<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>عالیجناب نویسنده</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://weblog.sedighi.ir/atom.xml" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,1389://3</id>
   <updated>1389-05-02T06:48:30Z</updated>
   <subtitle>وب نوشته های  احسان صدیقی</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>یا من اسمه دواء و ذکره شفاء</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2010/07/post_103.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2010://3.206</id>
   
   <published>1389-04-29T10:47:02Z</published>
   <updated>1389-05-02T06:48:30Z</updated>
   
   <summary> اللهم لا اله الا انت العلي العظيم ذو السلطان القديم و المن العظيم و الوجه الکريم لا اله الا انت العلي العظيم ولي الکلمات التامات و الدعوات المستجابات خل ما اصبح به دعای همه نیازدارم برای سلامتی نازنینی که...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">

اللهم لا اله الا انت العلي العظيم ذو السلطان القديم و المن العظيم و الوجه الکريم

لا اله الا انت العلي العظيم ولي الکلمات التامات و الدعوات المستجابات خل ما اصبح

به دعای همه نیازدارم برای سلامتی نازنینی که تمام زندگیم است.</p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<strong> ترجمه فارسی دعای علقمه</strong>

اى خدا اى خدا اى خدا اى مستجاب كننده دعاى بيچارگان و اى برطرف كن غم و اندوه پريشان خاطران‏اى دادرس دادخواهان و اى فريادرس فريادخواهان و اى آنكه تو از رگ من به من نزديكترى .
اى آنكه بين شخص و قلب او حايل مى ‏شوى اى آنكه ذاتت در منظره بلند است و وجودت در افق روشن است
اى آنكه او منحصرا بخشاينده و مهربان و بر عرش مستقر است اى آنكه نظر چشم آنان كه به خيانت نگرند و آنچه در دلها پنهان دارند همه را مى ‏دانى ؛ اى آنكه هيچ امر مستور و سر مخفى بر تو پنهان نيست اى آنكه اصوات بر تو مشتبه نخواهد شد و حاجات تو را به اشتباه نيفكند و اى كسى كه الحاح و التماس تو را رنج و ملال ندهد .
اى مدرك هر چه فوت شود و اى جمع آرنده هر چه در جهان متفرق و پريشان شود اى برانگيزنده جانها پس از موت .
اى آنكه تو را در هر روز شأن خاصى است اى برآورنده حاجات اى برطرف ساز غم و رنجها ؛ اى عطا بخش سؤالات .
اى مالك رغبت و اشتياقات اى كفايت كننده مهمات خلايق
اى كسى كه تو به تنهايى كفايت از همه مى‏كنى و هيچ چيز در آسمان و زمين از تو كفايت نمى‏ كند .

از تو درخواست مى ‏كنم به حق محمد خاتم پيغمبران و به حق على امير اهل ايمان و به حق فاطمه دخت پيغمبرت و به حق حسن و حسين (ع) كه من بوسيله آن بزرگواران به درگاه حضرتت رو آورده ‏ام در اين مقام و به آنها توسل جسته و آنان را به درگاهت شفيع مى‏ آورم و به حق آن پاكان از تو مسئلت مى ‏كنم و قسم و سوگند به جد ياد مى‏ كنم بر تو و به شأن و مقامى كه آن بزرگواران را نزد توست و به قدر و منزلتشان نزد تو و به آن سر حقيقتى كه موجب افضليت آنها برعالميان گرديد و به آن اسم خاصى كه تو نزد آنها قرار دادى از همه خلق به آنها اختصاص دادى تا آنكه فضل و كمال آنان برتر از تمام عالميان گرديد.
(به اين امور تو را قسم مى ‏دهم و) از تو درخواست مى ‏كنم كه درود فرستى بر محمد و آل محمد و هم و غم و رنج مرا برطرف سازى
و مهمات امورم را كفايت فرمايى و دينم را ادا سازى و از فقر و مسكنتم نجات دهى و مرا از سؤال از خلق به لطف و كرمت بی ‏نياز گردانى و مرا كفايت كنى از هر هم و غمى كه از آن مى‏ ترسم و از هر مشكل و خشونت هر كه خايفم و از هر شر اشرارى كه ترسانم و از مكر و ظلم و جور كسانى كه خوفناكم و از تسلط و خدعه و كيد و اقتدار كسانى كه از آنها خائفم بر خود ؛ از همه مرا حفظ و كفايت فرمائى و كيد و خدعه حيلت گران و مكر مكاران را از من بگردانى .

