صفحه اصلی

فرهنگی آرشیو

۲۸ اسفند ۱۳۸۵

نوروز به روايت دكتر شريعتي

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... نوروز تجدید خاطره بزرگی


” آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند... “



است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.


” مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.... “

تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه


” یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز.... “
صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .

سال نو بر شما مبارك باشد.همچنان كامنت دوني وبلاگم ديوانه است.

۱ فروردین ۱۳۸۶

نوروز

نوروز

یامقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

۲۲ فروردین ۱۳۸۶

قهرمان

در زندگی ، همه چیز عادلانه نیست ، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید .

خيلي برام جالبه اينكه مرز بين بودن و نبودن مي تواند يك اشاره باشد به همين سادگي البته چندان تفاوتي برايم ندارد اينكه فيلترينگ هست يا نه آنچه مهم است علت است ؟؟؟
چرا بايد دست نوشته هاي آخر شب يك نيمچه جوان در دسترس نباشد راستي به كل يادم رفت بگويم كه امسال از اوايل دي كار ضبط نماهنگي را شروع كرده بودم كه به سفارش وزارت ارشاد بود و به مناسبت دهه فجر ..كليپ 3 دقيقه اي با موضوع انتشارات و شهادت يعني قرار بود اينچنيني باشد خوب هرآنچه از آن دوران ديده بودم اين بود كه نيمه شبها اطلاعيه هاي حضرت امام و ديگر گروهها را روي ديوار به سختي مي چسباندند و سر آخر هم گير ساواكيها مي افتادند و تو همين درگيريها تير اندازي صورت مي گرفت و كسي شهيد مي شد.

دقيقا در نماهنگ ما هم همين اتفاق به شكل خاصي افتاد موقع ضبط در گيريها پلاني داشتم كه قرار بود ساواكي از راه برسد اطلاعيه اي كه روي ديوار است را پاره كند و دوان دوان به دنبال فرد انقلابي برود اين پلان را گرفتيم تمام شب به اين فكر مي كردم كه با نشان دادن اين تصوير ما ساواكي را يك آدم خشك بي منطق نشان داده ايم كه به خاطر يك اطلاعيه حاضر به آدم كشي ميشود واين خيلي حس بدي بود و حالا از طرفي آن فرد انقلابي تبديل شده بود به قهرماني كه در راه آرمانش جان داده.

چند شب پيش كه وبلاگم فيلتر شد با خودم گفتم :اي كاش اين آقايان مي دانستند كه چه قهرمانان دروغيني با همين فيلترين مي سازند و اين كار هزار مرتبه سخت تر و كمر شكن تر از تمام ناوهاي امريكا و انگليس است.

يکی زيبايی منظره را می بيند، ديگری کثيفی پنجره را. اين شما هستيد که انتخاب می کنيد چه چيزی را ببينيد و به چه چيز بينديشيد.

۲۴ اسفند ۱۳۸۶

درد مشترک

همراه شو عزیز همراه شو عزیز تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود


فكر کردن چه آسان است و عمل کردن چه دشوار، هيچ چيز در زندگي مشکل تر از اين نيست که انسان افکار خود را به عرصه عمل بگذارد.
گوته

در آخرین روزهای سال 1386 اتفاق دیگری در راه است،در پایان زمستان بهار با بوی کاغذ و چاپهای نصفه نیمه و شعرهای رنگین در کف خیابانهای نچندان سالم شهر در راه است.
سال 86 سالی سراسر حادثه و اتفاق سالی پر از تهدیدها و تحریمها و سختی و تورم و گشنگی کسانی که اکثر اوقات برای تنها رفع نیازهای اولیه زندگی سر چهار راه و کنار خیابانها می بینیمشان و تعدادشان هم کم نیست!
سالی پر از درد برای آنانی که چشم انتظار پول نفتند و تنها سهمشان از این همه سروصدا و درگیری آقایان گرسنگی و ناچاریست و فلاکت.
صفحه حوادث مدام می نویسد که دونفر به دست همسایه به قتل رسیدند و فلان کارمند خودکشی کرد
و دختری خوسوزی...
ومن روزنامه را ورق می زنم و حوادث را به کناری پرت می کنم و بی تفاوت لیوانی آب سر می کشم.
از ابتدای هفته آقایانی را می بینم که هر روز یک رنگ کت و شلوار به تن می کنند وهر روز خوش برخوردتر از روز گذشته به همه لبخند می زنند حتی به آنانی که تا به حال چشم دیدنشان را نداشتند ،کفشهای واکس خورده برکف خیابانهای خاکی که به لطف پروردگار و نزول باران رحمت به گل مبدل شده نقش خود را به یادگار می گذارند و چشمهای بچه ها را که دنبال می کنی می بینی به دست و دهان آقایان ختم می شود از دور بچه کوچکی می گوید:
آقا ما اگر هر شب برا تبلیغ بیایم تا آخر هفته چقدر به ما می دین؟
آقا آرام در کوچه ها قدم می زند و گلایه مردم را از مسئولین می شنود.
کسی می گوید:
ما سالهاست که در این محل زندگی می کنیم اما هنوز معابر ما اسفالت ندارند !
و مرد کاندیدا با لحنی بغض آلود می گوید :
خدا خیرشان بدهد پس این سالها برای شما چه کرده اند
کس دیگری می گوید:
آقا هیچکس به دیدن ما نمی آید مگر زمان انتخابات
و مرد کاندیدا می گوید:
ما نمی خواهیم شعار بدهیم اما اگر به صندلی مقدس مجلس برسیم مشکلات شما را بررسی می کنیم.

اما مرد کاندیدا نمی گوید که من تا قبل از کاندید شدن شهردار منطقه شما بودم، مرد کاندیدا نمی گوید من برای نمایندگی شما قدری لیاقت ندارم او با اعتماد به نفس می گوید:
من حق خودم می دانم که نماینده شما باشم

و او راست می گوید او حق دارد نماینده شود مگر چه کم دارد مگر دیگران چه دارند که او ندارد؟
مگر صلاحیت ندارد؟
او همه را یک جا دارد مردمی که به دیدنشان رفته است همه کارگرند و از اول صبح تا غروب آفتاب باید زمین را بکنند و آجر حمل کنند و کیسه های سنک و سیمان را به دوش بکشند
راستی صندلی مجلس نیز جز مقدسات است و اگر با نیت به سمتش بروی اجرت را خواهی گرفت.
موقع بر گشت پیرمردی زیر لب چیزی می گوید جلو می روم و روبه او می گویم:
چیزی شده پدر جان
می گوید:

آروادلار هاميسي آغ پارلاق ، دليسيني سئچمك اولماز ، قارقا هاميسي قاپ قارا ،‌قاري سيني سئچمك اولماز

می گم :
حاجی فارسی بگو من نمی فهمم
می گه:

همه زنها سفيد و براقند ، ديوانه شان را نمي تواني تشخيص بدهي ، همه كلاغها سياهند ، پيرشان را نمي تواني تشخيص بدهي .

۱ فروردین ۱۳۸۷

مصدق بزرگتر از ملی شدن صنعت نفت

دکتر مصدق

پس از اشغال ايران توسط انگليس و شوروي ، رقابت استعمارگران بر سر منافع ایران شدت گرفت ، انگلستان به خاطر حفظ سلطه‌اش بر نفت جنوب به این فکر افتاد تا با آقایان و مقامات وقت ایران قراردادي را به تصويب برساند و رساند و به قرارداد گس گلشاييان معروف شد، عده ای از ملت که می دانستند چه بر سرشان آمده قدری برافروخته شدند تا جایی که حتی اتفاقات کوچکی در کشور رخ داد و حرف از ملی شدن صنعت نفت افتاد بر این اساس پس از به نخست وزيري رسيدن مصدق در سال 1330، اجراي قانون ملي شدن صنعت نفت تصويب شد و قرارداد شرکت سابق نفت ايران و انگليس باطل شد و صنعت نفت ايران ملي اعلام گردید.

بعد از کودتاي 28 مرداد 1332 و عقد قرارداد تحميلي 1333 با کنسرسيومي متشکل از 16 شرکت نفت اروپايي و آمريکايي، صدور نفت توسط آن شرکت‌ها آغاز و عملاً قانون ملي شدن صنعت نفت ناديده گرفته شد.
در نهایت دکتر مصدق با تمام جدیت صنعت نفت را ملی نمود اما امروز با گذشت حدود 60 سال از این ماجرا ما بنزین را وارد می کنیم ،محصولات پتروشیمی را هم همچنین و از بامداد فردا بنزین را پس از چند ماه سهمیه بندی لیتری 400 تومان می توانیم خریداری کنیم.


