر نفر آخر ایستادم چند دقیقه ای گذشت دیدم کسی از داخل مغازه بیرون نمیاد به نفر جلویی گفتم:مگه می خواد اورانیوم غنی کنه باباب یه سنگک که دیگه این حرفا رو نداره!..
نفر جلویی که معلوم بود پیشکسوته و چند وقتی از زندگی جدیدش که حالا زیادم جداب نیست برایش می گذره گفت:نه ...شاطر هنو نیومده
عجب چه دوره زمونه ای شده!
ساعت حدودای 6 صبح بود همینطور که سر صف بودم چرت هم می زدم که یهو باصدای وحشتناکی چرتم پاره شد یه پیر مرد چند قدمی صف { } ....دیگه زیاد هوا دلچسب نبود.همین کارا رو می کنن آلودگی هوا زیاد میشه دیگه!
نفر پشت سری من داشت با پشت سری خودش حرف می زد می گفت:شاطر تا الان نیومده دیگه نمیاد!
نفر پشت سریش اصلا حرف نمی زد فقط با چشمای پف کردش پشت سر هم پلک می زد.دیگه داشتم نا امید میشدم خسته شده بودم.ابوالقاسم خان همون پدر بزرگ پدرم یه چیزی می دونسته که شرط روز اول زندگی رو نون گرفتن گذاشته بوده.یکی که کنار دیوار چرت میزد یه نگاهی به من انداخت و گفت:میشه دوتا هم جای من بگیری
گفتم:آخه شاطر میاد؟
گفت:آره مگه میشه نونوایی بدون شاطر بمونه!
گفتم راست میگه بالاخره شاطر خواب هم بمونه خودشو می رسونه دوباره نفر پشت سریم به پشت سریش گفت:نه...شاطر نمیاد تا حالا نیامده دیگه نمیاد.
پیش خودم یه دو دوتا چهارتا کردم دیدم راست میگه! مگه میشه شاطر دیر بیاد سر کارش؟
ساعت نزدیک6و15 دقیقه بود شاگرد نونوایی با یه استیل عصبی اومد و غر غر کنان زیر لب شاطر رو فحش می داد بش گفتم:استاد ببخشید شاطر میاد؟
چپ چپ نگام کردو سوار موتورش شد گاز داد رفت بدون اینکه جواب منو بده.
نفر پشت سریم به نفر پشت سریش گفت:دیدی گفتم شاطر نمیاد ...بیا شاگردشم رفت...
منو میگی دنیا رو سرم خراب شد نا خودآگاه یاد فیلم گاو (داریوش مهرجویی) افتادم اونجایی که گاو مشت حسن مرده بعد مردم آبادی دور هم جمع شدن که چکار کنن مشت حسن نفهمه گاوش مرده و بعد هر نقشه ای که می کشیدن پرویز صیاد می گفت:نه مشت حسن می فهمه که گاوش مرده!
دقیقا درک می کردم مردم آبادی رو که اون لحظه چند نفر دوست داشته صیاد خفه بشه و حرف نزنه.
از دور یه نفر می اومد نزدیک که رسید بدون اینکه ما رو به هیچ جاش حساب کنه رفت داخل مغزه جلو همه ایستاد...تعجب کردم نفر پشت سریم به نفر پشت سریش گفت:این پسر خاله شاطره ..اومده بگه شاطر نمیاد.
اعصابم داغون شده بود دلم برا وب گردی تنگ شده بود این دوساعت می تونستم کلی حال کنم.از همه بد تر پشت سریم بود که مدام رو اعصابم راه میرفت.ساعت 6و30 دقیقه نونوایی خیلی شلوغ شده بود یهو پسر خاله شاطر به حرف اومد یه چند باری گفت ولی ما نشنیدیم چی میگه پشت سریم به پشت سریش می گفت:دیدی گفتم شاطر نمیاد.
پسر خاله شاطر می گفت:شاطر دیشب مهمون او بوده و تا دیر وقت نشسته خواب مونده ..تازه می گفت شاطر دیشب که اومده خونشون چندتا نون تازه هم با خودش آورده بوده1
داشت حسودیم میشد گفتم وای خدایا چرا من پسر خاله شاطر نیستم ...آخهع نمی دونی که چه قیافه ای می گرفت.تو همین فکرا بودم که پشت سریم به من گفت:بیا برو شاطر نمیاد.
یهو یه اقایی با یه پراید گوجه ای دیس دیس کنان اومد کنار نونوایی پارک کرد تا از ماشین پیاده شد پشت سریم بهش گفت:آقا شاطر نمیاد برو یه جا دیگه.