پروردگارا هر كس با من اراده شرى دارد شرش را به خود او برگردان و هر كه با من قصد خدعه و فريب دارد آرزو و فريب و آسيب او را از من برطرف ساز و به هر طريق و به هرگاه مى ‏خواهى آزارش را از من منع فرما .
پروردگارا تو از فكر آزار من او را به فقر و مسكنت و بلا و مصيبت دايمى كه برطرف ابدا از او نگردانى و به دردى كه عافيت نبخشى مشغولش گردان و به ذلت ابدى و فقر و مسكنت هميشگى كه هيچ جبران نكنى گرفتار ساز.

پروردگارا ذلت نفس را نصب العين او گردان‏و فقر و احتياج را به منزل او داخل ساز و درد و مرض را به بدن او جاى ده تا او را از من هميشه مشغول درد و الم و فقر خودش گردانى و مرا از ياد او ببر چنانكه ياد خود را از خاطرش بردى و آن دشمن مرا تو به كرمت گوش و چشم و زبان و دست و پا و قلب و جميع اعضايش را از آزار و اذيت به من منع فرما و دردى به تمام اين اعضاء و جوارحش مسلط فرما كه ابدا شفا نبخشى تا از من مشغول شود و ياد من از خاطرش برود و مهمات مرا كفايت فرما اى كافى مهماتى كه غير تو احدى آن مهمات را كفايت نتواند كرد كه همانا تويى كفايت كننده در عالم و جز تو كفايت كننده‏اى نيست و فرج و گشايش امور منحصر به توست و غير تو نيست و فريادرس خلق تويى و غير تو نيست و پناه بيچارگان تويى و غير تو نيست .
هر كس به جوار غير تو پناه برد و فريادرسى جز تو طلبد و زارى به درگاه غير تو كرد و ملجأ و پناهى غير تو جست و نجات بخشى ماسواى تو از مخلوق طلب كرد محروم و نااميد گشت .
پس تويى اى خدا اعتماد و اميد من و محل زارى و پناه و ملجأ و نجات بخش من كه به لطف تو گشايش و فيروزى مى‏ طلبم و بوسيله محمد و آل محمد (ص) بدرگاه تو روى مى ‏آورم و توسل و شفاعت مى ‏جويم .
پس از تو منحصرا درخواست مى ‏كنم اى خدا اى خدا اى خدا و تو را شكر و ستايش مى ‏كنم و به درگاه تو به شكوه و ناله و زارى مى ‏آيم و از تو يار و ياور مى ‏طلبم .

باز از تو تنها مسئلت مى ‏كنم اى خدا اى خدا اى خدا به حق محمد و آل محمد كه درود فرستى بر محمد و آل اطهارش و از من هم و غم و رنج و پريشانيم را برطرف سازى در همين جا كه اقامت دارم .
چنانكه هم و غم و رنج ‏پيغمبرت را هم تو برطرف فرمودى و از هول و هراس دشمنش كفايت كردى ؛ پس از من برطرف ساز چنانكه از آن حضرت برطرف ساختى و به من فرج و گشايش بخش چنانكه به او بخشيدى و امورم كفايت فرما چنانكه از او كفايت فرمودى و هر چه از آن هراسانم تو برطرف گردان و از من آنچه كه از مشقت و زحمتش ترسانم و آنچه از او اندوهناك و پريشان خاطرم بدون تحمل مشقت من تو از من كفايت فرما و مرا برآورده حاجت از اينجا بازگردان و مهمات امور دنيا و آخرتم را كفايت فرما .

