صفحه اصلی

روزمرگی آرشیو

۲۴ مهر ۱۳۸۵

حکایت ما

حکایت ما

شما از کتاب مردان مریخی زنان ونوسی چیزی شنیده اید؟ یا احتمالا خوانده اید؟
شرحی از خصوصیت مردان وزنان در این کتاب نوشته شده است به هر حال اگه خوانده باشید و یا برعکس چیزی را از دست ندادید.منم الان در این مورد نمی خوام حرف بزنم !!
شما از آلبرکامو نویسنده الجزیره ای تبار چیزی شنیده اید؟ یا احتمالا خوانده اید؟
او یک روزنامه نگار محقق ونویسنده است که من به شخصه رمان طاعون ایشان رو می پرستم.منم الان در این مورد هم نمی خوام حرف بزنم !!

شما از کلود روا فرانسوی چیزی می دونید؟
ایشان از اسیران جنگ جهانی دوم و همچنین شاعر و نویسنده بوده. منم الان در این مورد نمی خوام حرف بزنم !!
شما از شازده کوچولو چیزی شنیده اید و یا احتمالا داستانش را خوانده اید؟

پس چی ؟
تو که هیچی نخوندی حتی شازده کوچولو رو!!
همین!
بیشتر از این چیزی هم وجود داره؟

نه راست می گی می دونی من و تو ..تو یه داستان با هم اشتراک داریم همون داستان شازده کوچولو که نخوندی...شازده کوچولو وقتی به ستاره اول می رسه پادشاه فرمانمهای عاقلانه ای میده چون خیلی دوست داره فرمانش اجرا بشه مثلا وقتی شازده کوچولو میگه اجازه هست که غذا بخورم پادشاه می گه بله من به شما دستور می دم که غذا بخوری ویا وقتی شازده کوچولو می گه اجازه هست که قدری استراحت کنم پادشاه به او می گوید:بله من به شما فرمان می دهم که قدری استراحت کنید و هر وقت دلت خواست بیدار شوی.

حالا چند وقت پیش گفتند که مذاکرات رو با ایران از سر می گیریم و استاد هم گفت خوب ما هم تصمیم گرفتیم مذاکرات رو ادامه بدیم.
بعد از چند روز قضیه برعکس شد.
این حکایت همچنان ادامه دارد...

حکایت ما

حکایت ما

شما از کتاب مردان مریخی زنان ونوسی چیزی شنیده اید؟ یا احتمالا خوانده اید؟
شرحی از خصوصیت مردان وزنان در این کتاب نوشته شده است به هر حال اگه خوانده باشید و یا برعکس چیزی را از دست ندادید.منم الان در این مورد نمی خوام حرف بزنم !!
شما از آلبرکامو نویسنده الجزیره ای تبار چیزی شنیده اید؟ یا احتمالا خوانده اید؟
او یک روزنامه نگار محقق ونویسنده است که من به شخصه رمان طاعون ایشان رو می پرستم.منم الان در این مورد هم نمی خوام حرف بزنم !!

شما از کلود روا فرانسوی چیزی می دونید؟
ایشان از اسیران جنگ جهانی دوم و همچنین شاعر و نویسنده بوده. منم الان در این مورد نمی خوام حرف بزنم !!
شما از شازده کوچولو چیزی شنیده اید و یا احتمالا داستانش را خوانده اید؟

پس چی ؟
تو که هیچی نخوندی حتی شازده کوچولو رو!!
همین!
بیشتر از این چیزی هم وجود داره؟

نه راست می گی می دونی من و تو ..تو یه داستان با هم اشتراک داریم همون داستان شازده کوچولو که نخوندی...شازده کوچولو وقتی به ستاره اول می رسه پادشاه فرمانمهای عاقلانه ای میده چون خیلی دوست داره فرمانش اجرا بشه مثلا وقتی شازده کوچولو میگه اجازه هست که غذا بخورم پادشاه می گه بله من به شما دستور می دم که غذا بخوری ویا وقتی شازده کوچولو می گه اجازه هست که قدری استراحت کنم پادشاه به او می گوید:بله من به شما فرمان می دهم که قدری استراحت کنید و هر وقت دلت خواست بیدار شوی.

