« ما که رندیم | صفحه اصلی | Saddam to be executed by Saturday »

قلب من پر از ماسه است

كالبدشكافى لازم نبود. بويى كه در خانه برجاى مانده بود كافى بود تا دليل مرگ را ثابت كند: تنفس سيانورى كه براى چاپ عكس در لگنى ريخته شده بود. خرميا دُسنت آمور عكاس ماهرى بود. مقدار زهر را اشتباه حساب نكرده بود. دكتر اوربينو در مقابل شك و ترديد سركلانتر به‏سادگى مسئله را ماست‏مالى كرد:« فراموش نفرماييد كه جواز مرگ را بايد شخصاً امضاء كنم.» پزشك جوان نيز كمى مأيوس‏بر جاى ماند. تا به حال برايش پيش نيامده بود كه تأثيرات سيانور طلا را روى يك جسد بررسى كند. دكتر خوونال اوربينو تعجب كرده بود كه چطور هرگز او را در دانشكده پزشكى ملاقات نكرده است ولى بلافاصله دليلش را از گلگون‏شدن چهره‏پسرك و لهجه شهرهاى كوهستان آند كشف كرد. احتمالاً تازه به آن‏جا آمده بود. به او گفت:« دير يا زود برايتان فرصت اين‏پيش خواهد آمد تا اثر سيانور را روى جسدى بررسى كنيد. بله، خودكشى يك عاشق ديوانه.» همان‏طور كه داشت جمله‏اش‏را بر زبان مى‏راند متوجه شد در ميان خودكشى‏هاى بى‏شمارى كه به ياد داشت، اين يكى گرچه با سيانور بود ولى ربطى به‏عشق نداشت.
لحن صدايش كمى تغيير كرد. به دانشجو گفت:« وقتى به چنين جسدى برخورد كرديد خيلى مواظب باشيد، چون معمولاً قلب آن‏ها پر از ماسه است.»
بعد انگار دارد با مادون خود حرف مى‏زند، به سركلانتر دستور داد تا ترتيبى بدهد كه مراسم تدفين همان شب انجام‏ بگيرد و جار هم زده نشود. گفت:« خودم بعد با شهردار در اين مورد مذاكره‏اى خواهم كرد.» مى‏دانست كه خرميا دُ سنت آمورمثل افراد بدوى، با قناعت زندگى مى‏كرد و با هنر خود خيلى بيش‏تر از مايحتاجش درآمد داشت. در نتيجه در يكى از كشوهاى متعدد خانه، بدون شك، پول فراوانى وجود داشت كه خرج تشييع جنازه‏اش را كفاف مى‏داد.
گفت:« اگر پولى در خانه‏اش پيدا نكرديد، مانعى ندارد. شخصاً تمام هزينه مراسم را بر عهده مى‏گيرم.»
دستور داد به روزنامه‏ها اطلاع دهند كه عكاس به مرگ طبيعى از جهان رفته است.

گوشه هایی از رمان عشق زمان وبا اثر مارکز با ترجمه بهمن فرزانه.حالا چه ربطی داشت رو آخرش براتون میگم.

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

انتخابات


جالبه که هر چهار سال یک بار توبه شکنی می کنم آخرین دوره مجلس که همون مجلس هفتم باشه با خودم عهد کردم که دیگه به هیچ وجه برا کسی فعالیت تبلیغی نکنم زیاد طول نکشید که سرو صدای انتخابات رئیس جمهوری در اومد گفتم:خوب من برا مجلس توبه کردم پس میشه اگه بصرفه!!
تو همین فکرا بودم که به خودم اومدم دیدم که اووووه کلی برا آقای..... بالا و پایین پریدم.