اى امير المؤمنين و اى ابا عبد الله الحسين سلام و تحيت خدا از من بر تو باد هميشه تا من باقيم و تا ليل و نهار باقى است و خدا اين زيارت مرا آخر عهد من در زيارت شما قرار ندهد و هرگز ميان من و شما خدا جدايى نيفكند .

پروردگارا مرا به طريق حيوة محمد و آل محمد زنده بدار و به طريق آنان بميران و بر ملت و شريعتشان قبض روحم فرما و در زمره آن بزرگواران محشورم گردان و طرفة العينى تا ابد در دنيا و آخرت ميان من و آنها جدايى ميفكن .

اى امير المؤمنين و اى ابا عبد الله من آمدم به زيارت شما و براى توسل بسوى خدا پروردگار من و شما و براى توجه به درگاه او بوسيله شما و به شفاعت شما و به شفاعت شما بسوى خدا براى برآمدن حاجتم ؛ پس براى من به درگاه خدا شفاعت كنيد كه شما را نزد خدا مقام بلند محمود و آبرومندى رتبه و منزلت رفيع است و وسيله خداييد.
حاليا من از زيارت شما باز مى‏ گردم و منتظر برآمدن قطعى حاجتم و روا شدن آن از لطف خدا بواسطه شفاعت شما به درگاه ‏حق در اين حاجت هستم.
پس اى خدا نااميد نشوم و از اين سفر زيارت به زيان و حرمان باز نگردم بلكه از آن درگاه كرم با فضيلت و رستگارى و فيروزى و اجابت دعاها و برآورده شدن تمام حاجات باز گردم و با شفاعت به درگاه حق برگردم بر آنچه خدا مشيتش قرار گرفته و هيچ قدرت و نيرويى الا به حول و قوه خدا نخواهد بود ؛ كارم را به خدا تفويض مى كنم و در پناه حق و يارى او با توكل بر خدا .
پيوسته خواهم گفت كه خدا مرا بس و كافى است كه خدا هر كه او را به دعا بخواند مى ‏شنود و مرا جز درگاه و درگاه شما بزرگانم كه اولياء خداييد درى ديگر نيست .
آنچه پروردگارم خواسته وجود يابد و آنچه نخواسته وجود نخواهد يافت و هيچ حول و قوه‏اى جز به خدا وجود ندارد .

من شما دو بزرگوار را اينك وداع مى ‏گويم و خدا اين زيارت را آخرين عهدم به زيارت شما قرار ندهد.

من بازگشتم اى آقاى من اى امير المؤمنين و اى آقاى من اى ابا عبد الله و سلام و تحيت مادام كه شب و روز پيوسته به يكديگرند بر شما باد و هميشه اين سلام به شما واصل شود و از شما پوشيده و محجوب هيچگاه نباشد انشاء الله و از خدا به حق شما دو بزرگوار مسئلت مى ‏كنم كه اين هميشه با مشيت خدا و عنايت الهى انجام يابد كه او البته خداى بزرگوار ستوده صفات است .
بازگشتم اى آقاى من از زيارت شما در حالى كه از هر گناه توبه كرده و به حمد و شكر و سپاس حق مشغولم و اميدوار اجابت دعاهايم هستم و ابدا مأيوس از لطف خدا نيستم كه باز مكرر رجوع به درگاه شما و بازگشت به زيارت قبور مطهر شما كنم و هيچ از شما و زيارت قبور مطهرتان سير نشوم ؛ بلكه مكرر باز بيايم انشاء الله و البته هيچ حول و قوه ‏اى جز به خواست خدا نخواهد بود .

