صفحه اصلی

داستان کوتاه آرشیو

۷ بهمن ۱۳۸۴

من و تو و چند نفر دیگه


دیشب خواب یه دختر کوچولورو دیدم.مدام نگام می کرد سرو صداهای عجیب غریبی میومد نمی دونم کجا بودم نسیم ملایمی روی صورتم حس می کردم.خواب خوبی بود صبح وقتی از خواب بیدار شدم بعد از سالها شیرینی یه خواب خوب رو حس می کردم. خوب انگار داره طلسم شکسته میشه پیش تولید فیلم جدیدم رو شروع کردم خیلی خوشحالم دلهره خاصی دارم سرم شلوغه ولی تا چند روز دیگه بیشتر در مورد فیلمم می نویسم.
جهنم در ميان ِ کافه باقی بود. و حسرت بين ِ دست و استکان و لب، مسير ِ ثابتی را پرسه می‌زد. به طعم ِ تلخی و سيگار ِ روشن، گلو آواز ِِ خاموش ِ خودش را زمزمه می‌کرد. کسی آن سوی ِ من از چهره ‌اش در آينه لبخند می‌خواست و گاهی چشم ِ خود را در مسير ِ انتظارش به ميز ِ ديگری می‌برد و تا در امتدادش را نگه می‌کرد: جهنم در خيابان راه می‌رفت

۵ آبان ۱۳۸۶

چون حتي سايه شما در تاريكي ترک تان مي كند!

«يک روز از خواب پا مي شي مي بيني رفتي به باد / هيچ کس دور و ورت نيست، همه را بردي ز ياد / چند تا موي ديگت سفيد شد اي مرد بي اساس / جشن تولد تو باز مجلس عزاست»

چه می کنه این محسن نامجو !!
خلاصه دیوانه چند قطعه از این شاهکار موسیقی شدم.یه داستان کوچولو هست که نمی دونم از کجا اومده و کی نوشته اما تقدیم می شود به همه دوستان سایه.سایه همون که خورشید از بلا درخت می زنه ÷ایینش سایه می شه نه ها !!
اونی که شب تاریک تو کوچه تاریک وقتی خیلی می ترسی می بینی حتی سایه هم با تو نیست. منظور دوستان اینجورین.

