
22 بهمن هر سال برا عکاسی از راهپیمایی اول صبح می زنم بیرون ولی امسال همه چی یه جور دیگه بود انگار یه حس غریبی اومده بود تو سینم و داشت می ترکید دوست داشتم داد بزنم یا گریه کنم ..نمی دونم خیلی حس غریبی بود آخه من لا اقل تو راهپیمایی انقدر احساساتی نشده بودم یه بار چند سا ل پیش که آقای خامنه ای قرار بود به همدان سفر کنند به من سفارش ساخت کلیپی رو داده بودند از آماده سازی شهر برای استقبال از ایشان که قرار بود از قبل از سفر آقا به همدان گزارش بگیریم تا اینکه حضرت آقا از همدان بروند منم خوب تا اون روز اصلا فکرش رو هم نمی کردم چنین کاری به من واگذار بشه البته خیلیهای دیگر هم بودند که چنین کاری انجام می دادند اما بودن در چنین مراسمی برام هیجان زیادی داشت.

خلاصه بعد از وارد شدن آقا به همدان مرحله جدیدی رو شروع کردیم که التهاب هم به هیجانم اضافه شده بود درمیان شلوغی اذدهام مردم برنامه ضبط کردن خیلی مشکله از یه طرف جمعیت جلو تردد ماشین مارو میگرفت و تا می خواستیم کار کنیم ماشین با سرعت حرکت می کرد و خیلی سخت بود.
تو فکر این بودم که وقتی به ماشین آقا رسیدیم چطور هم تصویر ایشان باشه و هم تصور جمعیت مشتاق که ماشین زد رو ترمز و من از اون بالا پرت شدم پایین ..دیگه هیچی نفهمیدم فقط یه لحظه حس کردم کسی با پا ازرو سینم رد شد و به خودم آمدم دستم ضرب دیده بود و کتفم به شدت درد می کرد که این درد هنوز هم ادامه داره. خلاصه از همونجا راهی منزل یکی از دوستان شدم. همزمان خانواده هم تهران بودند و نمی دانستند که برمن چه می گذرد.البته بعدها هم یه جوری گفتم که زیاد مهم نباشه.
بگذریم تمام آرزوهام برای دیدن آقا نقش برآب شد و دکتر چند روزی رو استراحت دادند و تاکید هم کردند که تحرک خاصی نداشته باشم.
دو روز تو خونه یکی از دوستان بودم و قرار بود فردا که در حقیقت روز سوم باشد آقا در سالن ابن سینا برای مردم صحبت کنند با خودم عهد بستم که هر طوری شده خودم رو برسونم اما مگه این دوست عزیزم اجازه می داد خلاصه تو فاصله ای که دوستم رفت حموم دوش بگیره من از خونه بیرون زدم خیلی دیر شده بود و برنامه رو به پایان بود رسیدم و برنامه تمام شده بود حس عجیبی داشتم...
یه حس غریبی اومده بود تو سینم و داشت می ترکید دوست داشتم داد بزنم یا گریه کنم ..نمی دونم خیلی حس غریبی بود . تو همین فکرا بودم که یکی دستم رو کشید گفتم چیشده؟
گفت: آقا از این مسیر رد میشن تو چرا اومدی اینجا
گفتم: اومدم آقا رو ببینم
گفت:نمیشه
گفتم :فقط یه لحظه
خلاصه نگذاشت هرچی گفتم افاقه نکرد و منو با خودش برد که از در پشتی بفرسته بیرون کتفم درد گرفته بود گفتم حداقل منو نکش کتفم درد می کنه !
تا اومد جواب بده یهو در سالن باز شد چند نفر بیسیم بدست ریختند جلو و منو اون مامور انتظامات رو کنار زدند من به زور سرم رو از روی شانه مامور جلویی درآوردم تو همین لحظه آقا از کنارم رد شد... و تمام صورتم غرق اشک شده بود.
خلاصه همون شب دوربین رو با هر سختی که بود گرفتم و برای دیدار آقا با خانواده ها رفتم و آخرین نفری بودم که با آقا احوال پرسی کردم.

چندتا عکس از جشنواره زمستانی همدان