اى بزرگان من به زيارت شما مشتاق و مايل بودم بعد از آنكه اهل دنيا را ديدم به شما و زيارت شما بى ‏ميل و رغبت بودند پس خدا مرا از اميد و آرزويى كه دارم محروم نگرداند و هم از زيارت شما محروم نسازد كه او به ما نزديك است و اجابت كننده دعا خيلى است.]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>جشنواره مهم </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2010/07/post_102.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2010://3.205</id>
   
   <published>1389-04-25T22:14:52Z</published>
   <updated>1389-04-25T22:47:48Z</updated>
   
   <summary> این روزها مدام از آن میشنوم که جشنواره کودک همچون سونامی به جان بحثهای همدانیها افتاده حالا اینکه خود این جشنواره چقدر مهم است بماند اما اینکه همه می خواهند از این جشنواره عایدات حاصل کنند اصلا مقصر آقای...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<img alt="یاد ش بخیر دکتر مرادی" src="http://weblog.sedighi.ir/13_8805121085_L600.jpg" width="400" height="218" />


این روزها مدام از آن میشنوم که جشنواره کودک همچون سونامی به جان بحثهای همدانیها افتاده حالا اینکه خود این جشنواره چقدر مهم است بماند اما اینکه همه می خواهند از این جشنواره عایدات حاصل کنند
اصلا مقصر آقای ضرغامی است اگر او پیریایی را برای تصدی گری  مرکز موسیقی  انتخاب نمی کرد و اگر با استعفایش بعد از 3 سال موافقت نمی کرد و اگر رئیس جمهور ایشان را در پست دیگری در عمارت ریاست جمهوری بکار نمی گرفت و اگر ایشان گزینه معاونت وزیر کشور نمی شد و اگر نمایدنده محترم همدان با استاندار شدن ایشان موافقت نمی کرد الان ایشان استاندار نیود تا شنونده گلایه های همدانیها باشد.
خوب حالا مقصرچه کسی است ؟

یک بار دیگر از منظری دیگر اگر بگوییم هنرمندان قالب کشور نه تنها همدان، منتظر معجزه ای هستند که یک نفر در یک شب کیسه دلار ( ببخشید یورو) را زیر سرشان بگذارد و آنها هم ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شوند و کیسه پررا به صرافی ببرند و بعداظهر هم فیلمشان را بسازند کمی بیراه نگفته ایم ..اصلا همه انتظار دارند کس دیگری بیاید و اسباب را محیا کند و زیر سایه اولین تک درخت که کنارش جوی آبی روان است بر صندلی کارگردانی فیلم بلند تکیه بزنند ..عزیزان نمی شود اینهمه دنبال مقصر نگردید !
مقصر خودمان هستیم که راه را کج می رویم مگر آقایانی که می آیند و مبالغ میلیونی میگیرند تا زیر همان درخت فیلمشان را بسازند از کرات دیگر به این دیار آمده اند؟ یا می خواهند جیب من و تو را خالی کنند ! 
نه فقط کمی رنج راه را بر تن خریده و زیر همین گرمای سوزان تلاش کرده اند.
<strong>
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام:
بال پرواز هر کس به اندازه همت اوست</strong>

مرتبط:
<a href="http://iscanews.ir/fa/ShowNewsItem.aspx?NewsItemID=218825">اینجا</a>
<a href="http://www.newsiran.com/cat11/shownews-767951.aspx?key=%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D9%87-%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%8A-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%AA%D8%B1%D8%AF%D9%8A%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2">اینجا</a>
<a href="http://www.google.com/url?sa=t&source=web&cd=18&ved=0CDkQFjAHOAo&url=http%3A%2F%2Fwww.khabaronline.ir%2Fnews-12835.aspx&ei=b91ATP25Moyi0gTFjKWgDw&usg=AFQjCNHCYcZHNMxxW-rFTDjtzftQi-19Cg">اینجا</a>
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title> از تو ....</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2010/06/post_101.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2010://3.204</id>
   
   <published>1389-03-23T19:51:12Z</published>
   <updated>1389-04-02T21:25:21Z</updated>
   
   <summary>این همه حسود بودم و نمی دانستم به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد به چشم های آشنا و پر آزار ٬ که بی حیا نگاهت می کند به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد ٬...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[این همه حسود بودم و نمی دانستم
به نسیمی که از کنارت
موذیانه می گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار ٬
که بی حیا نگاهت می کند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد ٬

حسادت می کنم .....