در نيمه روز قورباغه ها جلسه اي گذاشتند. يكي از آن ها گفت: اين غير قابل تحمل است. حواصيل ها روز ما را شكار مي كنند و راكون ها شب كمين ما را مي كشند.
ديگري گفت: بله. هريك به تنهايي به حد كافي بد هستند اما هر دو، حواصيل ها و راكون ها با هم يعني ما يك لحظه آرامش نخواهيم داشت. بايد حواصيل ها را از آبگير بيرون كنيم. بايد دورشان كنيم.
بله، همه ي قورباغه ها تاييد كردند. حواصيل ها را دور كنيم، حواصيل ها را دور كنيم.
اين صدا توجه حواصيلي را كه آن نزديكي ها در حال شكار بود جلب كرد.
گفت: چي شنيدم ، كي رو دور كنيد؟
قورباغه ها به منقارش نگاه كردند كه مثل خنجر بود. فرياد زدند: راكون ها را، راكون ها را بايد دور كرد. حواصيل گفت: من هم فكر كردم همين رو گفتيد وبه ماهيگيري ادامه داد.
قورباغه ها ادامه دادند : راكون ها ، راكون ها را دور كنيم!
بعد از اين تصميم مشكلي پيش آمد ، حالا چه كسي بايد به راكون ها حكم اخراج را مي داد . يكي بعد از ديگري انتخاب مي شدند و كنار مي كشيدند . بالاخره قورباغه امريكايي انتخاب شد.
«البته از همه بزرگ تر و براي اين كار ازهمه بهتره.»
قورباغه كه در تمام مدت ساكت بود گفت: «بله، من بزرگم اما راكون ها بزرگتر هستند. من يكي ام اما اونا يك لشكر.»
يكي از قورباغه ها داوطلب شد. «خوب من هم با تو مي آم.»
«بله ما هم مي آييم.» قورباغه ها موافقت كردند. «بله ما همه مي آييم ما همه خواهيم آمد.»
قورباغه بزرگ گفت:« و هر طوري كه شد شما با من مي مونيد»
يكي از قورباغه ها گفت :« مثل سايه همراه تو خواهيم آمد.»
قورباغه ها ي ديگر موافقت كردند : «بله مثل سايه، مثل سايه»
قورباغه هنوز بي ميل بود . بقيه هم تمام مدت عصر در حال اثبات وفاداريشان بودند. بالاخره باز تكرار كردند كه مثل سايه دنبال او خواهند بود و او پذيرفت نماينده آن ها باشد . خورشيد غروب كرد. حواصيل ها به آشيانه شان در بالاي آبگير پرواز كردند. هنگام شفق قورباغه گفت: «راكون ها به زودي خواهند آمد. اما شما همه كنارم خواهيد بود مثل سايه ، نه؟»
قورباغه ها هم صدا گفتند :«مثل سايه، مثل سايه»
ستاره ها در آسمان بدون ماه مي درخشيد. هوا خيلي تاريك بود. نور ستاره ها اينقدر بود كه بشود راكون ها را ديد وقتي كه بالاخره از زير بوته ها ظاهر شدند. يك مادر و بچه هايش.
قورباغه به درون بركه جست زد و فرياد كشيد: پست فطرت ها دور شويد.
راكون ها ي ياغي از اين بركه دور شويد. شما تبعيد شديد.
مادر راكون گفت: راستي؟ بچه راكون ها شروع كردند به صدا دادن و اظهار ناخشنودي كردند. با اين كه قورباغه امريكايي از ترس مي لرزيد اما خودش را نباخت.
به دستور چه كسي ما تبعيد شديم؟
قورباغه گفت: همه ما . منتظر بود جماعتي از او حمايت كنند. اما فقط سكوت بود و قورباغه بزرگ درست قبل از بلعيده شدن، برگشت و ديد كه تنها است.
چون حتي سايه شما در تاريكي ترک تان مي كند!

۱۰ شهریور ۱۳۸۷

جلدی مانده شبیه او

جلدی مانده شبیه او


چند روز پیش یکی از دوستانی که شاید بعد از یکسال می دیدمش برای افتتاح دفترش دعوتم کرده بود دفتری بالای یک برج شیشه ای بسیار مجلل تقریبا 40 نفری آنجا بودیم اکثرا هم آشنا بودند چند نفر هم بودند که به قول روزنامه نگارها چهره بودند و حتی داخل دفتر هم با عینک آفتابی نشسته بودند.
مراسم به خوبی اجرا شد.بعد از رفتن اکثریت من بودم سه دوست دیگر که آنها هم مدتی بود از احوالشان بی خبر بودم به اتفاق بسمت منزل دوست قدیمی مشترکمان راه افتادیم بین را توقف نه زیاد کوتاهی داشتیم جلو سوپر مارکت کوچکی که از انباشته شدن اجناس داشت خفه می شد و واقعا هم خفه شده بود یا شاید هم داشت خفه می شد! نیم ساعتی طول کشید ما هرسه گفتیم نکند که دوست قدیمی مشترکمان به مناسبت افتتاح دفتر دستش خالی باشد و برای حضور ما مجبور شده که خرید کند…هرسه گفتیم نکند؟
رفتم داخل سوپری پیش خان پر بود از همه چیز با کیسه های رنگی گوناگون گفتم :فلانی به خاطر ما زحمت افتادی ..
گفت: نه خرید همیشگی است و باید انجام می شد
گفتم:چیزی اگر می خوای من بمونم
گفت:نه منتظرم تن ماهی برام بیاره …خریدم تموم شده
نگاهی به سمت چپم کردم و گفتم : اینجا پر از تن ماهی است چرا بر نمی داری
گفت: نه دیوید به اینها حساسیت داره منم راستش دلم نمی کشه از این تن ماهی ها براش بخرم
گفتم:ا…دیوید !! در موردش چیزی نگفته بودی (دیگه روم نشد بگم من همیشه از همین تن ماهی ها می خورم البته همیشه که نه روزهایی که نهار را در دفتر بمانم)
گفت: میریم می بینیدش فوق العاده است

