عرفه
اَللهُمَّ هذا عَرَفة یَومٌ شَرَّفتَهُ وَ کَرَّمتَهُ نَشَرتَ فیهِ رَحمَتَکَ
اَللهُمَّ هذا عَرَفة یَومٌ شَرَّفتَهُ وَ کَرَّمتَهُ نَشَرتَ فیهِ رَحمَتَکَ

دوربين كوچك من پيام آوري ناشناس بود دوربين كوچك من اما ميدانست كه او شاهدي راستگوست و شهادتي بزرگ در راه است ما قصد داشتيم از خانة قديمي خود دفاع كنيم عمر تا پايان روز بود اما خانه عمري طولاني داشت و خون ما گرم در رگهاي آينه جاري ميشد فرزندان جوانمان با سربندهاي شيدا به ميدانها رهسپار بودند و دوربين كوچك من در اتوبوس سربازان جوان بي صدا همراهشان شده بود اي آنهائي كه چون پيكرم شديد چون چشمهاي گوار كه با ما به ديدار مرگ آمديد اي چشمهاي حافظ اي چشمهاي ماندگار زيباترين تصوير در مردمكان شما بازتابيد آنان از عشق ميمردند ودر عشق قوطه ور بودند و با عشق زنده ميشدند تصوريهاي جوانيشان براي هميشه در سايههاي تابستان ماند مرگ را صدا كردند قطار از راه رسيد و ناگهان شعله كشيدند در دشتهاي تصوير اكنون پروازشان به ياد مانده است .
اَللــهمَ صَــلِ علـي فاطـمـةَ واَبـيـها و بـعـلـها وبـنـيـها والسِّـــرِ الـمـُستَودعِ فـيـها بـِعَـدَدِ مـــا اَحـــاطَ بهِ عِـلـمـُك
چنان مستم چنان مستم من امروز که از چنبر برون جستم من امروز
چنان چیزی که در خاطر نیابد چنانستم چنانستم من امروز
به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در این پستم من امروز
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل برون رو کز تو وارستم من امروز
بشوی ای عقل دست خویش از من که در مجنون بپیوستم من امروز
به دستم داد آن یوسف ترنجی که هر دو دست خود خستم من امروز
چنانم کرد آن ابریق پرمی که چندین خنب بشکستم من امروز
نمیدانم کجایم لیک فرخ مقامی کاندر و هستم من امروز
بیامد بر درم اقبال نازان ز مستی در بر او بستم من امروز
چو واگشت او پی او میدویدم دمی از پای ننشستم من امروز

یادش بخیر دو سال پیش برای بزرگداشت مرحوم ایرج بسطامی در حال ساخت فیلم کوتاهی به منزل خواهر ایشان رفته بودیم همه بودند اکثرشان هم از بم با همان لباسهای محلی آمده بودند تمام اتاق تقریبا یادگاریهای ایرج بود از عکسش بر دیوار گرفته تا سازو خودکار و...
خلاصه هرکس به اندازه ای که با اون دم خور بود ازش تعریف می کرد تا اینکه زمان مراسم رسید و همه در ..اگر اشتباه نکنم تالار حجاب بود اکثر هنر دوستان و هنرمندان هم آمده بودند چه موسیقی و چه سینما از جمله نیکی کریمی شهاب رضویان کیوان ساکت علی جهاندار کیهان کلهر ابوالحسن مختاباد و...
اتفاقا نیما هم همراه ما و عکاس اون فیلم بود .فرزاد سپهر هم از خبرنگاران همراه ما بود.
وقتی پرویز مشکاتیان روی سن رفت تا در مورد ایرج بسطامی صحبت کند نمی دانم چه حسی بهم گفت که این آدم چقدر مغرور و چقدر به همه از بالا نگاه می کنه اون روز هر چی در باره بسطامی گفت رو من گوش نکردم و حس بدی داشتم
اما نمی دانستم که اون مراسم رو پرویز مشکاتیان با هزینه خودش برپا کرده و همون روز هم بنیاد ایرج بسطامی رو راه اندازی کردند..
حالا هرچی میگذره تازه میفهمم که شخصیت مشکاتیان چقدر محکم و قابل ستایش بود.. او به گونه ای از شخصیت ایرج صحبت کرد که برای همه باور پذیر بود و همان بود که او می گفت .بعد مراسم احساس میکردم که میبایست او ایرج را خیلی بزرگ میداشت وشاید عادت کرده بودم به این که همیشه در مورد رفتگان با لحنی دست نیافتنی باید صحبت کرد به همین خاطر رفتم پیش ایشان و طوری وانمود کردم که خیلی ناراحتم مشکاتیان بعد از شنیدن حرف من گفت : من با ایرج روزگار ها داشتم ایرج همین بود که گفتم.
حالا که مشکاتیان رفته کسی هست درموردش همانطور حرف بزند که بود یا همه با هم دعوا کارند؟
This page contains an archive of all entries posted to عالیجناب نویسنده in the عاشقانه category. They are listed from oldest to newest.
شعر is the previous category.
Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.