« مستند چهار | صفحه اصلی | قدم نو رسیده مبارک! »

پيام آوري ناشناس

سید مرتضی آوینی

دوربين كوچك من پيام آوري ناشناس بود دوربين كوچك من اما مي‌دانست كه او شاهدي راستگوست و شهادتي بزرگ در راه است ما قصد داشتيم از خانة قديمي خود دفاع كنيم عمر تا پايان روز بود اما خانه عمري طولاني داشت و خون ما گرم در رگهاي آينه جاري مي‌شد فرزندان جوانمان با سربندهاي شيدا به ميدان‌ها رهسپار بودند و دوربين كوچك من در اتوبوس سربازان جوان بي صدا همراهشان شده بود اي آنهائي كه چون پيكرم شديد چون چشمهاي گوار كه با ما به ديدار مرگ آمديد اي چشمهاي حافظ اي چشمهاي ماندگار زيباترين تصوير در مردمكان شما بازتابيد آنان از عشق مي‌مردند ودر عشق قوطه ور بودند و با عشق زنده مي‌شدند تصوريهاي جوانيشان براي هميشه در سايه‌هاي تابستان ماند مرگ را صدا كردند قطار از راه رسيد و ناگهان شعله كشيدند در دشتهاي تصوير اكنون پروازشان به ياد مانده است .

چند وقتی هست که ضبط برنامه روایت ایثار تموم شده این مجموعه تقریبا در 120 قسمت 20 دقیقه ای برای سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران تولید شد که تصویر برداری و مونتاژ اون 10 ماه زمان برد چیزی که الان می تونم درباره روایت ایثار بگم اینه که دوست داشتم دنباله رو روایت فتح باشم و در حقیقت بگم که در زمان جنگ ما روایت فتح داشتیم و حالا روایت ما روایت ایثار است روایت آنانی که الان کنار ما در اتوبوس یا خیابان قدم می زنند نگاه می کنند و هیچ نمی گویند حتی بعضی از آنان ساعتها جلو درب دفتر آقا زاده ها می نشینند تا شاید بتوانند حقوق ماه آینده را این ماه بگیرند.
روایت ایثار به مردان ختم نمی شود بلکه این زنان و دختران و پسران هستند که بازماندگان ایثارگرانند ایثارگرانی که برای زندگی حتی توان تصمیم گیری را از دست داده اند ، زنانی که به پای شوهرشان سوختند و دم نزدند زنانی که با گذشت سالها هنوز لگن زیر شوهرشان می گذارند و حمامشان می کنند و هر روز صبح لبخند زنان با نان تازه شوهر را کول می کنند و لقمه در دهانش می گذارند و خود طی طریق می کنند ، و دخترانی که آرزوی بوسه پدر را بر گونه های خود دارند و گرمی دستانش را دلتنگند و برخی ...
درد دل زیاده ، نمی دونستم که کار در مقوله ایثار و شهادت به این اندازه سخت و حساسه ،یعنی کنار آمدن با این قشر جامعه که بسیار زود رنج و نازک دلند خیلی مشکله و مشکل تر برگرداندن آنان به سالهای سخت و تلخ گذشته بود سالهایی که بعضیها به هیچ عنوان حاضر نبودند لحظه ای از آن را باز گو کنند.

روایت ایثار

اینجا فکه... مین های کاشته شده در خاک ،دست نخورده... عمل نکرده..

بچه ها روی آن مسیر مستقیم خطرناک پا روی جاپای نفر جلویی می گذاشتند نفر هفتم مرتضی آوینی بود..
هر جا شهیدی خوابیده بود روی سطح داغ بیابان فکه با آن درختچه های گز... لاله های سرخ... نخل های پابرچا اما اندک... فکه پر از مین... سید مرتضی آوینی هفتمین نفر است.
آسمان فکه آبی است با ابر های پرپشت... باد بهار با خودش رایحه ای برای دشت می آورد... سید بو می کشد... غمی بر دلش می نشیند... روزی این دشت پر از صدا بود... بر آنهایی که اینجا گرفتار شده بودند چه گذشت... فکه اسیر شده بود... نمی شد رهایش کرد... فکه ماند بی آنکه راهی برای بازگشت پیدا شود... رزمندگان ماندند و از تشنگی مردند... از عطش...
سید مرتضی جرعه ای از قمقمه نوشید... شور بود! سرش گیج رفت... کسی در ذهنش فریاد کشید: یاااااااااا علی..... !!
مرتضی قدم آخر را محکم تر برداشت... دشت صدای انفجار را شنید... سید بر زمین افتاد... لحظه ای آسمان را دید... با زبان لبهای خشکیده اش را تر کردو چشم هایش را بست...
اشهد ان محمد رسول الله

آوینی زنده است همیشه و ،روایتگر فتح...

مرتبط:

شهدا روایت فتح
سید مرتضی آوینی
تيتراژ اول روايت فتح
سید مرتضی آوینی در ویکی‌پدیا

نظرات (۲)


هم شهیدان ایران در تاریخ پایدارند

درود بر فَــرَوَشی پاکشان باد.

محمد ستاره:

راست می گی یه روزگاری ما شبهای جمعه تنها سرگرمی که داشتیم روایت فتح بود یه جورایی حس نوستالژیک عجیبی داره.

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی‌شود. از صبر شما متشکریم.)

About

This page contains a single entry from the blog posted on ۲۸ فروردین ۱۳۸۷ ۱:۱۳ قֽظֽ.

The previous post in this blog was مستند چهار.

The next post in this blog is قدم نو رسیده مبارک!.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.