
بچه های گردان تخریب لشگر انصار الحسین همدان
دوست دارم از خیلی چیزا بنویسم ولی نمی دونم چرا انقدر تو فکر اون آدمام ..اون آدمایی که راحت پر زدند و رفتند ..
حالا هرچی می خوای بگو ..می خوای بگی این پاچه خاره بگی این آدم فلانی ..ولی من گیر کردم تو ماجراهایی که فقط و فقط از این و اون شنیدم اصلا انقدر شنیدم که یه جاهایی فکر می کنم خودمم همونا رو دیدم ..
اون روزا هیچکس تو فکر تیتر روزنامه فردا نبود
اون روزا فرمانده رو با فرمانبر اشتباه می گرفتی
اون روزا کسی فرمان نمی داد
اون روزا گاز خردل مثل پول نفت امروز بود
انگار همین دیروز بود که سر کوچه شلوغ میشد چند نفر میامدند با یه ماشین خاکی رنگ از دم مسجد می رفتند و دیگه برنمی گشتند ..انگار همین دیروز بود که لباس خاکیها ..لباسشان تبرک بود
انگار همین دیروز بود که بوق میزدند و آزاده می آوردند و ما هی شربت می خوردیم و مدام پیراهنمان از خیسی شربت سفت بود
ولی انگار دیروز نیست
سالهاست می گذرد اصلا باور کن که قرنی گذشته است
انگار قرار است همه کوچه ها شهید داشته باشند اصلا همه کوچه ها شهید دارند و انگار همه مادران چشم انتظارند
انگار این پیرمردهای یه پا مادر زادی یک پا داشته اند و بعضی شان هم یه پا و یه دست نداشتند
انگار قرار بوده همیشه جعفر صرفه بزند و هی سیاه بشود ..
مسعود تا کی قرار است در آسایشگاه بماند؟ ..پیر شده !..
انگار هزار سال است که کوچه ما بوی گلاب نمیدهد
انصافا اسفند هم اسفندهای قدیم
انگار قرار بوده خیلیها بروند تا جای خیلیها باز شود
انگار قرار بوده زن شهید همسر آقای مدیرکل شود
انگار سهمیه ودانشگاه و وام ازدواج اون روزها خیلی می ارزیده
انگار صد سال گذشته و اون روزا رفته و منم که آدم اون روزا نیستم ..

نظرات (۴)
به به حاج آقا چی شده!!
ارسال توسط امیر | ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ ۵:۰۶ بֽظֽ
Posted on ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ ۱۷:۰۶
چقدر احساساتی هستی یا شدی !
درد،
حرف نیست!
درد، نام دیگر من است!
من چگونه خویش را صدا کنم؟
ارسال توسط ستاره | ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ ۵:۵۳ بֽظֽ
Posted on ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ ۱۷:۵۳
سلام sidikh
خوبی ؟؟
ما رو که از یاد نبردی ؟؟؟؟؟؟؟؟
آره یادش بخیر روزائی که بود و نبود تفاوت هائی داشته ! ...
...........................................................
سلام چه عجب از این ورا ... بازم بیا پیشم.
ارسال توسط بهروز عدالتی | ۱ مهر ۱۳۸۸ ۹:۰۶ قֽظֽ
Posted on ۱ مهر ۱۳۸۸ ۰۹:۰۶
سلام
چگونه یی؟
تو هم که یه جورایی داری ما رو می بری به نوستالوژیِ روزهای کودکی. دل تنگِ همین حرفهام این روزها. نمی دونم چی شده، اما انگاری یه حسیِ که تازه تازه شده. انگار تازه سر باز کرده.
نمی دونم...
نمی دونم...
چاکریم
یاعلی
ارسال توسط شهرام بزرگی | ۵ مهر ۱۳۸۸ ۱۱:۲۰ بֽظֽ
Posted on ۵ مهر ۱۳۸۸ ۲۳:۲۰