ســال نـو مبارک

سال نو مبارک


یا مقلب القلوب و الابصار

یامدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

درباره :

سفره هفت سین


سبزه : نماد نوزایی (تولد دوباره)
سیب :نماد زیبایی و تندرستی
سمنو: نماد فراوانی(برکت)
سیر : نماد پزشکی(درمان یا طب)
سنجد : نماد عشق
سکه : نماد دارایی
سرکه :نماد شکیبایی و عمر
سماغ : نماد(رنگِ) طلوع خورشید
سنبل

دیگر سین‌ها سوسن ، سبزی، سنگک ، سپند ، سیاهدانه
به نشانه تمدن و خردورزی: حافظ و شاهنامه و معمولاً قرآن و آينه
ماهی سرخ
یک جفت نوروزی (شمعدان اصیل ایرانی)
تخم مرغ رنگی
کاسه‌ای از آب که پرتقالی در آن غوطه‌ور است (به نشانهٔ زمین در فضا)
شیرینی ایرانی (مانند باقلوا، شیرینی آردنخودچی، ...)
همچنین:
گلاب ،آجیل ، شکلات ،گل نرگس ، دیوان حافظ یا ...

سال نو مبارک

۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

قدم نو رسیده مبارک!

پس از 9 ماه انتظار بالاخره اتفاق افتاد.
مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان همدان پس از آنکه هوس مجلس شورای اسلامی به سرش زد و از اتفاقات فرهنگی برای معرفی خود در عرصه سیاست بهره لازم را برد،برای انتخابات مجلس رسما از میز مدیرکلی ارشاد (یا همان فرهنگ و ارشاد اسلامی سابق) استعفا داد ، تا به قول خود تکلیفی که به دوش داشت را ادا نماید (و تکلیف ایشان همان کاندیداتوری مجلس شورای اسلامی بود) که حجه الاسلام حسینی را مدتی خانه به دوش کرد.
بعد از طی چند ماه و روشن شدن اوضاع رقابتهای انتخاباتی ایشان که از نظر مالی دل بزرگی نداشتند از هراس آنکه مبادا فرش زیرشان نیز به تاراج برود و پس از انتخابات پوسترها و بوروشورهای ته مانده جای آنها را بگیرد و جیب پر برکت خالی از اوراق بهادار شود ترمز خود را کشید و کناری توقف کرد تا تکلیف را به گردن دیگران بیاندازد وخود تماشاچی این ماجرا باشد.
خلاصه از موقعیتی که در زمان مدیرکلی داشتند به نفع برادران دیگر استفاده کردند و جایگاه ویژه روحانیت که در عوام بسیار بالا می نمود منجر شد که ایشان به همراه جمعی دیگر دوره بیفتند و رای جمع کنند برای برادری که خود قافله سالار و کارواندار عتبات عالیات بود و از مال دنیا غنی و از نظر جسمی نیز مناسب برای کرسیهای مقدس مجلس اما از باقی جهات را بنده در جریان نیستم که اصلح بود یا نه!
القصه انتخابات که به سر آمد حجه الاسلام حود را درکنجی تنها یافت و بالا و پائین افتادن اطرافیان که حاجی تو دیگه کی هستی و دمت گرم و الا ...

چند شب قبل از ورود رئیس جمهور به همدان ایشان با زمزمه اینکه حق به حقدار می رسد از سوی جناب صفار هرندی حکمی مبنی بر مدیرکلی دوباره ارشاد همدان دریافت نمود، حجه الاسلام که بسیار شاد بود پس از 9 ماه انتظار شبانه وارد اتاق روحبخش مدیرکل شد و احتمالا ( نمی دانیم تا کی )به خوبی خوشی زندگی خواهد کرد.
جناب صفار هرندی هم که افتخار همراهی دولت را در سفر همدان نداشتند از تهران لبخند زنان خوشنود از این انتخاب و آسودگی که بالاخره استان همدان پس از 9 ماه قحط الارجالی توانست صاحب مدیرکل سابق خود شود.
و احتمالا ما اهالی هنرو غیره باید لبیک گویان به سمت ایشان برویم و از قدو بالا و چشم ابروی ایشان بگوییم که حاجی تو دیگه کی هستی ! و احتمالا دست شیطونو بستی ...

۱۳ تیر ۱۳۸۷

براى بچه هاى خوب

مهدي آذر يزدي

«هرچه هست در تهران است، نمايشگاه، كتابخانه و ... پل عابر پياده هم كه پله برقى شده. آن وقت مى گن تهران شلوغ شده، خوب مردم از ولايات مى رن تماشا و ماندگار مى شن!»


مهدي آذر يزدي نويسنده معروف داستانهاي كودكان سال ۱۳۰۱ در خرمشاه يزد به دنیا آمد . درست بیست سال یعد مقيم تهران گرديد . تحصيلاتش مکتبی و قديمی است .او قبل از آنکه داستان نویس شود کتاب فروشی می کرده مدتی هم عکاسی. از سال ۱۳۳۶. وي با انتخاب سبك مصوصي در نگارش داستانهايش بصورت يك از نويسنده مطرح داستانهاي كودكان و نوجوانان در ادبيات معاصر ايران در آمده است .پنج كتاب در مجموعۀ « قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب » و پنج كتاب كوچكتر در مجموعۀ « قصه هاي تازه از كتابهاي كهن » انتشار داد . آذر يزدي ترجمه اي بنام « گربه ناقلا » و حكايت منظومي بنام « شعر قند و عسل » و همچنين دو كتاب آموزشي بنام «خود آموز عكاسي و خود آموز شطرنج » دارد . يكي از مجموعه داستانهاي او برنده جايزه يونسكو در ايران و ديگري برنده عنوان كتاب برگزيده سال از طرف شوراي كتاب كودك گرديده است .

«قصه هاى خوب براى بچه هاى خوب» را آذريزدى به انتشارات ابن سينا داده بود كه چاپ نكرد. از ميدان مخبرالدوله تا ناصرخسرو را گريه مى كرد، با جعفرى ـ مدير انتشارات اميركبير ـ قهر بود و نمى دانست چطور از او بخواهد كتابش را چاپ كند. جعفرى از پشت شيشه مغازه آذريزدى را كه ديد فهميد كارى با او دارد. كتابش را چاپ كرد و حالا سالهاست مهدى آذريزدى ـ حتى اگر ديگر ننويسد ـ براى بچه ها قصه مى گويد ... تعدادى از نوشته ها: «قصه هاى خوب براى بچه هاى خوب»، قصه هاى كليله و دمنه، قصه هاى مرزبان نامه، سندبادنامه و قابوسنامه، قصه هاى مثنوى مولوى، قصه هاى قرآن، قصه هاى شيخ عطار، قصه هاى گلستان و ملستان، قصه هاى چهارده معصوم. «قصه هاى تازه از كتابهاى كهن»: خير و شر، حق و ناحق، ده حكايت، بچه آدم، پنج افسانه، مرد و نامرد، قصه ها و مثل ها، هشت بهشت، بافنده دانا اصل موضوع و دوازده حكايت ديگر‎/ فرهنگ يزدى‎/ دستور طباخى و خانه دارى‎/ لبخند‎/ گربه ناقلا‎/ شعر قند وعسل‎/ مثنوى بچه خوب‎/ خاله گوهر، فالگير‎/ مكتبخانه‎/ قصه هاى ساده‎/ گربه تنبل‎/ چهل حديث و ...

سه شنبه ها برای آذر يزدى روز خاصی بود درست همون موقع كه چند نفری جمع میشدن تو انتشارات یزدان ، به تعبیر خودش دوران خوشمزه دورانی که باب رفاقت با ، حميدى شيرازى، زرين كوب، اقبال، مستوفى و حسين مكى باز شد دورانی که بهترین دورانهایش بوده .

