« افخمی کوچک است | صفحه اصلی | علی دایی »

نوروز

بهارم دخترم از خواب برخيز
شكر خندي بزن شوري برانگيز
گل اقبال من اي غنچه ناز
بهار آمد تو هم با او بياميز
بهارم دخترم آغوش وا كن
كه از هرگوشه گل آغوش وا كرد
زمستان ملال انگيز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا كرد
بهارم دخترم صحرا هياهوست
چمن زير پر و بال پرستوست
كبود آسمان همرنگ درياست
كبود چشم تو زيبا تر از اوست
بهارم دخترم نو روز آمد
تبسم بر رخ مردم كند گل
تماشا كن تبسم هاي او را
تبسم كن كه خود را گم كند گل
بهارم دخترم دست طبيعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
وگر از هر گلش جوشد بهاري
بهاري از تو زيبا تر نيارد
بهارم دخترم چون خنده صبح
اميدي مي دمد در خنده تو
به چشم خويشتن مي بينم از دور
بهار دلكش آينده


سال نو مبارک ..این جمله رو بیش از هزاران بار گفته و شنیده ام اما مگر همه این جمله فقط لفظ است ؟
این جمله خود آرزو و امیدواریست .

این چند روزه انقدر آدمها رو دیدم که سی افم پر شده فقط دوست دارم روزگار برگرده به روزهای معمولی به زمانی که مجبور نباشی بی خود لبخند بزنی و بی جهت آرزو کنی و از هر دری سخنی بگویی
اصلا همه چی چقدر زود عوض شده انگار تهاجم فرهنگی از خودمون شروع شده !!
طوری بی رحمانه به رسمها و اعیاد ملی حمله کردیم که دیگر هیچ رسم مناسبی نمونده و نوروز که بهترین عید ما ایرانیان است به نوعی سرطان تبدیل شده!!
دید و بازدید یکی از این سرطانهاتی نوروزه از همه بد تر آدمهایی رو می بینی که اصلا احساس نمی کنی نسبتی با هم دارید سالی یک بار چند دقیقه همدیگر رو تحمل می کنید تا سال بعد که دوباره همدیگر رو تحمل کنیم.
اما امسال چند نفر هم به لیست من اضافه شدند، کسانی که همیشه میدیدم رو دیگه هیچوقت نمی خوام ببینم.. به هیچ قیمتی..
و این جمله دقیقا خود از بین رفتن نوروز هست نوروزی که مهربانی و محبت رو ارزانی میداشت حالا به یک رسم خشک بی روح و سرد تبدیل شده!!
واقعا چه باید کرد؟

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من بگوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد
که نه اندازه ی توست این بگذر هیچ مگو
گفتم ای روی فرشته ست عجب یا بشرست
گفت غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیرو زبر هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانه ی پر نقش ونگار
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن که نه این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مرتبط:
اینجا

About

This page contains a single entry from the blog posted on ۳ فروردین ۱۳۸۸ ۱۰:۴۹ قֽظֽ.

The previous post in this blog was افخمی کوچک است.

The next post in this blog is علی دایی.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.