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت بد بینم
طبیعت پر از نفس های آدمی است ٬
که مرا وادار می کند حسادت کنم

به تنهایی ام

به جهان

به خاطره ای دور از تو ....

<em> مسعود کیمیایی</em>]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سومین روز خردادماه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2010/05/post_100.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2010://3.203</id>
   
   <published>1389-02-31T18:57:32Z</published>
   <updated>1389-03-02T19:20:53Z</updated>
   
   <summary>هرچه به ظهر نزدیک تر می شدیم وضعیت وخیم تر می شد.کشته های بیمارستانها را آمبولانسها آژیرکشان می آوردند. بعضی از شهدا را هم خانواده هایشان لای پتو یا ملحفه با شیون و زاری پشت در غسالخانه می گذاشتند.یک عده...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[هرچه به ظهر نزدیک تر می شدیم وضعیت وخیم تر می شد.کشته های بیمارستانها را آمبولانسها آژیرکشان می آوردند. بعضی از شهدا را هم خانواده هایشان لای پتو یا ملحفه با شیون و زاری پشت در غسالخانه می گذاشتند.یک عده هم داوطلبانه با وانت در سطح شهر می چرخیدند و توی آوارها دنبال شهید و مجروح می گشتند و منتقل می کردند.از زبان همین آدمها خیلی خبرها می شنیدیم برایمان میگفتند:کدام نقطه شهر بیشتر زیر آتش است یا نیروهای عراقی چقدر جلو آمده، کجاهستند. وقتی می پرسیدیم چرا دشمن پیشروی کرده ؟ مردم که با دل و جون می روند و دفاع می کنند درجواب از کمبود نیرو و اسلحه گله می کردند.صدای انفجارهایی که از دور و نزدیک مرتب به گوش می رسید،حرفهای اینها را تائید می کردو ما را بیشتر به کار وا می داشت.آقای سالاروند تند تند شماره می نوشت و به لباس شهدا سنجاق می کردو ما هم وقتی جنازه ها را به داخل می آوردیم آمار و مشخصات را توی دفتر وارد می کردیم.از آن طرف دیگر قبر خالی نداشتیم .فقط فشار کار توی غسالخانه زنانه نبود تعداد شهدای مرد هم به خاطر حضور در مناطق درگیری به تدریج زیاد می شد... توی آن شلوغی و هیاهو شنیدم یک نفر می گفت: آب،آب.
<em>
قسمتی از رمان <strong>دا</strong> بر اساس خاطرات سیده زهرا حسینی</em>

<img alt="سوم خرداد" src="http://weblog.sedighi.ir/n00061224-r-b-004.jpg" width="500" height="332" />


یادش بخیر همین چند سال پیش هم اوضاع بهتر از حالا بود لااقل نزدیک این ایام رسانه ملی حال و هوای دیگری داشت بعضیها که یادشان مانده بود سر کوچه ها گل و شیرینی به مردم میدادند ،پارچه نویسهای سیاه و سفید و تکه روزنامه های کپی گرفته شده و.. وقتی خیلی از این روزگار دور میشم و میرم به دوران مدرسه بازهم می بینم اوضاع بهتر از حالاست.
سوم خرداد و مناسبتهای اینچنینی را می گویم ، همه شاد بودند و طعم شادی را از چشمانشان می شد چشید ، اما حالا بعد از سالها انگار همه اون شور و حالها برای همان وقتها بود انگار قرار بود نسل ما هم ارزشها را حفظ کند و هم به یاد داشته باشد چه شده و فقط انگار نسل ما این رسالت را به عهده داشت، حالا که مسائل مهم تر شده ، حالا بچه مدرسه ایها هم درست نمی دانند چرا سوم خرداد سر در مدرسه شان بنر می زنند ، و چرا این روزها نام خرمشهر را بیشتر می شنوند، اصلا این خرمشهر کجاست ؟ به خدا خیلیها نمی دانند ، و خیلیها می دانند و برایشان فرق نمی کند ، آخر مسائل مهم تر شده روزگار عوض شده و امروز سوم خرداد جز عملکردشان است که باید عکس بگیرند و گزارش بنویسند که برای این روز چه کردند.
چند وقت پیش که به جنوب رفته بودم سری به خرمشهر زدیم بچه ها کنار شط داد و بیداد می کردند : قایق سواری تا کنار مرز عراق نفری 1000تومان آقا بیا قایق..
چهره سوخته و جسم نهیف ،درآمد خودش و خانواده اش از این راه است می گوید نزدیک عید کارشان بهتر می شود آنهم به خاطر کاروان راهیان نور.

