
«هرچه هست در تهران است، نمايشگاه، كتابخانه و ... پل عابر پياده هم كه پله برقى شده. آن وقت مى گن تهران شلوغ شده، خوب مردم از ولايات مى رن تماشا و ماندگار مى شن!»
مهدي آذر يزدي نويسنده معروف داستانهاي كودكان سال ۱۳۰۱ در خرمشاه يزد به دنیا آمد . درست بیست سال یعد مقيم تهران گرديد . تحصيلاتش مکتبی و قديمی است .او قبل از آنکه داستان نویس شود کتاب فروشی می کرده مدتی هم عکاسی. از سال ۱۳۳۶. وي با انتخاب سبك مصوصي در نگارش داستانهايش بصورت يك از نويسنده مطرح داستانهاي كودكان و نوجوانان در ادبيات معاصر ايران در آمده است .پنج كتاب در مجموعۀ « قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب » و پنج كتاب كوچكتر در مجموعۀ « قصه هاي تازه از كتابهاي كهن » انتشار داد . آذر يزدي ترجمه اي بنام « گربه ناقلا » و حكايت منظومي بنام « شعر قند و عسل » و همچنين دو كتاب آموزشي بنام «خود آموز عكاسي و خود آموز شطرنج » دارد . يكي از مجموعه داستانهاي او برنده جايزه يونسكو در ايران و ديگري برنده عنوان كتاب برگزيده سال از طرف شوراي كتاب كودك گرديده است .
«قصه هاى خوب براى بچه هاى خوب» را آذريزدى به انتشارات ابن سينا داده بود كه چاپ نكرد. از ميدان مخبرالدوله تا ناصرخسرو را گريه مى كرد، با جعفرى ـ مدير انتشارات اميركبير ـ قهر بود و نمى دانست چطور از او بخواهد كتابش را چاپ كند. جعفرى از پشت شيشه مغازه آذريزدى را كه ديد فهميد كارى با او دارد. كتابش را چاپ كرد و حالا سالهاست مهدى آذريزدى ـ حتى اگر ديگر ننويسد ـ براى بچه ها قصه مى گويد ... تعدادى از نوشته ها: «قصه هاى خوب براى بچه هاى خوب»، قصه هاى كليله و دمنه، قصه هاى مرزبان نامه، سندبادنامه و قابوسنامه، قصه هاى مثنوى مولوى، قصه هاى قرآن، قصه هاى شيخ عطار، قصه هاى گلستان و ملستان، قصه هاى چهارده معصوم. «قصه هاى تازه از كتابهاى كهن»: خير و شر، حق و ناحق، ده حكايت، بچه آدم، پنج افسانه، مرد و نامرد، قصه ها و مثل ها، هشت بهشت، بافنده دانا اصل موضوع و دوازده حكايت ديگر/ فرهنگ يزدى/ دستور طباخى و خانه دارى/ لبخند/ گربه ناقلا/ شعر قند وعسل/ مثنوى بچه خوب/ خاله گوهر، فالگير/ مكتبخانه/ قصه هاى ساده/ گربه تنبل/ چهل حديث و ...
سه شنبه ها برای آذر يزدى روز خاصی بود درست همون موقع كه چند نفری جمع میشدن تو انتشارات یزدان ، به تعبیر خودش دوران خوشمزه دورانی که باب رفاقت با ، حميدى شيرازى، زرين كوب، اقبال، مستوفى و حسين مكى باز شد دورانی که بهترین دورانهایش بوده .
مهدى آذريزدى در آستانه نود سالگى لبخند تلخی می زند که حکایت از تلخی زمانه دارد که بر کامش نشسته آخر او نویسنده قصه های خوب برای بچه های خوب است اما انگاربچه ها همه خوب نبودند اگر بودند قدر قصه گو پیر را می دانستند قدر پیرمرد قصه گویی که حالا تمام زندگیش کاغذ است و قلم به پشت سر که نگاه می کند باز کاغذ می بیند و قلم اما از روبه رو خبری نیست او آنقدر دل شکسته است که حتی کتاب جدیدش را چاپ نمی کند.
چند سال پیش آقای خامنه ای به طور ناگهانی به منزلش رفت ، از او دلجویی کرد و گفت که فرزندانش با کتابهای او بزرگ شده اند و گفت که چقدر برای ما ارزش دارد، حضورش و ادبیاتش، اما دیگر کسی درب خانه را بروی او باز نکرد آنقدر دلش کوچک شده که دیگر حتی قصه گفتنش هم نمی آید.
از اتفاقهایی که در مملکت ما برای کودکان و نوجوانان می افتد همین جشنواره فیلم کودک است که شاید مهمترین اتفاق کودکانه در ایران باشد، چقدر خوب بود اگر پیر مرد قصه گو با پاهایی لرزان از پله های سن بالا می رفت و کودکانی که سالها قلمش و چشمانش را برای آنها گذاشته بود برایش جیغ می زدند و هورا می کشیدند و با دستان کودکانه دست می زدند، و او باز نور امید در دلش تابیده می شد به چشم می دید که چقدر دوستش دارند و چه کسانی دوست دارند.
غیر مرتبط ولی حساس:
اینجا

نظرات (۳)
سلام ،از جشنواره بنویس .
ارسال توسط امیر | ۱۶ تیر ۱۳۸۷ ۲:۲۴ قֽظֽ
Posted on ۱۶ تیر ۱۳۸۷ ۰۲:۲۴
احسان جان تا جایی که من فهمیدم برا کسایی بزرگداشت می گیرند که از قبل ثبت نام کرده باشند و فیش مربوطه را به حساب جاری ریخته و از کارهای گذشته هم توبه کرده باشند والسلام.تو زیاد فکر نکن تا بیشتر از این کچل نشدی !
ارسال توسط محمد ستاره | ۱۶ تیر ۱۳۸۷ ۱۱:۵۵ بֽظֽ
Posted on ۱۶ تیر ۱۳۸۷ ۲۳:۵۵
سلام.
خسرو شكيبايي هم رفت.
تسليت مي گم.
يادش گرامي...
روحش شاد...
ارسال توسط شهرام بزرگي | ۳۰ تیر ۱۳۸۷ ۱۱:۵۳ قֽظֽ
Posted on ۳۰ تیر ۱۳۸۷ ۱۱:۵۳