حالا چند وقت پیش گفتند که مذاکرات رو با ایران از سر می گیریم و استاد هم گفت خوب ما هم تصمیم گرفتیم مذاکرات رو ادامه بدیم.
بعد از چند روز قضیه برعکس شد.
این حکایت همچنان ادامه دارد...

۹ آذر ۱۳۸۵

ما که رندیم

یه اتاق نیمه تاریک و استکانی چای و کمی کاغذ سفید که میل به متفاوت بودن دارد برا یه آدم نصفه نیمه که هنوز معلوم نیست سالمه یا که دیوانه است.
به هرحال این فصل زرد آغازگر فصل سفید است وبنیانگذار بهار و فرصتی که بنشینیم و حساب کنیم که در بهار گذشته چه کردیم.تا بهار جاری این حال و هوا ما رابس.

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس!
زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس!
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند ــ
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس!
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان ــ
گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس!
یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس!
باغ عشرتگه و ایوان به ملوک ارزانی!
ما فقریم، سر کوی فلان ما را بس!

از در خویش، خدا را، به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس!
نیست ما را به جز از وصل تو در سر هوسی،
این تجارت ز متاع دو جهان ما را بس!

من و هم صحبتی اهل ریا؟ ــ دورم باد!
از گرانان جهان رطل گران ما را بس!
بنشین بر لب جوی گذر عمر ببین
کاین اشارت زجهان گذاران ما را بس!

حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافی ست:
طبع چون آب و غزل های روان ما را بس!

۲۹ آذر ۱۳۸۵

قلب من پر از ماسه است

كالبدشكافى لازم نبود. بويى كه در خانه برجاى مانده بود كافى بود تا دليل مرگ را ثابت كند: تنفس سيانورى كه براى چاپ عكس در لگنى ريخته شده بود. خرميا دُسنت آمور عكاس ماهرى بود. مقدار زهر را اشتباه حساب نكرده بود. دكتر اوربينو در مقابل شك و ترديد سركلانتر به‏سادگى مسئله را ماست‏مالى كرد:« فراموش نفرماييد كه جواز مرگ را بايد شخصاً امضاء كنم.» پزشك جوان نيز كمى مأيوس‏بر جاى ماند. تا به حال برايش پيش نيامده بود كه تأثيرات سيانور طلا را روى يك جسد بررسى كند. دكتر خوونال اوربينو تعجب كرده بود كه چطور هرگز او را در دانشكده پزشكى ملاقات نكرده است ولى بلافاصله دليلش را از گلگون‏شدن چهره‏پسرك و لهجه شهرهاى كوهستان آند كشف كرد. احتمالاً تازه به آن‏جا آمده بود. به او گفت:« دير يا زود برايتان فرصت اين‏پيش خواهد آمد تا اثر سيانور را روى جسدى بررسى كنيد. بله، خودكشى يك عاشق ديوانه.» همان‏طور كه داشت جمله‏اش‏را بر زبان مى‏راند متوجه شد در ميان خودكشى‏هاى بى‏شمارى كه به ياد داشت، اين يكى گرچه با سيانور بود ولى ربطى به‏عشق نداشت.
لحن صدايش كمى تغيير كرد. به دانشجو گفت:« وقتى به چنين جسدى برخورد كرديد خيلى مواظب باشيد، چون معمولاً قلب آن‏ها پر از ماسه است.»
بعد انگار دارد با مادون خود حرف مى‏زند، به سركلانتر دستور داد تا ترتيبى بدهد كه مراسم تدفين همان شب انجام‏ بگيرد و جار هم زده نشود. گفت:« خودم بعد با شهردار در اين مورد مذاكره‏اى خواهم كرد.» مى‏دانست كه خرميا دُ سنت آمورمثل افراد بدوى، با قناعت زندگى مى‏كرد و با هنر خود خيلى بيش‏تر از مايحتاجش درآمد داشت. در نتيجه در يكى از كشوهاى متعدد خانه، بدون شك، پول فراوانى وجود داشت كه خرج تشييع جنازه‏اش را كفاف مى‏داد.
گفت:« اگر پولى در خانه‏اش پيدا نكرديد، مانعى ندارد. شخصاً تمام هزينه مراسم را بر عهده مى‏گيرم.»
دستور داد به روزنامه‏ها اطلاع دهند كه عكاس به مرگ طبيعى از جهان رفته است.