داخل ماشین که نشستم تقریبا همه خریدها را آورده بودیم کلی شکلات و خیلی چیزا که من حتی نمی دونستم چی هستند خریده بود گفتم:فلانی تو شکلات زیاد دوست داری یا خانمت
گفت: طلاقش دادم …نمی تونستیم همدیگر رو تحمل کنیم
ناراحت شدم و یاد روزی افتادم که فلانی (همین دوستم) گریه می کرد و زیر باران راه می رفت و از زمین و زمان شاکی بود که چرا آنها به هم نمی رسند منظور اون و خانم سابقش بود.
الان وارد خانه ای شدم که نمی دونم متعلق به اوست یا اجاره ای است همه چیز هست از کتابخانه چهار پنج هزار جلدی تا سینمای خانگی وحشتناک و همه چیزهایی که بیشتر توی تبلیغات تلویزیون می دیدم یا بعضی ازبرنامه هایی که جدیدا می سازندو اسمش را می گذارند سریال خانوادگی.
همانطور که تو آشپز خونه بود گفت:الان چند ترمی هست که تو دانشگاه…. تدریس می کنم اما یه نفر ندیدم که معلومات داشته باشه
گفتم: آره متاسفانه از پایه ضعیفند
گفت: نه عزیزم چرا ما اینجوری نبودیم الان هر مراسمی که میشه ترلان(خواهرش )رو دعوت می کنند برا نقد آثار تجسمی
گفتم: اگه همه این بچه ها هم کلاس نقد هنری بابک احمدی و مجسمه سازی تناولی و نقاشی فلان کس آقا رو می رفتند شاید همشون مثل ترلان بودند.
فلانی وارد شد با سگی به اندازه کله صدام پشمالو ..آورد نزدیک من حالا به خاطر اینکه به سگش بگوید با من خیلی دوست است گفت: این عمو رو می شناسی خیلی بی مرامه چند وقت که بی خیال من شده …برو بقلش
من که از سگ متنفرم گفتم: نه من می ترسم این کار رو نکن
سگش را برداشت و رفت کناری و خواباندش روی صندلی که او.لین بار من آنجا نشسته بودم.گفتم : فلانی این خرابکاری نمی کنه
فلانی که چندتا بسته خارجی دستش بود اومد و گفت:منظورت از خرابکاری جیشه؟
گفتم: آره یه چنین چیزی
گفت: هر وقت جیش داشته باشه خودش می ره دستشویی …الان هم اگه اجازه بدین اول غذای دیوید رو بدم

تازه فهمیدم که دیوید منظور همین سگتوله بی ریخته !! تن ماهی های خارجی رو تو یه لحظه بلعید و بازبونش دستای فلانی رو لیسید و رفت
گفتم:این سگه حساسیت داره؟
گفت: آره دیوید یکم حساسه همه چیزش باید مارکدار باشه
گفتم: مگه می فهمه
گفت : روزی سه تا تن ماهی میخوره برا تقویتش هم مکمل بهش می دم
گفتم: راستی پدرت چه می کنه ازش خبر داری
گفت: خوبه یه سالی هست گذاشتمش کهریزک


About داستان کوتاه

This page contains an archive of all entries posted to عالیجناب نویسنده in the داستان کوتاه category. They are listed from oldest to newest.

اجتماعی is the previous category.

روزمرگی is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.