مهدى آذريزدى در آستانه نود سالگى لبخند تلخی می زند که حکایت از تلخی زمانه دارد که بر کامش نشسته آخر او نویسنده قصه های خوب برای بچه های خوب است اما انگاربچه ها همه خوب نبودند اگر بودند قدر قصه گو پیر را می دانستند قدر پیرمرد قصه گویی که حالا تمام زندگیش کاغذ است و قلم به پشت سر که نگاه می کند باز کاغذ می بیند و قلم اما از روبه رو خبری نیست او آنقدر دل شکسته است که حتی کتاب جدیدش را چاپ نمی کند.
چند سال پیش آقای خامنه ای به طور ناگهانی به منزلش رفت ، از او دلجویی کرد و گفت که فرزندانش با کتابهای او بزرگ شده اند و گفت که چقدر برای ما ارزش دارد، حضورش و ادبیاتش، اما دیگر کسی درب خانه را بروی او باز نکرد آنقدر دلش کوچک شده که دیگر حتی قصه گفتنش هم نمی آید.
از اتفاقهایی که در مملکت ما برای کودکان و نوجوانان می افتد همین جشنواره فیلم کودک است که شاید مهمترین اتفاق کودکانه در ایران باشد، چقدر خوب بود اگر پیر مرد قصه گو با پاهایی لرزان از پله های سن بالا می رفت و کودکانی که سالها قلمش و چشمانش را برای آنها گذاشته بود برایش جیغ می زدند و هورا می کشیدند و با دستان کودکانه دست می زدند، و او باز نور امید در دلش تابیده می شد به چشم می دید که چقدر دوستش دارند و چه کسانی دوست دارند.

غیر مرتبط ولی حساس:
اینجا

۲۰ مرداد ۱۳۸۷

یه مشت قلم بدست

قلم بدست

روز خبرنگار یچیزی تو مایه های روز جهانی محیط زیست یا روز جهانی غذا می مونه یعنی تو نمی فهمی که این روز مهمه یا مهم نیست بی خود و بی جهت چند نفر بهم اس ام اس می زنند که فلانی روزت مبارک ولی من هرچی می خواستم به دوستان خبرنگارم اس ام اس یا همان سامانه پیام کوتاه بزنم نتونستم که نتونستم .یعنی چی ؟ واقعا یه حرف مفته، اینکه یه روزی که تو تقویم سفید بوده رو زردش کردند و اسمشم گذاشتن روز خبرنگار!

اصلا صحبت تجلیل نیست حرف اینه که بجای برگزاری فلان روز که به خاطرش 50 جلسه اداری برگزار میشه و 500 تا مصوبه داره و ساعتها زمان از دست میره آقایان هر نفر 5 دقیقه به خبرنگاران و اوضاع معیشتی آنها فکر کنند، تا دسته جمعی عزای عمومی اعلام کنند.
البته هستند آقایان خبرنگاری که با لابی بازی دست بازرگانان را هم می بندند که اتفاقا تعدادشان هم کم نیست و هر کدام هم کلی طرفدارو هوادار و نمی دونم لیدر تشویق دارند.
به هر حال ، آقایان احمد رضا گنجه ای ،مهرداد حمزه، فرزاد سپهر ، نیما دیماری ،حسن افشار،محمدرضا پارسیان، علی شایان،امیر بختیاری ،مهدی طاهری، حسن گوهر پور؛و...

روزتان مبارک


۲۴ آذر ۱۳۸۷

آخرین امپراطور

دلا نزد کسی بنشین، که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو، که او گل های تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

آخرین امپراطور

بازی پاس در برابر پرسپولیس دلیل اصلی این مطلب بود، اما هرچه با خودم فکر میکنم پرسپولیس بدون قطبی مثل گفتن واژه پاس همدان می ماند .
لطفا دوستان عزیزم خورده نگیرند من همدانی هستم، اما واقعیت اینه که تیم پاس هیچوقت متعلق به همدان نیست،تیمی که عمر ورزش فوتبالش بیشتر از عمر ورزش فوتبال در همدان هست! ( البته بصورت حرفه ای نه کوچه بازاری)
همانطوری که حالا با نبودن یک افشین، افشین دوم هم مال پرسپولیس نیست.
وقتی می بینی تیمی با قدرت پرسپولیس و وجود افسانه ای به نام قطبی (به قول فردوسی پور چه می کنه)تمام توجه فوتبال کشور رو جلب کرده و هواداران را وجود افشین قطبی به اکثریت تبدیل کرده ،
اما ،با تصمیم گیری یک نفر افشین قطبی به افشین پیروانی تبدیل میشود،آیا این دو برابرند ؟ اگر امروز برنامه نود نظرسنجی مجدد بگذارد، باز پرسپولیس محبوب ترین است؟ لا اقل می دانم که بیشترینها قطبی را دوست داشتند حتی آنانی که فوتبال دوست ندارند!

 آخرین امپراطور

چقدر امروز دلم برای پاس و پرسپولیس سوخت ..هردو قربانی تصمیمهای یک نفره شدند.
خیلیها خیلی حرفها می زنند:
رفتن افشین قطبی مثل رفتن عشق اول آدمیزاده !! انقدر که دیگر پرسپولیس بدون قطبی را دوست ندارم ، اصلا پرسپولیس بدون قطبی، مثل پرسپولیس با علی پروین است .. از این بهتر بگویم؟
قطبی به پرسپولیس شخصیت داده بود حتی به اسم تیم.

بگذریم، یه سری مطلب در مورد قطبی و رفتنش جمع کردم که همه رو می گذارم، شاید استقلا لیها هم پرسپولیسی شدند.البته بخاطر قطبی( مزاح )

آخرین امپراطور


یادداشت حبیب رضایی :

سلام آقاي قطبي .اين روزها مثل خيلي روزهاي ديگر که ما ايراني ها به قول معروف «جوگير» مي شويم و هر فعل محترمي را از شدت استفاده، به عادت بي اثري تبديل مي کنيم، نامه نوشتن براي شما يا شما را خطاب قرار دادن در اول هر نوشته، عجيب باب شده است، حال بگذريم که در ميانه اين نوشتن ها، بعضي، مثل متن زيباي امير قادري مي شود.

ادامه " آخرین امپراطور" »

۲۲ دی ۱۳۸۷

۹۰

90

90یا چراغ روشن شبکه سوم در شبهای تاریک

شبهای سه شنبه یا همان دوشنبه شبها حس بهتری دارم احساس می کنم تمام انرژی از دست رفته یک هفته گذشته امشب برمیگرده درست مثل دیدن سریال سالهای دور از خانه (او شین) خاطرتون هست؟ من با اینکه سن و سال زیادی نداشتم اما بی صبرانه منتظر می ماندم .
حالا تمام این جمال و جبروت سازمان صدا و سیما به چند بخش تقسیم شده :
1 بخش گفتگوی ویژه خبری (بعضی وقتها !)
2 برنامه 90
3 پخش مسابقات فوتبال
تبصره: پیام بازرگانی

البته این تقسیم بندی از نوع خودم هست و می تواند برای هیچ کس دیگری اعنبار نداشته باشد.
وقتی چنین است یعنی برنامه نود یک سوم از زمانی است که من پای تلویزیون یا بهتر بگویم شبکه های صدا و سیما می نشینم.
حالا در دو قسمت از این برنامه دوست داشتنی که محصول تفکر یک آدم متفاوت است جلو دید هزاران و صد البته میلیون ها مخاطب این برنامه، چند نفر که شاید الان صاحب مختصری ثروت و قدرت (همان شهوتهای دنیوی ) هستند می توانند به محبوب ترین مجری (تهیه کننده) ورزشی این مملکت توهین کنند و هیچ اتفاقی نیافتد!
تمام این مشکلات و تهمتهایی که آقایان به فردوسی پور زدند سرچشمه از آنجایی می گیرد که هیچکس دوست ندارد سر از برف برآورد و قدری به چهره واقعی خودش بیاندازد آنقدر با الفاظ بازی کرده اند که خودشان هم درون لفظها گم شده اند!
فردوسی پور را خیلیها دوست ندارند چون او خریدنی نیست و بی جهت از کسی تعریف نمی کند
جالب است بدانیم که او تنها کسی است که وارد فساد ورزش نشده لااقل تا الان و یقین داشته باشید که نشده..چرا که همه کس را به چالش می کشد و با هیچکس تعارف ندارد !
ما همه چیز را زود فراموش می کنیم ! مگر همین تیمها نبودند که بازیکنانشان کنار زمین لباس عوض می کردند؟
مگر می شد مربی تیمی را در تلویزیون دید !! البته اگر قهرمان می شدند چند لحظه ای خبر با آنها مصاحبه می کرد و الا سال به سال دیده نمی شدند.
اینهمه اطلاع رسانی از کجا آمد؟
چه اتفاقی افتاده که حالا همه چیز عوض شده ؟
جالبه:
فلانی به او تهمت پایمال کردن خون شهدا را می زند !!
بالاخره یکی پیدا شده که بازیکنان شهرستانی را که هفته خوبی داشتند و خوب بازی کرده اند را تشویق کند
بالاخره یکی پیدا شده که دنبال فرهنگ سازی فوتبال در ایران است
بالاخره یکی پیدا شده که بگوید در ترانسفر کردن(دلالی وبعد دزدی) بازیکنان فساد وجود دارد
بالاخره یکی هست بگه که چرا فلان داور اشتباه کرد و چرا دیگر اشتباه نمی کند
بالاخره یکی پیدا شده که بگه نیمه خالی لیوان هم وجود داره!!