گوشه هایی از رمان عشق زمان وبا اثر مارکز با ترجمه بهمن فرزانه.حالا چه ربطی داشت رو آخرش براتون میگم.

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

انتخابات


جالبه که هر چهار سال یک بار توبه شکنی می کنم آخرین دوره مجلس که همون مجلس هفتم باشه با خودم عهد کردم که دیگه به هیچ وجه برا کسی فعالیت تبلیغی نکنم زیاد طول نکشید که سرو صدای انتخابات رئیس جمهوری در اومد گفتم:خوب من برا مجلس توبه کردم پس میشه اگه بصرفه!!
تو همین فکرا بودم که به خودم اومدم دیدم که اووووه کلی برا آقای..... بالا و پایین پریدم.

اما امسال خبرگان رهبری و شورای شهر یه صیغه دیگه بود انصافا حیف بود بی بهره ماندن از این خان بزرگ ....نمی دونم شاید پیش خودم چنین حس می کنم...همه چی خوب بودتا اینکه دچار بحران شدم و هر روز سردر گم تر و پریشانتر از دیروز درست بر عکس امرسان و تبلیغات اون وضع روحیم بدتر وبدتر می شد شرایط کاملا برام متفاوت بود همچین حسی رو شاید تا آخر زندگیم دوباره تجربه نکنم درواقع زبان ساده تر اون میشه این که من با هفت پشتم به این نتیجه رسیدیم که توبه نستوح یا نصتوح کنیم و مخملبافانه کار تبیلغات انتخابات و مشاوره بازی رو کنار بگذاریم.
این در شرایطی است که امسال موفق ترین سال من در امر تبلیغات بود یعنی با وجود فعالیت برای 5 نفر تنها بد شانسی ما همون نفر پنجم بود که علی البدل شد و چهار نفر با رای قطعی به شورا راه پیدا کردند الان هم بعد از نگاه کردن باغ مظفر و خبر 22.30 زدن اونور آب و خدا میدونه که دارند bbcnews رو تماشا می کنند یا تخمه و غیره وذالک رو حاضر می کنند براشبکه XXL .
مشکل بعدی من که البته تا دیشب مشکل بود و الان یه جور نقل ونباته به همت دکتر باهنر که انصافا هنرمند قابلی تشریف دارند حل شد. مشکل این بود که من وامیر خان آپاراتچی اصولگرای اصلاح طلب هستیم یا اصلاح طلب اصولگرا؟
که دیشب دکتر با هنر با بزرگواری خاصی در خبر 22.30 فرمودند که اصلا اصلاح طلبی بدون اصولگرایی و بر عکس آن هیچ معنی و مفهومی ندارد. خوب تشکر می کنم که بعد سالها داشتن کرسی نمایندگی در مجلس شورای اسلامی یه نفر یه گره ای از مشکلات ما باز کرد و خدارا شکر حتما هزاران فرشته از دیشب بر دستان این بزرگوار بوسه می زنند.

خلاصه تو فکر یه مجموعه داستان کوتاه هستم که از چند سال پیش گوشه کنار تقویم و روزنامه و جعبه شیرینی نوشتم و حالا اگه بتونم خط خودم رو بخونم می خوام سرو سامانی بهش بدم.روح ناصر عبدالهی شاد.و مهمتر از همه یلدا بر همه مبارک.

چند خط زیر تقدیم به همسرم که اولین یلدای زندگی رو با هم جشن می گیریم.

دلم میخواهد بوسه ای بر گونه هایت بنشانم
و به آن چشمانت تا ابد خیره بمانم
دلم میخواهد کنار تو و در اطراف تو باشم
عشق تو هرگز دلم را ترک نخواهد کرد
رایحه ات در هوا پخش است
تو را می بویم می بوسم و میخوابم
"جبران خلیل جبران"

