«ديدي» هميشه ميخواهد. «الگا» كهنهكار است. «ارزيل» هم سه بار بدبياري آورده. «هايدي» هيچچي را پنهان نميكند.
از «الكه» درست سردرنميآوريم. «پترا» شك ميكند. «باربارا» لام تا كام چيزي نميگويد. «آندرهآ » جان به لب شده، «اليزابت» چرتكه مياندازد، «اوا» دربهدر دنبالش است. «اته» خيلي موذيست.
«گابي» كسي را پيدا نميكند. «سيلويا»عالي ميداندش. «ماريانه» تقاصش را پس ميدهد.
«نادينه» حرفش را ميزند. «اديت» در مقابل آن گريه سرميدهد. «هانه لوره» به ريش آن ميخندد. «اريكا» مثل بچهها ذوقزده ميشود. «لوني» خيلي خيلي به خودش مطمئن است.
بايد «كاتارينا» را در مورد آن متقاعد كرد. «رنيا» فورا قضيه را ميگيرد. «بريگيته» اساسا معركه است. «آنگهلا» ميل ندارد چيزي از آن بداند.
«هلگا» ميداند.
«تانيا» ميترسد. «ليزا» همه چيز را تاريك ميبيند. براي «كارولا»، «آنكه» و «هاللا» بود و نبودش يكي است.
«زابينه» صبر پيشه كرده، براي «الا» دردسر است. «اليزه» به طرز عجيبي بر خود مسلط است.
«گرهتل» توي فكرش نيست. «ورا» هيچ فكر خاصي در موردش ندارد. براي «مارگوت» البته كه ساده نيست.
«كريستل» ميداند چه ميخواهد. «كامليا» نميتواند از آن چشم بپوشد. «گاندولا» غلو ميكند. «نينا» هنوز تعارف و رودربايستي دارد. «آريانه» به سادگي آن را رد ميكند. «الكساندرا» هميشه الكساندراست.
«وروني» كشته مردهي آن است. «كلوديا» چشم به دهن پدر مادرش است. «ديدي» هميشه ميخواهد
سر ِ دوراهي
يه قلعه بود
يه خشت از مهتاب و
يه خشت از سنگ
سر ِ دوراهي
يه قلعه بود
يه خشت از شادی و
يه خشت از جنگ
سر ِ دوراهي
يه قلعه بود
دو خشت از اشک و
دو خشت از خنده
سر ِ دوراهي
يه قلعه بود
سه خشت از شغال و
يه خشت از پرنده.

نظرات (۸)
احسان جان بسیار زیبا می نگاری
حالا این قلعه کجا بود؟!
;)
ارسال توسط شهــــلا | ۱۲ مرداد ۱۳۸۵ ۲:۴۱ بֽظֽ
Posted on ۱۲ مرداد ۱۳۸۵ ۱۴:۴۱
سلام.
یه کم مرموز نوشتی ولی جالب بود.
شاد باشی...
ارسال توسط گوله نمک | ۱۲ مرداد ۱۳۸۵ ۴:۰۰ بֽظֽ
Posted on ۱۲ مرداد ۱۳۸۵ ۱۶:۰۰
شاید بر سر دو راهی راه را بیراهه رفته اند
ارسال توسط دنیا | ۱۳ مرداد ۱۳۸۵ ۵:۵۴ بֽظֽ
Posted on ۱۳ مرداد ۱۳۸۵ ۱۷:۵۴
سلام .احسان جان ممنون .این روزها چند کار تلویزیونی و دغدغه ها و مشغله هایی که خودت گذراندی وقتم را حسابی پر کرده وقت نمی کردم چیزی بنویسم....موفق باشی
ارسال توسط علیرضا | ۱۴ مرداد ۱۳۸۵ ۱۱:۲۴ بֽظֽ
Posted on ۱۴ مرداد ۱۳۸۵ ۲۳:۲۴
سر دو راهی یه خشت بود که اسمهاروروش می نوشتن.
ارسال توسط امیرش | ۱۵ مرداد ۱۳۸۵ ۷:۴۱ بֽظֽ
Posted on ۱۵ مرداد ۱۳۸۵ ۱۹:۴۱
چقدر شعره دلم نشست......
ارسال توسط صبا | ۱۵ مرداد ۱۳۸۵ ۱۱:۵۹ بֽظֽ
Posted on ۱۵ مرداد ۱۳۸۵ ۲۳:۵۹
دلم برا اینجا تنگ شده بود. همچنان ساده می نویسی.
ارسال توسط ستاره | ۱۶ مرداد ۱۳۸۵ ۳:۱۸ بֽظֽ
Posted on ۱۶ مرداد ۱۳۸۵ ۱۵:۱۸
سلام برادر. شما لطف داريد، ما هم از صفاي وجود شما صفا ميگيريم.
قربانت
ارسال توسط كوروش ضيابري | ۱۸ مرداد ۱۳۸۵ ۲:۰۶ قֽظֽ
Posted on ۱۸ مرداد ۱۳۸۵ ۰۲:۰۶