اینها همه در حالیست که هم برنامه 90 و هم فردوسی پور وارد مرحله ای جدید از دوران خود رسیده اند یعنی تلنگر محکمی شده اند بر پیشانی خیلیهایی که نمی خواهند ببینند.

90


90 نیاز به حمایت دارد.
عادل فردوسی پور به تنهایی تست دموکراسی می کند ..آنهم بدون ساز و آواز!
هیچ دل خوشی از هیچ کس ندارم ومخصوصا الان از همه ( به جز چند نفر) زیاد خوشم نمیاد.

مرتبط:

اینجا
اینجا
اینجا
اینجا

۳ فروردین ۱۳۸۸

نوروز

بهارم دخترم از خواب برخيز
شكر خندي بزن شوري برانگيز
گل اقبال من اي غنچه ناز
بهار آمد تو هم با او بياميز
بهارم دخترم آغوش وا كن
كه از هرگوشه گل آغوش وا كرد
زمستان ملال انگيز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا كرد
بهارم دخترم صحرا هياهوست
چمن زير پر و بال پرستوست
كبود آسمان همرنگ درياست
كبود چشم تو زيبا تر از اوست
بهارم دخترم نو روز آمد
تبسم بر رخ مردم كند گل
تماشا كن تبسم هاي او را
تبسم كن كه خود را گم كند گل
بهارم دخترم دست طبيعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
وگر از هر گلش جوشد بهاري
بهاري از تو زيبا تر نيارد
بهارم دخترم چون خنده صبح
اميدي مي دمد در خنده تو
به چشم خويشتن مي بينم از دور
بهار دلكش آينده


سال نو مبارک ..این جمله رو بیش از هزاران بار گفته و شنیده ام اما مگر همه این جمله فقط لفظ است ؟
این جمله خود آرزو و امیدواریست .

این چند روزه انقدر آدمها رو دیدم که سی افم پر شده فقط دوست دارم روزگار برگرده به روزهای معمولی به زمانی که مجبور نباشی بی خود لبخند بزنی و بی جهت آرزو کنی و از هر دری سخنی بگویی
اصلا همه چی چقدر زود عوض شده انگار تهاجم فرهنگی از خودمون شروع شده !!
طوری بی رحمانه به رسمها و اعیاد ملی حمله کردیم که دیگر هیچ رسم مناسبی نمونده و نوروز که بهترین عید ما ایرانیان است به نوعی سرطان تبدیل شده!!
دید و بازدید یکی از این سرطانهاتی نوروزه از همه بد تر آدمهایی رو می بینی که اصلا احساس نمی کنی نسبتی با هم دارید سالی یک بار چند دقیقه همدیگر رو تحمل می کنید تا سال بعد که دوباره همدیگر رو تحمل کنیم.
اما امسال چند نفر هم به لیست من اضافه شدند، کسانی که همیشه میدیدم رو دیگه هیچوقت نمی خوام ببینم.. به هیچ قیمتی..
و این جمله دقیقا خود از بین رفتن نوروز هست نوروزی که مهربانی و محبت رو ارزانی میداشت حالا به یک رسم خشک بی روح و سرد تبدیل شده!!
واقعا چه باید کرد؟

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من بگوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد
که نه اندازه ی توست این بگذر هیچ مگو
گفتم ای روی فرشته ست عجب یا بشرست
گفت غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیرو زبر هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانه ی پر نقش ونگار
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن که نه این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مرتبط:
اینجا

۱۸ آذر ۱۳۸۸

رنگ ابوعطا

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است ....

استاد فرامرز پایور بیشترین و اصلی ترین تأثیر را بر بنیان سنتور نوازی گذاشته و می توان او را معمار سنتور نوازی معاصر نام نهاد.
بیش از ۵۰ سال فعالیت در عرصه نوازندگی و اجرای دهها اثر گروهی و تکنوازی، تالیف کتابهای بسیار درباب سنتور ،و بجا گذاشتن یادگارانی که نزد او موسیقی آموختند حاصل عمر وی بود.

فرامرز پایور


فرامرز پایور در ۲۱ بهمن سال ۱۳۱۱ در تهران چشم به جهان گشود. پدر وی علی پایور، هنرمند ،نقاش و استاد زبان فرانسه در دانشگاه تهران و پدربزرگش مصورالدوله، نقاش چیره‌دست دوره قاجار بود که با نواختن ویولن، سنتور و سه‌تار آشنایی داشت.

فرامرز پایور ۱۸ آذر ۱۳۸۸ در یکی از بیمارستان‌های تهران درگذشت.

sadeghi_dehlavi_paivar%201.jpg

وی در سن ۱۷ سالگی، آموزش موسیقی را نزد استاد ابوالحسن صبا آغاز کرد و همچنین از محضر استادانی چون عبدالله دوامی و نورعلی برومند بهره برد. هنگامی که فرامرز پایور برای فراگیری سنتور به کلاس درس استاد ابوالحسن صبا در خیابان ظهیرالاسلام رفت، سه سال از درگذشت آخرین بازماندهٔ سنتورنوازان افسانه‌ای از نسل قدیم، استاد حبیب سماعی، می‌گذشت. استاد ابوالحسن صبا که خود در دوره نوجوانی، سنتورنوازی را نزد علی اکبرخان شاهی و با تکنیکی متفاوت با روش خاندان سماعی فراگرفته بود، پس از مدتی معاشرت با حبیب سماعی، روش سنتورنوازی او را برتر از استاد پیشین خود یافت. بنابراین با تلاش فراوان پاره‌ای از بداهه‌نوازی‌های وی را نت‌نویسی کرد. سپس استاد صبا تلاش کرد تا با آموزش روش صحیح سنتورنوازی به تعدادی از شاگردانش، از منسوخ شدن روش سنتورنوازی نزدیک به موازین هنری و زیباشناسی موسیقی دستگاهی ایران جلوگیری کند. در همین دوران، فرامرز پایور، یکی از برجسته‌ترین شاگردان استاد صبا شد و تا سال ۱۳۳۶ که استاد صبا درگذشت، از آموزش‌های وی بهره برد.

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل...

مرتبط:
اینجا
اینجا
اینجا

ادامه "رنگ ابوعطا" »

۹ اسفند ۱۳۸۸

روزهای غریب

هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست.

جالب است روزگار ما یا به قول دوستی بسیار روزهای غریبی را پشت سر می گذاریم سبزی فروش اقتصاد می داند راننده تاکسی سیاست ، تعویض روغنی جامعه تحلیل می کند و در آخر یک روزنامه پنجاه تومانی تعیین تکلیف می کند ..!
درد آور است روزگارمان ..اصلا نمی خواهم حرفی درباره سیاست بزنم چون رسالتم فرهنگی است اما ..
روزی که دکتر مرادی به استانداری همدان منصوب شد را هیچوقت فراموش نمی کنم به چند دلیل :


1.اسماعيل نجار گرمساري پس از گذشت صد و چهل و پنج روز از آغاز رياست جمهوري محمود احمدي نژاد ، به عنوان استاندار همدان قطعي شده بود كه در يك جا به جايي و با نظر شخص احمدي نژاد وي به استانداري استان كردستان رفت تا عدالت ميان همدان و كردستان به لحاظ نداشتن استاندار بومي رعايت شود و دکتر مرادی به همدان آمد.

2. با تمام خاطرات خوشی که از کرمانشاه و کرمانشاهیان دارم ، متاسفانه مشکل تاریخی همدان و کرمانشاه خیلی جدی است و درست مانند زن اول دوم با هم رقابت می کنند از آنجایی که ایشان کرمانشاهی بودند، گفتم خوب فاتحه همدان خوانده شد.

3.ایشان سردار سپاه بودند و به طبع فکر کردم شاید مسائل هنری کمرنگتر شود.