۳۰ دی ۱۳۸۵

Iranian President

رئیس جمهور

سلام رئیس جمهور عزیز

می دانم که حسابی خواب آلودی چرا که سفر به دور دستها خسته ات کرده خوشحالم که هنوز صبحها زود از خواب بیدار میشوی و شبها تا دیروقت جلسه داری عبادتهایت قبول باشد راستی از سفرهای استانی چه خبر؟
واقعیت این است که تا چندی پیش به حرفهایت اعتماد نداشتم هرچند که تو بارها در سخنرانیهایت مردم را دوست خود خطاب میکردی واز عشق حرف می زدی اما من کاملا بد بین هستم.بگذریم اینها متعلق به گذشته است راستش را بخواهی فکر نمی کردم حتی یکی از شعارهایت هم واقعیت پیدا کند اما امروز با افتخار می توانم از شعارهای جنابعالی دفاع کنم و برای هزار نفر هزار دلیل بیاورم که تو چه کرده ای در این یک سال و اندی.چقدر خوب است چقدر لذت دارد که یک فرد معمولی با رئیس جمهورش صحبت کند و او بشنود و بخواند و تصمیم بگیرد. « اَلحمدُ لِلهِ الَذی هَدانا لِهذا وَ ما کُناّ لِنَهتدیَ لَولا ان هدانَا الله. » خیلی تمرین کردم که مثل تو بگویم اما شیوه تو فرق می کند راستی ناراحت که نمی شوی از اینکه تو خطابت می کنم؟

ببخشید صورتم گل انداخت آخر می دانید من کمی خجالتی هستم. تو هم هستی اصولا ایرانیها انسانهای خجالتی هستند شما که رئیس جمهور ایرانیها هستید.
آخ کم هواسی منو ببخشید باید همان اول تبریک میگفتم اعدام صدام و همدستانش را ...ببخشید این به حساب کم هواسی من بود موضوع بزرگی بود اما نمی دانم که چه ربطی به ما داشت مگر در مورد هجوم ایشان به ایران هم صحبتی به میان آمد؟ یا جنابعالی به عنوان نماینده ملت ایران این موضوع را پیگیری کردید؟ به هر حال خون خیلی از جوانان ایران همین کشوری که ریاست جمهوریش با شماست به دست ایشان ریخته شد حداقل انتقام خون شهید شهبازی را می گرفتید که همکلاسی شما بود. شاید هم بوده ما رعایا بی خبریم به هر حال این عذر هم به گردن بنده بی اطلاع.

از شعارها میگفتیم این روزها فدراسیون فوتبال تیمهای ورزشی را به خاطر شعار تنبیه می کند ...جالبه قبلا می گفتند بگذارید بگویند حرف روی هواست اما انگار روزگار عوض شده همین چند هفته پیش بود که تیم استقلال جریمه شد چقدر هم ناراحت شدم راستش می گویند فوتبال هم سیاسی شده!!
دوران تبلیغات انتخابات شنیدم که گفتی تفاوت را بر سر سفره ها مشاهده می کنید. درست است یا من اشتباه شنیدم؟
تفاوت را بر سر سفره ندیدم اما چند وقت پیش یک خانواده بخاطر قطع شدن گاز از دنیا رفتند.یخ زدند و مردند.
راننده تاکسی می گفت گاز را به ترکیه و آذربایجان صادر می کنید! آیا واقعیت دارد؟ ..لابد پیش خود می گویید این که چیزی نمی داند چرا با رئیس جمهور حرف می زند!
حق با تو است چرا که فیلترینگ و سانسور اخبار را به گوشمان نمی رساند.8:30 هم که شده سینمای موج نو هر کس که می خواهد ساختار شکنی در برنامه سازی بکند اول سری به 8:30 میزند.

دکتر عزیز وقتت را گرفتم راستی ببخشید که حرف از مردن زدم مجبور بودم می دانم که شیوه ات مهرورزی است.

۲۰ فروردین ۱۳۸۶

گز لندن

پس از هزار راه نرفته، 999 راه ديگر رو امتحان کن، شايد رسيدی و اگر نرسيدی مثل يک شواليه پيروز شمشير بر زمين بگذار، رخت بر چين و دام در راه ديگری گستر.

اين يه خط و نصفي نكته نصيحتي اين پست است لطفا برادران و خواهران جدي بگيريد البته همين يه خط و نصفي رو...