پسر جوانی از ماشین پیاده شد اتفاقا اونم مارو به هیچ جاش حساب نکرد رفت داخل از پشت سریم پرسیدم این کی بود؟
گفت:من بش گفتم شاطر نمیاد ولی گوش نکرد
گفتم:تو نمی شناسیش
گفت:نه ...نمی دونم
خلاصه پکر شده بودم با خودم فکر کردم اگه روز اول زندگی من نتونم نون بگیرم تا روز اخر زندگیم نمی تونم سرم رو بالا بگیرم.یهو حس کردم بوی نون تازه میاد اومدم داخل رو نگاه کنم که یه نفر اومد بیرون نونم دستش بود.از خوشحالی نمی دونستم چه باید بکنم بلند گفتم:اله اکبر الله اکبر ... به خودم که اومدم دیدم همه یه جوری نگام می کنن.
پشت سریم به پشت سریش می گفت:شاطر هم شاطرای قدیم.

نظرات (۱۱)
احسان جون دومادي و عروسيت مبارك باشه ... ابوالقاسم خان چه آدم باحالي بوده ها ولي من اگه يه وقت بخوام برم ميرم از اين بربري فانتزيا ميگيرم كه شاطرشم دماغو نباشه .... راستي امشب آقا مجيد احوالتو ميپرسيد نگرانت بود....
ارسال توسط عليرضا | ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۰:۳۵ قֽظֽ
Posted on ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۰۰:۳۵
پایداریت را تبریک می گم!! من اگه جات بودم یا می رفتم یه جای دیگه یا بی خیال نون تازه می شدم..
ارسال توسط دنیا | ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۲:۲۰ قֽظֽ
Posted on ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۰۲:۲۰
احسان عزیزم تبریک.امید که سالها لبخند بر لب داشته باشی.
ارسال توسط امیرش | ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۱۱:۱۷ قֽظֽ
Posted on ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۱۱:۱۷
مبارك باشه انشاالله يك عمر با خوشي و خرمي هر روز ساعت 6 صبح بري نون بگيري
ارسال توسط قاب عكس خالي | ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۰:۰۱ بֽظֽ
Posted on ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۱۲:۰۱
اولا تبریک...دوما خیلی وقت بود انقدر نخندیده بودم
ارسال توسط سونیا | ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۱۱:۲۱ بֽظֽ
Posted on ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۲۳:۲۱
آقا احسان تبریک منو به خانومت برسون در ضمن امیدوارم صد سال در کنار هم نون تازه بخورید.
ارسال توسط فروزان | ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۱۱:۳۶ بֽظֽ
Posted on ۳ خرداد ۱۳۸۵ ۲۳:۳۶
به پای هم پیر شید.انشاا...
ارسال توسط ستاره | ۴ خرداد ۱۳۸۵ ۱:۱۲ بֽظֽ
Posted on ۴ خرداد ۱۳۸۵ ۱۳:۱۲
مبارکه !!
ارسال توسط ALRZA | ۴ خرداد ۱۳۸۵ ۳:۱۷ بֽظֽ
Posted on ۴ خرداد ۱۳۸۵ ۱۵:۱۷
صداي شب....
اين واژه تركيبي دارد در مخيله ام مي چرخد...
چقدر دلتنگ آواي شب شدم....
انگار خيلي وقت است فرق روز و شب را توان دركم نيست....
ارسال توسط صبا | ۶ خرداد ۱۳۸۵ ۹:۳۳ بֽظֽ
Posted on ۶ خرداد ۱۳۸۵ ۲۱:۳۳
آخه یکی نیست به من غربتی بگه اینجا چی میخایی؟
به جز حرف از نون تازه و آب شدن دلت،
چی داشت خوندن این متن!!!!
...
شوخی بود،
درود بر تو هم میهن
من از بلاگ یک غربتیه دیگر که از ایرانی بونش شاکی شده بود، اومدم اینجا...
به هر روی زندگی خوبی را برایت آرزو دارم.
تا درودی دگر بدرود.
ارسال توسط شهلا | ۶ خرداد ۱۳۸۵ ۱۱:۱۴ بֽظֽ
Posted on ۶ خرداد ۱۳۸۵ ۲۳:۱۴
احسان جان با درود
خواستم بگم که لینک شما در بلاگ من وارد شد.
تا هر بار به روز مینویسی من هم ببینم.
تا درودی دگر بدرود.
ارسال توسط شهلا | ۹ خرداد ۱۳۸۵ ۰:۳۴ قֽظֽ
Posted on ۹ خرداد ۱۳۸۵ ۰۰:۳۴