دکتر مرادی

خلاصه در اولین برخوردم با ایشان که همه این مسائل را فراموش کردم چون به قدری خوش صدا و خوش اخلاق و روشن بودند که احساس شیرینی ،بهم دست داد ( اینها را قلبا عرض می کنم)

خوب همدان شهر تاریخی بود و تک و توک در محافل بحث تاریخ این شهر مطرح می شد اما هیچوقت تیتر نبود تا جایی که تنها اخبار این استان مثلا خبر آمدن رئیس جمهور بود یا به ندرت افتتاح کارخانه ای چیزی...
زیاد از استانداری ایشان نگذشته بود که در جلسه ای اعلام کردند جشنواره بین المللی فیلم کودک را به همدان می آوریم ..!
عجیب بود شهری که هیچوقت به خودش چنین وسعت اجرایی ندیده بود .. مدیران همه داغ کرده بودند و مدام از لاف زنی سخن به میان می آمد
تا اینکه رسما با حضور جناب جعفری جلوه این امر قطعی شد. عده ای همچنان باور نمی کردند چون همدان سالن نمایش و هتلهای مناسبی برای پذیرایی از میهمانان خارجی نداشت!
دکتر اعلام کرد ظرف 6 ماه باید بازسازی سالنها اجرایی شود و شد 7 سالن نمایش با بهترین امکانات حاضر شد تا جایی که جناب رضا داد (مدیر وقت بنیاد سینمایی فارابی ) باور نمی کرد!

جشنواره کودک با تمام ظرافتها برگزار شد و تقریبا همه خشنود بودند به جز برخی مدیران که خواب را ترجیح می دادند (هنوز هم از این مدیران در این شهر هست)

همدان مطرح شده بود پتانسیلهای مختلفش دیده می شد ،با پیگیریهای مدیر ارشد استان روزی در تیتر اخبار اعلام کردند شورای عالی انقلاب فرهنگی و کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی همدان را به عنوان پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین میداند. و این نام بر این شهر نهاده شد
با آمدن تیم پاس به همدان همه حیرت کرده بودند که مگر می شود چنین کاری کرد ..!!
شد ایشان توانستند ، عادل فردوسی پور داد وفریاد کرد که پاس از بین می رود و فلان و فلان میشود اما نوجوانان و جوانان این استان روزهای خوبی را با پاس گذرانیده اند
من فقط به همین دو مورد اشاره می کنم در بخش صنعت ،کشاورزی و ... بماند.

حالا بعد از 5 سال ایشان تودیع شدند اما همه چیز باروز اول فرق کرده حتی خود ایشان طی مراسم دیگر نتوانست از همان فریادهای مخصوصش بزند و نام همدان را با همان لحن بیان کند ایشان حتی توان سرپا ایستادن نداشتند و نشسته سخنرانی کردند.

به نام عارفان سنگر نشین و سالکان مسلک جهاد و شهادت
که یک لحظه در آتش عشق الهی سوختند و به مقام عند ربهم یرزقون نائل آمدند
و با سلام به پیشگاه حضرت عصر، امام راحل و شما مردم شریف همدان ...

حالا مراسم تودیع ایشان را فراموش نمی کنم به چند دلیل:

1. مردی که سردار سپاه بود و همیشه با صدای رسا سخن می گفت آنروز با صدایی لرزان از همدانیها خدا حافظی کرد
2. ایشان اولین استاندار نبودند و قطعا آخری هم همینطور اما اولین استانداری بود که برای تودیع اش اکثر حاضرین اشک می ریختند

3.جمله ای که هیچوقت نتوانستم به ایشان بگویم حتی در روزهایی که به دفتر کارشان می رفتم:
دوستت دارم سردار مرادی


یادداشت دکتر مرادی برای مردم همدان اینجا

مرتبط:
اینجا

۶ فروردین ۱۳۸۹

به همین راحتی

اوشین،هانیکو،سیلاس، سویچی ،از سرزمین شمالی،دربرابر باد، شمشیر تیپو سلطان، لینچان، یانگوم، جومونگ ، ویکتوریا،
هزاردستان ، سربداران ، پائیز صحرا ،گل پامچال ، روزی روزگاری ، پدرسالار ، علی کوچولو ،هادی هدا ،کا و اندیشه، خونه مادربزرگه


به همین راحتی ویکتوریا با مضمونی عصیانگر و متجاوز به خانه های ما رخنه کرده کاری که به جرات می توان گفت هیچ کدام از شبکه های تلویزیونی ما نتوانستند آنقدر مخاطب جذب کنند البته همه مشکلات هم از رسانه ملی نیست.
اما چرا هایی وجود دارد که معلوم نیست چه کسی باید پاسخگو باشد!

اینکه چرا باید سه ریالهای نازل و بی ارزش سوریه ای و کره ای و این اواخر ترکیه ای از رسانه ملی پخش شود !
اصلا فرهنگ کره ای را چرا باید انقدر مرور کنیم بعد از سه ریال های ژاپنی حالا نوبت قسمت دیگری از شرق آسیا است؟
پشت صحنه سه ریال کره ای هم برای ما جذاب است !
ما فرهنگ خودمان را چقدر می شناسیم ؟

این روزها بسیاری از خانم ها وقت خود را برای دیدن سریال هایی صرف می کنند که از یک شبکه ناشناس با سیاستهای ضد خانواده پخش می شود ونا خواسته همین مسئله به جامعه هم رخنه کرده !
تقاضامندی سرگرمی همیشه و همه حال وجود دارد به خصوص زمانهای طولانی که شبکه های ت له ویز یونی ما مشغول پر کردن آنتن به هر شکل هستند و این امر موجب خلا جدی در میان جامعه و رسانه ملی شده ..
پاسخگویی به نیازهای جامعه بسیار مشکل است اما شدنی است.

به همین راحتی

چرا ویکتوریا و برنامه های این شبکه برای خانواده ها جذاب است ؟

تمام حرف این سه ریال این است که مردان خیانکار و بسیار اسیب پذیرند و این زنان هستند که می توانند و خود را از دام مردان خبیث نجات دهند و به عشق وآرامشی که بدنبالش هستند برسند در واقع آنقدر زنان را مظلوم نشان می دهد که هر خانمی با آن همذات پنداری کند ..


من خیلی بدبینانه به این موضوع نگاه می کنم و برای آن چند نکته را بررسی میکنم :

این شبکه توسط عده ای خاص اداره می شود که می دانند جامعه ایران بسیار قائل به خانواده است پس اولین اقدام فروپاشی خانواده را مد نظر دارد.

دوم : ساعات پخش برنامه های جذابش هوشمندانه انتخاب شده به این صورت که هر خانواده ای که درگیر دیدن این سریال است دیگر فرصتی برای دیدن هیچ برنامه ای نداشته باشد و این که ساعات پیک هر شبکه ای می تواند همان ساعات باشد و این خود باعث ضربه زدن به شبکه های ملی ماست.

سوم :رواج طلاق و ساده انگاری این امر که قبح طلاق را می ریزد ..به راحتی می بینیم که زوجها جدا می شوند یا ازدواج می کنند و این درحالی است که در جامعه ما این امر به سادگی امکان پذیر نیست نه بدان خاطر که مشکلات قانونی دارد بلکه هم دین و هم عرف ما جدایی را امری ناپسند می داند و عادی نشان دادن این مسئله ..!

چهارم: دست اندرکاران این شبکه به فکر مردان هم بوده اند و اینکه یکطرفه قضاوت کنیم نیست ،آنها زنانی خوش اندام و برهنه را به نمایش می گذارند و جذابیت دروغینی را فراهم می آورند تا خانواده را یکجا دور هم جمع کنند و بعد حس بدبینی بدجنسی بد رفتاری و هزاران بد دیگر را در آن شعله ور کنند.

به همین راحتی

یه هدیه نوروزی:
موسیقی تیتراژ هادی وهدا
Download file

موسیقی سریال اوشین
Download file

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

سومین روز خردادماه

هرچه به ظهر نزدیک تر می شدیم وضعیت وخیم تر می شد.کشته های بیمارستانها را آمبولانسها آژیرکشان می آوردند. بعضی از شهدا را هم خانواده هایشان لای پتو یا ملحفه با شیون و زاری پشت در غسالخانه می گذاشتند.یک عده هم داوطلبانه با وانت در سطح شهر می چرخیدند و توی آوارها دنبال شهید و مجروح می گشتند و منتقل می کردند.از زبان همین آدمها خیلی خبرها می شنیدیم برایمان میگفتند:کدام نقطه شهر بیشتر زیر آتش است یا نیروهای عراقی چقدر جلو آمده، کجاهستند. وقتی می پرسیدیم چرا دشمن پیشروی کرده ؟ مردم که با دل و جون می روند و دفاع می کنند درجواب از کمبود نیرو و اسلحه گله می کردند.صدای انفجارهایی که از دور و نزدیک مرتب به گوش می رسید،حرفهای اینها را تائید می کردو ما را بیشتر به کار وا می داشت.آقای سالاروند تند تند شماره می نوشت و به لباس شهدا سنجاق می کردو ما هم وقتی جنازه ها را به داخل می آوردیم آمار و مشخصات را توی دفتر وارد می کردیم.از آن طرف دیگر قبر خالی نداشتیم .فقط فشار کار توی غسالخانه زنانه نبود تعداد شهدای مرد هم به خاطر حضور در مناطق درگیری به تدریج زیاد می شد... توی آن شلوغی و هیاهو شنیدم یک نفر می گفت: آب،آب.