]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>به همین راحتی </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2010/03/post_99.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2010://3.202</id>
   
   <published>1389-01-05T23:54:34Z</published>
   <updated>1389-01-06T01:37:39Z</updated>
   
   <summary>اوشین،هانیکو،سیلاس، سویچی ،از سرزمین شمالی،دربرابر باد، شمشیر تیپو سلطان، لینچان، یانگوم، جومونگ ، ویکتوریا، هزاردستان ، سربداران ، پائیز صحرا ،گل پامچال ، روزی روزگاری ، پدرسالار ، علی کوچولو ،هادی هدا ،کا و اندیشه، خونه مادربزرگه به همین راحتی...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<em>اوشین،هانیکو،سیلاس، سویچی ،از سرزمین شمالی،دربرابر باد، شمشیر تیپو سلطان، لینچان، یانگوم، جومونگ ، ویکتوریا،  
هزاردستان ، سربداران ، پائیز صحرا ،گل پامچال ، روزی روزگاری ، پدرسالار ، علی کوچولو ،هادی هدا ،کا و اندیشه، خونه مادربزرگه </em>


<strong>به همین راحتی ویکتوریا با مضمونی عصیانگر و متجاوز به خانه های ما رخنه کرده کاری که به جرات می توان گفت هیچ کدام از شبکه های تلویزیونی ما نتوانستند آنقدر مخاطب جذب کنند البته همه مشکلات هم از رسانه ملی نیست.
اما چرا هایی وجود دارد که معلوم نیست چه کسی باید پاسخگو باشد!</strong>
اینکه چرا باید سه ریالهای نازل و بی ارزش سوریه ای و کره ای و این اواخر ترکیه ای از رسانه ملی پخش شود !
اصلا فرهنگ کره ای را چرا باید انقدر مرور کنیم بعد از سه ریال های ژاپنی حالا نوبت قسمت دیگری از شرق آسیا است؟
پشت صحنه سه ریال کره ای هم برای ما جذاب است !  
ما فرهنگ خودمان را چقدر می شناسیم ؟ 

این روزها بسیاری از خانم ها وقت خود را برای دیدن سریال هایی صرف می کنند که از یک شبکه ناشناس با سیاستهای ضد خانواده پخش می شود ونا خواسته همین مسئله به جامعه هم رخنه کرده ! 
تقاضامندی سرگرمی همیشه و همه حال وجود دارد به خصوص زمانهای طولانی که شبکه های ت له ویز یونی ما مشغول پر کردن آنتن به هر شکل هستند و این امر موجب خلا جدی در میان جامعه و رسانه ملی شده ..
پاسخگویی به نیازهای جامعه بسیار مشکل است اما شدنی است. 

<img alt="به همین راحتی " src="http://weblog.sedighi.ir/vic.jpg" width="290" height="130" />
<strong>
چرا ویکتوریا و برنامه های این شبکه برای خانواده ها جذاب است ؟</strong>

تمام حرف این سه ریال این است که مردان خیانکار و بسیار اسیب پذیرند و این زنان هستند که می توانند و خود را از دام مردان خبیث نجات دهند و به عشق وآرامشی که بدنبالش هستند برسند در واقع آنقدر زنان را مظلوم نشان می دهد که هر خانمی با آن همذات پنداری کند ..