اما امسال خبرگان رهبری و شورای شهر یه صیغه دیگه بود انصافا حیف بود بی بهره ماندن از این خان بزرگ ....نمی دونم شاید پیش خودم چنین حس می کنم...همه چی خوب بودتا اینکه دچار بحران شدم و هر روز سردر گم تر و پریشانتر از دیروز درست بر عکس امرسان و تبلیغات اون وضع روحیم بدتر وبدتر می شد شرایط کاملا برام متفاوت بود همچین حسی رو شاید تا آخر زندگیم دوباره تجربه نکنم درواقع زبان ساده تر اون میشه این که من با هفت پشتم به این نتیجه رسیدیم که توبه نستوح یا نصتوح کنیم و مخملبافانه کار تبیلغات انتخابات و مشاوره بازی رو کنار بگذاریم.
این در شرایطی است که امسال موفق ترین سال من در امر تبلیغات بود یعنی با وجود فعالیت برای 5 نفر تنها بد شانسی ما همون نفر پنجم بود که علی البدل شد و چهار نفر با رای قطعی به شورا راه پیدا کردند الان هم بعد از نگاه کردن باغ مظفر و خبر 22.30 زدن اونور آب و خدا میدونه که دارند bbcnews رو تماشا می کنند یا تخمه و غیره وذالک رو حاضر می کنند براشبکه XXL .
مشکل بعدی من که البته تا دیشب مشکل بود و الان یه جور نقل ونباته به همت دکتر باهنر که انصافا هنرمند قابلی تشریف دارند حل شد. مشکل این بود که من وامیر خان آپاراتچی اصولگرای اصلاح طلب هستیم یا اصلاح طلب اصولگرا؟
که دیشب دکتر با هنر با بزرگواری خاصی در خبر 22.30 فرمودند که اصلا اصلاح طلبی بدون اصولگرایی و بر عکس آن هیچ معنی و مفهومی ندارد. خوب تشکر می کنم که بعد سالها داشتن کرسی نمایندگی در مجلس شورای اسلامی یه نفر یه گره ای از مشکلات ما باز کرد و خدارا شکر حتما هزاران فرشته از دیشب بر دستان این بزرگوار بوسه می زنند.

خلاصه تو فکر یه مجموعه داستان کوتاه هستم که از چند سال پیش گوشه کنار تقویم و روزنامه و جعبه شیرینی نوشتم و حالا اگه بتونم خط خودم رو بخونم می خوام سرو سامانی بهش بدم.روح ناصر عبدالهی شاد.و مهمتر از همه یلدا بر همه مبارک.

چند خط زیر تقدیم به همسرم که اولین یلدای زندگی رو با هم جشن می گیریم.

دلم میخواهد بوسه ای بر گونه هایت بنشانم
و به آن چشمانت تا ابد خیره بمانم
دلم میخواهد کنار تو و در اطراف تو باشم
عشق تو هرگز دلم را ترک نخواهد کرد
رایحه ات در هوا پخش است
تو را می بویم می بوسم و میخوابم
"جبران خلیل جبران"

نظرات (۳)

درود براحسان جان
نوشتار طنز گونه:
((عالیجناب از اینکه کتابی را میخواهید با خط طون مزین کنید بسیار خوشحالم.))
ولی خداییش خوشحالم از اینکه تصمیم به کتاب نویسی و جمع آوری نوشته هات را گرفتی و همه جعبه شیرینی و کنار تقویم و همه جا را تمیز میکنی و خونه مرتب میشه"خنده"
احسان نازنین، من نیز برای تو و همسر گرامیت شب یلدای خوبی آرزو دارم.
مراقب خودتون باشید و بدرود.

گلچین:

عاشق عدد نمی فهمد . فقط این را حس می کند که عدد ،مثل عشق ،در بی نهایت خدا جاریست .
عدد،بی نهایت است - خدا،بی نهایت است - عشق ،بی نهایت است .
ودوستی می گفت : خدا ،همان عشق است ،و همان عدد . فهمیدنی نیست ،احساس کردنی است .
احسان عزیزم حیلی دوست دارم ازخدا همیشه بعد از نماز موفقییتت را خواهانم وسپاگزارم از او که تو رو به من هدیه داده.

دنیا:

منشاء بازی از اینجاست و توضیحات را می تونی بخونی..
http://www.globalpersian.com/archive/dynamic/044215.html

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی‌شود. از صبر شما متشکریم.)

About

This page contains a single entry from the blog posted on ۲۹ آذر ۱۳۸۵ ۱۰:۵۲ بֽظֽ.

The previous post in this blog was ما که رندیم.

The next post in this blog is Saddam to be executed by Saturday.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.