قسمتی از رمان دا بر اساس خاطرات سیده زهرا حسینی

سوم خرداد


یادش بخیر همین چند سال پیش هم اوضاع بهتر از حالا بود لااقل نزدیک این ایام رسانه ملی حال و هوای دیگری داشت بعضیها که یادشان مانده بود سر کوچه ها گل و شیرینی به مردم میدادند ،پارچه نویسهای سیاه و سفید و تکه روزنامه های کپی گرفته شده و.. وقتی خیلی از این روزگار دور میشم و میرم به دوران مدرسه بازهم می بینم اوضاع بهتر از حالاست.
سوم خرداد و مناسبتهای اینچنینی را می گویم ، همه شاد بودند و طعم شادی را از چشمانشان می شد چشید ، اما حالا بعد از سالها انگار همه اون شور و حالها برای همان وقتها بود انگار قرار بود نسل ما هم ارزشها را حفظ کند و هم به یاد داشته باشد چه شده و فقط انگار نسل ما این رسالت را به عهده داشت، حالا که مسائل مهم تر شده ، حالا بچه مدرسه ایها هم درست نمی دانند چرا سوم خرداد سر در مدرسه شان بنر می زنند ، و چرا این روزها نام خرمشهر را بیشتر می شنوند، اصلا این خرمشهر کجاست ؟ به خدا خیلیها نمی دانند ، و خیلیها می دانند و برایشان فرق نمی کند ، آخر مسائل مهم تر شده روزگار عوض شده و امروز سوم خرداد جز عملکردشان است که باید عکس بگیرند و گزارش بنویسند که برای این روز چه کردند.
چند وقت پیش که به جنوب رفته بودم سری به خرمشهر زدیم بچه ها کنار شط داد و بیداد می کردند : قایق سواری تا کنار مرز عراق نفری 1000تومان آقا بیا قایق..
چهره سوخته و جسم نهیف ،درآمد خودش و خانواده اش از این راه است می گوید نزدیک عید کارشان بهتر می شود آنهم به خاطر کاروان راهیان نور.

۲۶ تیر ۱۳۸۹

جشنواره مهم

یاد ش بخیر دکتر مرادی


این روزها مدام از آن میشنوم که جشنواره کودک همچون سونامی به جان بحثهای همدانیها افتاده حالا اینکه خود این جشنواره چقدر مهم است بماند اما اینکه همه می خواهند از این جشنواره عایدات حاصل کنند
اصلا مقصر آقای ضرغامی است اگر او پیریایی را برای تصدی گری مرکز موسیقی انتخاب نمی کرد و اگر با استعفایش بعد از 3 سال موافقت نمی کرد و اگر رئیس جمهور ایشان را در پست دیگری در عمارت ریاست جمهوری بکار نمی گرفت و اگر ایشان گزینه معاونت وزیر کشور نمی شد و اگر نمایدنده محترم همدان با استاندار شدن ایشان موافقت نمی کرد الان ایشان استاندار نیود تا شنونده گلایه های همدانیها باشد.
خوب حالا مقصرچه کسی است ؟

یک بار دیگر از منظری دیگر اگر بگوییم هنرمندان قالب کشور نه تنها همدان، منتظر معجزه ای هستند که یک نفر در یک شب کیسه دلار ( ببخشید یورو) را زیر سرشان بگذارد و آنها هم ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شوند و کیسه پررا به صرافی ببرند و بعداظهر هم فیلمشان را بسازند کمی بیراه نگفته ایم ..اصلا همه انتظار دارند کس دیگری بیاید و اسباب را محیا کند و زیر سایه اولین تک درخت که کنارش جوی آبی روان است بر صندلی کارگردانی فیلم بلند تکیه بزنند ..عزیزان نمی شود اینهمه دنبال مقصر نگردید !
مقصر خودمان هستیم که راه را کج می رویم مگر آقایانی که می آیند و مبالغ میلیونی میگیرند تا زیر همان درخت فیلمشان را بسازند از کرات دیگر به این دیار آمده اند؟ یا می خواهند جیب من و تو را خالی کنند !
نه فقط کمی رنج راه را بر تن خریده و زیر همین گرمای سوزان تلاش کرده اند.

حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام:
بال پرواز هر کس به اندازه همت اوست

مرتبط:
اینجا
اینجا
اینجا

۲۹ تیر ۱۳۸۹

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء


اللهم لا اله الا انت العلي العظيم ذو السلطان القديم و المن العظيم و الوجه الکريم

لا اله الا انت العلي العظيم ولي الکلمات التامات و الدعوات المستجابات خل ما اصبح

به دعای همه نیازدارم برای سلامتی نازنینی که تمام زندگیم است.


وقتی تو نیستی

من فکر می کنم تو

آن قدر مهربانی

که توپ های کوچک بازی

گل های کاغذین گلدانها

تصویرهای صامت دیوار واجتماع شیشه ای فنجانها،

حتا

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟


اینجا که ساعت و

آیینه و

هوا

به تو معتادند.

وانعکاس لهجه ی شیرینت

هر لحظه زیر سقف شگفتی هایم

می پیچد.

ای راز سر به مهر ملاحت!

رمز شگفت اشراق!

ای دوست!

آیا کجاوه ی تو

از کدام دروازه

می آ ید

تا من تمام شب را

رو سوی آن نماز بگذارم

کی؟

در کدام لحظه ی نایاب؟

تا من دریچه های چشمم را

به انتظار،

باز بگذارم


وقتی تو باز می گردی

کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است.

ادامه "یا من اسمه دواء و ذکره شفاء" »

۲۷ شهریور ۱۳۸۹

۲۴ بهتر از همیشه

24 بهتر از همیشه

جشنواره کودک بعد از کلی کش و قوس بالاخره روزهای آغازین را پیش رو دارد با این تفاوت که امسال مدیر جوان و خلاقی در راس اجرای آن حضور دارد که این درواقع نقطه عطفی است در مدیریت فرهنگی این شهر .
سه دوره گذشته با صرف هزینه های فراوان و با تزریق بی اندازه بودجه برگزار می گردید که اگر بخواهیم بارم بندی برای سنوات گذشته بکنیم فقط دوره بیست ویکم را می توان با کمی ارفاق با 16و چند صدم جمع و جور کرد.
نداشتن تجربه و عدم اطلاعات درست و نا آشنایی مسئولان از ماهیت جشنواره و حوزه سینما ضعفی بود که این چند دوره بطور پنهان دامنگیر این رویداد بزرگ سینمای کودک و نوجوان ایران شده بود.
اما با گذشت زمان و تکرار و تمرین، مسئولان وقت جشنواره تا حدی با مقوله سینما آشنایی پیدا کرده و گامهایی برای استواری آن برداشتند اما تاثیر آن بر جو فرهنگی استان و حتی از بعد دیگر معرفی همدان به بخش اعظم بین الملل را هم که از نعمات این جشنواره بود غنیمت نشمردند و هیچگاه به هنرمندان بومی بهای لازم را ندادند!
البته این ظاهر ماجرا بود چرا که تمام تلاش آنها برای استفاده از نیروهای به اصطلاح حرفه ای تنها به دیدارهایشان در محل کار محدود می شد و فعالیت اجرایی بخش یا در بسیاری مواقع تمام پروژه افتتاح و اختتام جشنواره را نیروهای بومی انجام می دادند !

حجت الاسلام کرمی

اما جشنواره بیست و چهارم در حالی برگزار می گردد که مدیر جوان روحانی آن با تمام توان تلاش می کند و به دور از همه جنجالهای تبلیغاتی و مصاحبه و تیتر و اخبار تا نیمه های شب با ایمان به راه خود ادامه می دهد و احساسی که تراوش می کند این است که او نتیجه اعتمادش را خواهد گرفت و بهترین دوره برگزاری جشنواره را رغم خواهد زد انشا الله.

