« یه مشت قلم بدست | صفحه اصلی | سينماي مستند و دفاع مقدس »

جلدی مانده شبیه او

جلدی مانده شبیه او


چند روز پیش یکی از دوستانی که شاید بعد از یکسال می دیدمش برای افتتاح دفترش دعوتم کرده بود دفتری بالای یک برج شیشه ای بسیار مجلل تقریبا 40 نفری آنجا بودیم اکثرا هم آشنا بودند چند نفر هم بودند که به قول روزنامه نگارها چهره بودند و حتی داخل دفتر هم با عینک آفتابی نشسته بودند.
مراسم به خوبی اجرا شد.بعد از رفتن اکثریت من بودم سه دوست دیگر که آنها هم مدتی بود از احوالشان بی خبر بودم به اتفاق بسمت منزل دوست قدیمی مشترکمان راه افتادیم بین را توقف نه زیاد کوتاهی داشتیم جلو سوپر مارکت کوچکی که از انباشته شدن اجناس داشت خفه می شد و واقعا هم خفه شده بود یا شاید هم داشت خفه می شد! نیم ساعتی طول کشید ما هرسه گفتیم نکند که دوست قدیمی مشترکمان به مناسبت افتتاح دفتر دستش خالی باشد و برای حضور ما مجبور شده که خرید کند…هرسه گفتیم نکند؟
رفتم داخل سوپری پیش خان پر بود از همه چیز با کیسه های رنگی گوناگون گفتم :فلانی به خاطر ما زحمت افتادی ..
گفت: نه خرید همیشگی است و باید انجام می شد
گفتم:چیزی اگر می خوای من بمونم
گفت:نه منتظرم تن ماهی برام بیاره …خریدم تموم شده
نگاهی به سمت چپم کردم و گفتم : اینجا پر از تن ماهی است چرا بر نمی داری
گفت: نه دیوید به اینها حساسیت داره منم راستش دلم نمی کشه از این تن ماهی ها براش بخرم
گفتم:ا…دیوید !! در موردش چیزی نگفته بودی (دیگه روم نشد بگم من همیشه از همین تن ماهی ها می خورم البته همیشه که نه روزهایی که نهار را در دفتر بمانم)
گفت: میریم می بینیدش فوق العاده است

داخل ماشین که نشستم تقریبا همه خریدها را آورده بودیم کلی شکلات و خیلی چیزا که من حتی نمی دونستم چی هستند خریده بود گفتم:فلانی تو شکلات زیاد دوست داری یا خانمت
گفت: طلاقش دادم …نمی تونستیم همدیگر رو تحمل کنیم
ناراحت شدم و یاد روزی افتادم که فلانی (همین دوستم) گریه می کرد و زیر باران راه می رفت و از زمین و زمان شاکی بود که چرا آنها به هم نمی رسند منظور اون و خانم سابقش بود.
الان وارد خانه ای شدم که نمی دونم متعلق به اوست یا اجاره ای است همه چیز هست از کتابخانه چهار پنج هزار جلدی تا سینمای خانگی وحشتناک و همه چیزهایی که بیشتر توی تبلیغات تلویزیون می دیدم یا بعضی ازبرنامه هایی که جدیدا می سازندو اسمش را می گذارند سریال خانوادگی.
همانطور که تو آشپز خونه بود گفت:الان چند ترمی هست که تو دانشگاه…. تدریس می کنم اما یه نفر ندیدم که معلومات داشته باشه
گفتم: آره متاسفانه از پایه ضعیفند
گفت: نه عزیزم چرا ما اینجوری نبودیم الان هر مراسمی که میشه ترلان(خواهرش )رو دعوت می کنند برا نقد آثار تجسمی
گفتم: اگه همه این بچه ها هم کلاس نقد هنری بابک احمدی و مجسمه سازی تناولی و نقاشی فلان کس آقا رو می رفتند شاید همشون مثل ترلان بودند.
فلانی وارد شد با سگی به اندازه کله صدام پشمالو ..آورد نزدیک من حالا به خاطر اینکه به سگش بگوید با من خیلی دوست است گفت: این عمو رو می شناسی خیلی بی مرامه چند وقت که بی خیال من شده …برو بقلش
من که از سگ متنفرم گفتم: نه من می ترسم این کار رو نکن
سگش را برداشت و رفت کناری و خواباندش روی صندلی که او.لین بار من آنجا نشسته بودم.گفتم : فلانی این خرابکاری نمی کنه
فلانی که چندتا بسته خارجی دستش بود اومد و گفت:منظورت از خرابکاری جیشه؟
گفتم: آره یه چنین چیزی
گفت: هر وقت جیش داشته باشه خودش می ره دستشویی …الان هم اگه اجازه بدین اول غذای دیوید رو بدم

تازه فهمیدم که دیوید منظور همین سگتوله بی ریخته !! تن ماهی های خارجی رو تو یه لحظه بلعید و بازبونش دستای فلانی رو لیسید و رفت
گفتم:این سگه حساسیت داره؟
گفت: آره دیوید یکم حساسه همه چیزش باید مارکدار باشه
گفتم: مگه می فهمه
گفت : روزی سه تا تن ماهی میخوره برا تقویتش هم مکمل بهش می دم
گفتم: راستی پدرت چه می کنه ازش خبر داری
گفت: خوبه یه سالی هست گذاشتمش کهریزک


نظرات (۱۰)

اين است زندگی مدرنیزه

عمو اروند:

چیز زیاد عجیب غریبی نیست.
رئیس سابقم را پس از مدتی توی میدان شهر دیدم. شوهرش خیلی بمن محبت داشت. باو گفتم شنیده‌ام شوهرت مرده است. جواب داد:
درسته، سگم هم مرد!
برای سگش گویا بیشتر متاثر بود.

متاسفانه همیشه همینطوره. اینم از دنیای ماشینی

amir:

درست است که دنیا دنیای بدی است اما گریزی هم نیست.

سلام
عجب روزگاري شده
آدمها به حيونها پناه مي ارن
و عزيزترين هاشون رو به بهانه پيري و كهولت از خودشون دور مي كنن
مدعي هم هستند!

اینقدر طولانی بود که نخوندم! واسه ما تنبلا هم مطلب بذار!

سلام بر احسان صديقي نازنين ... وبلاگتان را هميشه مي خوانم و گاهي لذت مي برم و گاهي نه!!! (آن مطلب انتقادي در مورد جشنواره را خوشم نيامد!!!) ... لينكتان را هم اضافه كردم ... موفق و پيروز باشيد

سلام

نظرات پست های آخر فعال نبود اینجا می نگاریم!
ممنون از حضورتون.

درست است که ان زمان ما هنوز نبوده ایم. اما همین حوادث سرنوشت ما را تعیین کرد. سرنوشتی که به دست خود مردمان آن زمان رقم زده شد.
اگر حال و احوال امروز ما این است سرنوشت به دست خودمان است. جای گله ای نیست!

به یاد همه شهدایی که جان خویش را فدای آزادی و آبادی وطن نمودند. یادشان گرامی...

درود بر شما جوانان غیور انقلابی...

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی‌شود. از صبر شما متشکریم.)

About

This page contains a single entry from the blog posted on ۱۰ شهریور ۱۳۸۷ ۱:۱۴ قֽظֽ.

The previous post in this blog was یه مشت قلم بدست.

The next post in this blog is سينماي مستند و دفاع مقدس.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.