<strong>من خیلی بدبینانه به این موضوع نگاه می کنم و برای آن چند نکته را بررسی میکنم :</strong>

این شبکه توسط عده ای خاص اداره می شود که می دانند جامعه ایران بسیار قائل به خانواده است پس اولین اقدام فروپاشی خانواده را مد نظر دارد.

دوم : ساعات پخش برنامه های جذابش هوشمندانه انتخاب شده به این صورت که هر خانواده ای که درگیر دیدن این سریال است دیگر فرصتی برای دیدن هیچ برنامه ای نداشته باشد و این که ساعات پیک هر شبکه ای می تواند همان ساعات باشد و این خود باعث ضربه زدن به شبکه های ملی ماست.

سوم :رواج طلاق و ساده انگاری این امر که قبح طلاق را می ریزد ..به راحتی می بینیم که زوجها جدا می شوند یا ازدواج می کنند و این درحالی است که در جامعه ما این امر به سادگی امکان پذیر نیست نه بدان خاطر که مشکلات قانونی دارد بلکه هم دین و هم عرف ما جدایی را امری ناپسند می داند و عادی نشان دادن این مسئله ..!

چهارم: دست اندرکاران این شبکه به فکر مردان هم بوده اند و اینکه یکطرفه قضاوت کنیم نیست ،آنها زنانی خوش اندام و برهنه را به نمایش می گذارند و جذابیت دروغینی را فراهم می آورند تا خانواده را یکجا دور هم جمع کنند و بعد حس بدبینی بدجنسی بد رفتاری و هزاران بد دیگر را در آن شعله ور کنند.

<img alt="به همین راحتی" src="http://weblog.sedighi.ir/oshin%20pos.jpg" width="220" height="418" />

<strong>یه هدیه نوروزی:</strong>
موسیقی تیتراژ هادی وهدا 
<a href="http://weblog.sedighi.ir/Hadi%20Hoda.wma">Download file</a>

موسیقی سریال اوشین
<a href="http://weblog.sedighi.ir/Oshin%20%28better%20quality%29.mp3">Download file</a>
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روزهای غریب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2010/02/_500.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2010://3.201</id>
   
   <published>1388-12-08T22:41:16Z</published>
   <updated>1388-12-08T23:52:02Z</updated>
   
   <summary>هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست. جالب است روزگار ما یا به قول دوستی بسیار روزهای غریبی را پشت سر می گذاریم سبزی فروش اقتصاد می داند راننده تاکسی سیاست ، تعویض روغنی جامعه تحلیل...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست.



جالب است روزگار ما یا به قول دوستی بسیار روزهای غریبی را پشت سر می گذاریم سبزی فروش اقتصاد می داند راننده تاکسی سیاست ، تعویض روغنی جامعه تحلیل می کند و در آخر یک روزنامه پنجاه تومانی تعیین تکلیف می کند ..!
درد آور است روزگارمان ..اصلا نمی خواهم حرفی درباره سیاست بزنم چون رسالتم فرهنگی است اما ..
روزی که دکتر مرادی به استانداری همدان منصوب شد را هیچوقت فراموش نمی کنم به چند دلیل :


1.اسماعيل نجار گرمساري پس از گذشت صد و چهل و پنج روز از آغاز رياست جمهوري محمود احمدي نژاد ، به عنوان استاندار همدان قطعي شده بود كه در يك جا به جايي و با نظر شخص احمدي نژاد وي به استانداري استان كردستان رفت تا عدالت ميان همدان و كردستان به لحاظ نداشتن استاندار بومي رعايت شود و دکتر مرادی به همدان آمد.

2. با تمام خاطرات خوشی که از کرمانشاه و کرمانشاهیان دارم ، متاسفانه مشکل تاریخی همدان و کرمانشاه خیلی جدی است و درست مانند زن اول دوم با هم رقابت می کنند از آنجایی که ایشان کرمانشاهی بودند، گفتم خوب فاتحه همدان خوانده شد.

3.ایشان سردار سپاه بودند و به طبع فکر کردم شاید مسائل هنری کمرنگتر شود.