۷ آبان ۱۳۸۹

جراحت

تمام روز به این فکر میکردم که چرا یه نفر باید جای من مطلب بنویسد؟ آنهم جایی که بنایش دفتر شخصی است یا همان وبلاگ!
نتیجه ندارد به همان دلیلی که ما اهالی این فضای الکترونیک میدانیم.. اینکه خوب است و خدا پدرش را هم بیامرزد که فقط یک پست نوشته و آنهم محترمانه هرچند نظر خود دزدش است اما نظرش است و لا اقل بدو بیراه نیست،یا فیلترش نکرده ! بگذریم اصل مطلب این است که مطلب قبلی را کسی ، یا کسانی بجای بنده در وبلاگ بنده نوشته اند و از آنجا که این قطعنامه آخری 5+1 خیلی بیرحمانه است ما را از ردیابی محروم نمود و نتوانستیم آی پی این عزیز یا عزیزان دزد را بدست آوریم همانقدر دانستیم که از طهران بنای دزدی نهاده شده.

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
چقدر دوست دارم لحظه جاری شدن این صدای جاودانه را و چقدرجاودانه است این صدا

آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاهه مطمئن هستی بر من تکیه کن
سوره نمل آیه7

خدایا من تنها شده ام و بر تو تکیه کرده ام چون تمام کسانی را که می شناختم همه پلاستیکی بودند .

مدام خیابانهای شهر را بلا و پایین می کنم به هر چهارراه که میرسم پلاک بزرگی طراحی کرده اند چندی پیش برای جشنواره کودک تمام شهر را آذین بسته بودند با ساختن المانهای گوناگون ترسناک برای جشنواره کودک! شهر را آراسته بودند انگار اینجا مسابقه است اصلا این شهر جایی شده برای رقابت! جشنواره را چنان برگزار کنیم و کنگره را چنان ..اصل ماجرا گم شده آنقدر درگیر بازی تبلیغات شده ایم که ماجرا زیر همین بنرها گم شده.
معصومانه لبخند می زنند، با همان لباسهای خاکی وسن کمشان چنان کاری کردند که جهان را معطوف عملشان ساختند ساکت یا کمی سرزنده ،واقعیت این است که سنشان کم بوده در همین باغ موزه شهدا که قدم میزدم نام تمامیشان را چنان باشکوه نوشته اند که لحظه ای به خود لزرزیدم ..و واقعا لرزیدم ..خدا بفریاد مسولین برسد که پا جای پای آنان گذاشته اند.
انگار از ما ناراحتند از سال گذشته که مستند یکی از همین سرداران را ساختم چند بار به خوابم آمده و هر بار بی آنکه چیزی بگوید نشسته و نگاهم کرده..هربار هراسان از خواب بیدارشده ام و جز لرزش دست و تنگی نفس چیزی به یاد ندارم بارها از خودم پرسیده ام................نمیخوام بنویسم اصلا نمیتوانم بنویسم خلاص!!

خدایا چرا دعاهای دکتر شریعتی رو برآورده نکردی ؟


از وبلاگ یک پزشک:

[پلیس دکتر تِریِه را داخل سلول می‌برد و ناوارو مَیو، پدر دختر فوت‌شده، را از سلول فرا می‌خواند]: مَیو! بیا! شما، اونو نمی‌شناسی! دکتر تریه است! ایشون پدر اون دختر جوانیه که تو رو تخت عمل کشتیش! فرانس میو!
میو [به میله‌ها چنگ می‌زند]: بدینش به من ناوارو! فقط پنج دقیقه!
ناوارو [جلویش را می‌گیرد]: نه! انتقامو فراموش کن! می‌دونی چرا اون اینجاست؟ برای اجرای قانون!
میو: اجرای قانون؟! ولی این مرهم درد من نیست!
ناوارو [میو را دور می کند]: مرهمی برای دردت وجود نداره!
میو: زندگی کردن، با جراحت خیلی دشواره!
ناوارو: خیلیا با جراحت زندگی می‌کنن! پشت هر جراحتی هم، ماجرایی خوابیده!
(ناوارو- اپیزود «مرگ در کلینیک»)

۲۷ دی ۱۳۸۹

قبل از عملیات بدر

آمدند و گفتند ،نشستندو گفتند و نوشتند که چرا کینه داری !آنها هم مسلمانند مثل ما!
درباره مطلب قبلیم که نوشتم عراق را سوراخ سوراخ کنید گفتند...چه باید نوشت؟ بفرمائید مملکت برای شما !

شهید مهدی باکری

متن زیر سندی است از یک شب شورانگیز لطفا چشمانتان را ببندید و خودتان را تصور کنید می شه شرایط را تحمل کرد؟ می توانید ؟عراق این فضا ها را ایجاد کرد دقیقا همین عراقیها ..

سردار شهید مهدی باکری:

همه برادران تصمیم خود را گرفته‌اند، ولی من به خاطر سختی عملیات تاكید می‌كنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم(علیه السلام) باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كنیم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.
اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.
تا موقعی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند. حتی اگر مجروح شد سكوت را رعایت كند، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نكند.
با هر رگبار سبحان‌الله بگویید. در عملیات خسته نشوید. بعد از هر درگیری و عملیات، شهدا و مجروحین را تخلیه كرده و با سازماندهی مجدد كار را ادامه دهید. حداكثر استفاده از وسایل را بكنید. اگر این پارو بشكند، به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد. با همین قایقها باید عملیات بكنیم.
لباس های غواصی را خوب نگهداری كنید. یك سال است دنبال این امكانات هستیم.

برادران! خدا را از یاد نبرید نام امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد.با ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله»

لشكر عاشورا در كنار سایر یگانهای عمل كننده نیروی زمینی سپاه، در اولین شب عملیات بدر، موفق به شكستن خط دشمن می‌شود و روز بعد به تثبیت مواضع در ساحل رود می‌پردازد.

... حقیقت همین است ، آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود و مرد ترین مردان از همین خاک بال در آسمانها می گشودند، زمین عرصه ی وجود یک حقیقت آسمانی است و جنگ برپا شده بود تا آن حقیقت ظهور یابد ..

۲۳ اسفند ۱۳۸۹

۱۳۸۹

نمی دانم چرا دیگه حوصله ام از زمستان سر می رود، از این سرمای سوزان و باران و باد و.. اصلا انگار همه چیز دگرگون شده همه بهم ریختند امروز متصدی بانک سر پیرمردی داد زد: آقای رستگاری چندبار بگم اینجا جای امضا بانکه تو نباید امضا کنی!
آقای رستگاری که پیرمرد کچل قد بلندی بود جلو تر آمد و گفت: چقدر ریختن ؟
سال 89 رو دوست دارم به چند دلیل که کاملا شخصی است و سال 89 رو دوست دارم به چند دلیل که شخصی نیست

اول: هیچ موردی نیست
دوم: ......
سوم: دیدن فیلم درباره الی

چه جالب تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم که چقدر زندگیم ساده شده یعنی چقدر اتفاق تو این مملکت نمی افته که بشود به آن دلخوش کرد، حالمان خوب نیست آنقدر که اول سال با پایان سال تفاوتی ندارد سروته بهم چسبیده مثل لواشکهای جاده هراز که تو گرمای کیف دستی میچسبه به کاغذهایی که فقط تو کیف دستی ارزش دارند .

این اسامی بهترینها از نظر عالیجناب نویسنده است.

بهترین رادیو در سال 1389
رادیو پیام

بهترین مجری رادیویی مرد
بهروز رضوی
بهترین مجری رادیویی زن
فاطمه صداقتي


feri.jpg
بهترینهای تلویزیون در سال 1389

بهترین برنامه تلویزیونی
نود

بهترین برنامه صبحگاهی
روز از نو

بهترین کارگردان سریال
مهدی عسگرپور جراحت

بهترین بازیگر زن
آتنه فقیه نصیری جراحت

بهترین بازیگر مرد
فریبرز عرب نیا مختارنامه

بهترین مجری تلویزیونی
عادل فردوسی پور

19158_762.jpg
بهترینهای سینما در سال 1389

بهترین فیلم
طلا و مس همایون اسعدیان
بهترین فیلم‌نامه
حامد محمدی طلا و مس
بهترین شخصیت‌پردازی
جدایی نادر از سیمین

بهترین فیلم‌بردار
حمید خضوعی ابیانه پرسه در مه

بهترین بازیگر زن
نگار جواهریان طلا و مس و لیلا حاتمی پرسه در مه
بهترین بازیگر مرد
بهروز شعیبی طلا و مس، شهاب حسینی پرسه در مه ،پیمان قاسمخانی سن‌پطرزبورگ

بهترین بازیگر زن مکمل
پانته‌آبهرام هیچ
بهترین بازیگر مرد مکمل
مهران احمدی هیچ

بهترین موسیقی
محمد رضا علیقلی یه حبه قند
تدوین
هایده صفی‌یاری جدایی نادر از سیمین

pakdel.jpg

بهترینهای تئاتر1389

حسین پاکدل نمایشِ حضرتِ والا
هدا ناصح بازی در نمایشهای تماشاچی محکوم به اعدام و کافه مک ادم
مهدی پاکدل بازی در نمایشهای ابرهای پشت حنجره و نوشتن در تاریکی


۱۱ فروردین ۱۳۹۰

باورما نمی شود ..