داشتم به اين فكر مي كردم كه چه حالي مي داد آدم سربازي تو صفر پنج لندن بود ( بر وزن صفر پنج عجب شير) نه ؟ اونوقت هي به خاك انگليس تجاوز مي كرديم هي به خاك انگليس تجاوز مي كرديم خدا رو چه ديدي شايد آقاي بلر یه چند روزی بازداشتمون ميكرد و آخر سر يه دست كت شلوار و گز لندن و كلوچه كپنهاگ دانمارك و پسته دوبلين بهمون مي داد و تازه با خانم مركل هم ديده بوسي مي كرديم خدا رو چه ديدي شايد خانم انجلينا جولي (که مستحب است دو نگاه بر ایشان چون تو نگاه اول ... می شوی ودر نگاه دوم ...) هم مي آمد كه از نزديك چندتا سرباز متجاوز رو ببينه شايد او هم به ما مي گفت تنكيو برادر...

البته اينها همه احتمالات است و هيچ چيز قطعي نيست.
1 2 3 امتحان مي كنيم ...كامنت دونيم درست شد!!

۲۸ مهر ۱۳۸۶

سلام

فکر کنم بعد از چند ماه دوری باید سلام کرد.
راستی صدا می رسه؟
1..2..3 امتحان می کنیم.

۱۸ آبان ۱۳۸۷

خیاط در کوزه افتاد

آرشیو


۱۱ خرداد ۱۳۸۸

جومونگ قوي‌تر است، يا رئیس جمهور ؟

اصلا باور می کنی دیگه این روزها حتی حرفهای تو کتاب هم باورم نمیشه!
اصلا نمی دانی چقدر از این روزگار بدم می آید..
اصلا از حرف زدن زیادی متنفرم
اصلا انتخابات به من چه ربطی دارد!
اصلا این اصلا اصلا ها دیوانه ام کرده
اصلا این مطلب رو کسی می خونه!!

این اوضاع و احوال ،فکر می کنم که جومونگ را نیاز دارد هرچند من از جومونگ فقط شمشیر و لباسش را دیده ام نه چیز دیگری اما فکر کنم به همون تجهیزات نیاز داریم از همه بیشتر بنده خدایی که می خواد رئیس جمهور آینده بشه ..
آخه کسی نیست بگه پدرجان ریاست جمهوری به درد کدامتان می خورد؟ مثال همون کسی است که می گن اگه همه دنیا رو بهت بدیم چکار می کنی و طرف در جواب میگه:میفروشم میرم خارج

حالا گیریم که رئیس جمهور هم شدی مگه با چهار سال کاری می تونی بکنی ؟
بنده خدا کروبی با اون سن وسال و پریشان خاطریش که حال راه رفتن نداره برا مملکت چه کار میتونه بکنه؟
یا این آقای موسوی که یاد یار مهربان آید همی ،چطور؟ ..کابینه همه عصا بدست باید ساعتها نک نک کنان از راه برسند که چی شده دولت جلسه داره ..
وضعیت رضایی هم معلومه چون نیت کرده تا آخر تو عرصه باشه هر دوره کاندید میشه شاید فرجی شد..

می مونه همین رفیق کاپشن بدست خودمون ..

دکتر احمدی نژاد


بذارین کارش رو بکنه انقدر چوب لای چرخش گذاشتین که اینجوری شد اصلا نفهمیدیم چهارسال چطور گذشت!!

آخی جای مهرعلیزاده خالیه...بنده خدا چهارسال پیش یخورده بیشتر از آرا باطله رای آورد..

دیگه چی ...آهان : رای ما محمود احمدی نژاد

۳۱ تیر ۱۳۸۸

چشم تو زینت تاریکی نیست

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر


هیچ دلیلی ندارم برای حرف زدن چون این روزا حرف نزدن یه جورایی کم هزینه تره حداقل اینه که کسی نمی پرسه چرا ؟
دردایی هست که فقط باید پتو رو گاز بگیری تا صدات در نیاد ..
دوربين كوچك من اما مي‌دانست كه او شاهدي راستگوست و شهادتي بزرگ در راه است ..


میگه: تو مگه نمی خوای ادامه بدی
میگم: بله ..!
میگه: دوست داری حذف بشی ؟
میگم:نه اصلا
میگه :خوب گوش بده
میگم:آخه راه کارت چیه
میگه :ببین میگم متوجه نیستی !!
میگم :بسیار خوب دوباره مرور کنیم
میگه:دوست داری حذف بشی
میگم:نه اصلا
میگه :نمی خوای ادامه بدی؟
میگم :می خوام
میگه : خوب برو و حرف نزن
میگم: اخه
میگه :آخه نداره برو ...