رضا صفدری

رضا صفدری به دلیل حمله قلبی درگذشت.

۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

اوسا عبدالحسین

اوسا عبدالحسین

پيكر سردار شهيد عبدالحسين برونسي، فرمانده تيپ جوادالائمه كه در شرق دجله در عمليات بدر در اسفندماه سال 63 به شهادت رسيده بود، پيدا شد.
خبر آنقدر کوتاه است که قلبمان ایستاد..
خاکهای نرم کوشک ..آن مرد دست نیافتنی بالاخره برگشت..

 شهيد برونسي

نام پدر:حسين‌علي‌ محل تولد:شهرستان مشهد
تاريخ تولد:03/06/21 تاريخ شهادت :25/12/63
محل شهادت :شرق دجله منطقه :عمليات بدر
مسؤليت :فرمانده‌تيپ‌ شغل :
عضويت : كادر يگان:لشكر 5 نصر
گلزار :بهشت رضا کد شهید:6301990

اینجا را کلیک کنید

اینجا را کلیک کنید

۱۱ خرداد ۱۳۹۰

وقتی دو استاندار درام شکل می دهند

همدان در طول تاریخ بارها به ویرانه تبدیل شده و مجدد بنا گشته و زمانی که هیچکس فکرش را نمی کند پیشرفت حاصل کرده و درست زمانی که هیچکس فکرش را نمی کند نابود گشته و اگر اقراق نباشد هزاران بار در طول تاریخ این اتفاق افتاده ..
یک واقعیت در خصوص همدانیها وجود دارد این است که همشهریان ما به دو دسته بی اعتماد به نفس و با اعتماد به نفس تقسیم می شوند هرچند که اکثر همدانیها از اعتماد به نفس پایینی برخوردارند.
دسته اول که تعدادشان بسیار است باید به واسته هزاران کمک و یدک کشیدن به سر منزل مقصود برسند آنهم اگر و اما ، اگر بگذارد.
دسته دوم این مشکل را ندارند یقین بدانید که جز موفقترین اشخاص در این مملکت و خارج از آن میباشند دلیل آنکه اولینها در جهان مختص دسته دوم است یعنی کسانی که اعتماد به نفس کافی دارند ، اما ..

دكتر مرادي

درست زمانی که ما همدانیها( لااقل هم عقیده ها با این متن) به شخصیت تاریخی و فرهنگی خودمان و نیز اعتماد به نفس لازم رسیده بودیم اتفاقهای عجیب پشت سر هم در حال رخ دادن بود.
دکتر مرادی استاندار واقعا دوست داشتنی و یکی از انتخابهای بعید دولت (ع) در این استان فوق العاده ظاهر شدند ، به واقع این استان را سالها بیش از آنچه می توانست پیشرفت کند جلو بردند و درست در زمانی که قرار بود ثمر اینهمه تلاش را ببینیم باز این دولت(ع) بود که همه چیز را برهم زد.

دكتر مرادي

تیم پاس ، جشنواره کودک ، هزاره حکمت سینوی ، همایش بین المللی سرمایه گزاری و .. شاید صدها برنامه فرهنگی و اجتماعی درست در این استان اجرا شد.
که به قول فردوسی پور همدان دارای زیرساختش نبود، اما اجرا شد و به بهترین شکل ، واقعا اگر به من می گفتند قرار است تیم پاس به همدان بیاید روزها می خندیدم ..چون این شهر استادیومی داشت به نام شهدای قدس و هیچکس هم نمی پرسد چرا شهدای قدس ، این شهدا با شهدای فلسطین فرق دارند اینها همشهریان ما بودند که در روز قدس در همین استادیوم بمباران شدند و هیچ جای تاریخ دفاع مقدس که به تصویر کشیده شده نامی از آنها بجز همین استادیوم نیست!
یک نفر به عشق همین شهدا تیم پاس را آورد همانجایی که سالها محل زنده باد هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد بود ،کارکرد دیگری هم داشته باشد و هزاران جوان ناامید این شهر بخندند و داد بزنند و شاد باشند ..
ورزش به یک شخصیت حرفه ای در این استان رسید تیم کشتی در لیگ برتر رفت ، والیبال در لیگ برتر رفت و چندین ورزش اساسی دیگر رشد کردند.
جشنواره فیلم کودک که سالها در تصرف اصفهانیها بود به این شهر آمد شهری که یک سینمای درست نداشت ، و اگر بود هم با سیلی صورتش را سرخ می کرد بعد از این انتقال دارای 9 سالن سینمای حرفه ای با صدای دالبی شد ، جشنواره برپا شد و حالا به قول مسعود احمدیان دبیر جشنواره ،شهری مناسب تر از همدان برای میزبانی وجود ندارد..
بچه های فیلمساز همدان پروانه زرین گرفتند و جز محترمین سینمای کشور شدند و از درجا زدن نجات پیدا کردند و صدها نفر دیگر از هنرمندان این استان انگیزه گرفتند.


حالا تیم پاس به لیگ یک سقوط کرد تیم کشتی نابود شد والیبال سقوط کرد .

۱۶ شهریور ۱۳۹۰

جام زهر را بنوشیم

بیایید برای یک بار هم که شده جام زهر را بنوشیم و کار گروهی انجام دهیم
این روزها که شهر ما نگران است باید جام زهر را سر کشید ، این شبها که طولانی تر می شود و هر سپیده را با تردید شنیدن خبر بدتری آغاز می کنیم باید جام زهر را بنوشیم
واقعیت این است که در کشور ما هیچوقت کار گروهی جواب نداده چه رسد به شهر ما که به لحاظ شرایط جغرافیایی مردمانی سخت تر دارد و متقائد کردن این مردم در مشارکت بسیار پیچیده است.
جشنواره فیلم کودک فرصتی بسیار فوق العاده برای هر شهری است که به اتکای آن بتواند قابلیتها و استعدادهای خود را به رخ بکشد دراین مسیر فیلمسازان همدانی بسیار خوب عمل کردند ، اما دیگران چه ؟ مدیران ارشد این شهر چطور؟
هرچند مقاطعی بحثهای احساسی را مطرح می کنند تا مشارکت جمعی را برایشان به ارمغان بیاورد اما در کل اعتقادی به چنین جشنواره هایی ندارند این را در عمل ثابت کرده اند در طول این چهار سال که جشنواره فیلم کودک در همدان برپا می شد، جز استانداری هیچ ارگان دیگری حامی این رویداد نبود ، مگر اینکه هر اداره راننده در اختیار جشنواره بگذارد تا در کارهای اداری تسریع شود و الا کار دیگری نکردند ، سال گذشته شورای اسلامی شهر همدان چند سکه را به فیلمهایی که خود می پسندید هدیه داد اما مگر جشنواره به چنین قامتی را می توان رها کرد؟
چرا شهرداری به عنوان حامی نباید در راس قرار می گرفت؟ چرا در این چند سال حداقل یک فیلم توسط یک سازمان و یا اداره کل همدان ساخته نشد؟ چرا معاونت فرنگی شهرداری باید درب کارهای فرهنگی را تخته کند؟ چرا های دیگری نیز هست اما !

جشنواره فیلم کودک در همدان

به هر شکل این جشنواره از همدان رفت اما تجربیات آن ماند ، آقایان لطفا بیائید برای شروع هم که شده در این استان همدل باشید ، به منافع همه مردم فکر کنید و به فکر کودکان و نوجوانان باشید.
البته تمام این ناله ها را زمان سقوط تیم پاس به دسته پایین تر نیز کردیم و افاقه نکرد!

About فرهنگی

This page contains an archive of all entries posted to عالیجناب نویسنده in the فرهنگی category. They are listed from oldest to newest.

پایتخت تاریخ و تمدن is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
این وبلاگ دارای جواز زیر است لیسانس Creative Commons.