میگم:بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او به سمع پادشه كامكار ما نرسد..

حالا من نه کارت سوخت دارم و نه حالی برای ادامه چون انقدر فریاد نزده دارم که نگو اصلا یادم رفته دادو بیداد رو از کجا باید شروع کنم..
خوب من خوبم.

خداوند عزیز ،با من مهربان باش !

۱۲ شهریور ۱۳۸۸

از باغ

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند

یوسف، به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند...

از باغ


البته اگه چند کلمه حرف جدی هم بشنوی محاله که اسم جومونگ در میان نباشه ..خوب جومونگ که بدون سوسانو معنی نداره اصلا این روزا همه چی جالب شده اینکه کره جنوبی قهرمان ته له وی زی ون ما شده و (...)
چند روز پیش برا یه کاری مجبور بودم که ساعتها پای فیلمهای آرشیوی روایت فتح بنشینم و این ماجرا به خودی خود می تونست یه بمب انرژی رو تخلیه کنه وقتی که صدای ماورایی آقا مرتضی آوینی رو میشنوی و جنایتهای همین رفقای امروزمون ( همان عراقیها را می گویم) رو میبینی نا خودآگاه دوست داری داد و بیداد کنی...

از همه بدتر وقتی می بینی هرچه از روایت فتح مانده را چند نفر که نمی دانم زمان جنگ چند سالشان بوده و اصلا آوینی آنها را به حساب می آورده یا نه فتح کرده اند..دلت می خواهد ناله کنی که چه کسانی جای چه کسانی نشسته اند.
مرتضی آوینی کجا و شما آقایان کجا ...

همیشه اسم روایت فتح برایم زیبا بود چون تمام دوران کودکی تنها برنامه ای بود که هیجان داشت و من هفته به هفته منتظر می شدم تا شب جمعه روایت فتحی دیگر از راه برسد و کف دستانم عرق کند و انگشتان پایم سرد شوند و به غایت می لرزیدم.. من !.. آنهم در خانه ای که سرم رو پای پدرم بود و همه چی روبه راه بود و حتی چند بار پشت در را نگاه می کردم که نکند در باز باشد و عراقیها بریزند داخل حانه ما..

وقتی می گویم روایت فتح یاد همان شبها می افتم و تازه بعد از برنامه پدرم از خاطرات جنگش می گفت و کلی عشق می کردم که به چه و چه...
آن روز در اتاق کوچکی که روبروی اتاق آرشیو روایت فتح بود نشسته بودم و آنقدر از اول وقت تصاویر و خاطرات مرورم شده بود که احساس می کردم غم دنیا را بر دل دارم با همان حال رفتم پیش فلانی که در زمان آوینی فلان کاره گروه بوده گفتم: حاجی اتاق آوینی هنوز هست ؟
گفت: آره
گفتم کجاست
گفت تو ورودی همان گوشه الان انباری شده
گفتم شوخی می کنی؟
گفت: نه والا انباری شده .. تازه قراره کلا اینجا رو خراب کنند.

راست می گفت چون وقتی دنبال دست نوشته هایش هم گشتم هیچ نبود ..و صدایش هم همان است که روی فیلمها کپی شده و هیچ نواری از صدا نمانده است.
بگذریم این روزها را می گویم که قهرمانمان جومونگ است و سوسانو

۲ آذر ۱۳۸۸

عنوان ندارد

گاهي بايد رنج کشيد ..و از رنجي که روحت را فرسوده، به کسي چيزي نگفت.
Sometimes the suffering that took Rnjy Rvht .. and the rusty, someone spoke of something

غیر مرتبط:
اینجا
اینجا

۳ بهمن ۱۳۸۸

نوستالژی

بنا به فرموده بزرگي:

1.
خاک بر سرمان که نوستالژیمان آژیر وضعيت قرمز است.

2.
دستهامان توی هم چفت می شود
می خندیم
فاجعه آغاز می شود ...

در دوردست صدای سوت ِ قطاری زمان را از حرکت باز می دارد

3.ندارد

About روزمرگی

This page contains an archive of all entries posted to عالیجناب نویسنده in the روزمرگی category. They are listed from oldest to newest.

داستان کوتاه is the previous category.

سینما is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.