<img alt="دکتر مرادی" src="http://weblog.sedighi.ir/64164untitled5.JPG" width="400" height="204" />

خلاصه در اولین برخوردم با ایشان که همه این مسائل را فراموش کردم چون به قدری خوش صدا و خوش اخلاق و روشن بودند که احساس شیرینی ،بهم دست داد ( اینها را قلبا عرض می کنم)

خوب همدان شهر تاریخی بود و تک و توک در محافل بحث تاریخ این شهر مطرح می شد اما هیچوقت تیتر نبود تا جایی که تنها اخبار این استان مثلا خبر آمدن رئیس جمهور بود یا به ندرت افتتاح کارخانه ای چیزی...
زیاد از استانداری ایشان نگذشته بود که در جلسه ای اعلام کردند جشنواره بین المللی فیلم کودک را به همدان می آوریم ..!
عجیب بود شهری که هیچوقت به خودش چنین وسعت اجرایی ندیده بود .. مدیران همه داغ کرده بودند و مدام از لاف زنی سخن به میان می آمد
تا اینکه رسما با حضور جناب جعفری جلوه این امر قطعی شد. عده ای همچنان باور نمی کردند چون همدان سالن نمایش  و هتلهای مناسبی برای پذیرایی از میهمانان خارجی نداشت!
دکتر اعلام کرد ظرف 6 ماه باید بازسازی سالنها اجرایی شود و شد 7 سالن نمایش با بهترین امکانات حاضر شد تا جایی که جناب رضا داد (مدیر وقت بنیاد سینمایی فارابی ) باور نمی کرد! 

جشنواره کودک با تمام ظرافتها برگزار شد و تقریبا همه خشنود بودند به جز برخی مدیران که خواب را ترجیح می دادند (هنوز هم از این مدیران در این شهر هست)

همدان مطرح شده بود پتانسیلهای مختلفش دیده می شد ،با پیگیریهای مدیر ارشد استان روزی در تیتر اخبار اعلام کردند شورای عالی انقلاب فرهنگی و کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی همدان را به عنوان پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین میداند. و این نام بر این شهر نهاده شد
با آمدن تیم پاس به همدان همه حیرت کرده بودند که مگر می شود چنین کاری کرد ..!!
شد ایشان توانستند ، عادل فردوسی پور داد وفریاد کرد که پاس از بین می رود و فلان و فلان میشود اما نوجوانان و جوانان این استان روزهای خوبی را با پاس گذرانیده اند 
من فقط به همین دو مورد اشاره می کنم در بخش صنعت ،کشاورزی و ... بماند.

حالا بعد از 5 سال ایشان تودیع شدند اما همه چیز باروز اول  فرق کرده حتی خود ایشان طی مراسم دیگر نتوانست از همان فریادهای مخصوصش بزند و نام همدان را با همان لحن بیان کند ایشان حتی توان سرپا ایستادن نداشتند و نشسته سخنرانی کردند.

<strong>به نام عارفان سنگر نشین و سالکان مسلک جهاد و شهادت
که یک لحظه در آتش عشق الهی سوختند و به مقام عند ربهم یرزقون نائل آمدند
و با سلام به پیشگاه حضرت عصر، امام راحل و شما مردم شریف همدان ...</strong>

حالا مراسم تودیع ایشان را فراموش نمی کنم به چند دلیل:

1. مردی که سردار سپاه بود و همیشه با صدای رسا سخن می گفت آنروز با صدایی لرزان از همدانیها خدا حافظی کرد 
2. ایشان اولین استاندار نبودند و قطعا آخری هم همینطور اما اولین استانداری بود که برای تودیع اش اکثر حاضرین اشک می ریختند

3.جمله ای که هیچوقت نتوانستم به ایشان بگویم حتی در روزهایی که به دفتر کارشان می رفتم: 
<strong>دوستت دارم سردار مرادی </strong>


یادداشت دکتر مرادی برای مردم همدان <a href="http://www.ostan-hm.ir/fa/news_body.aspx?spi=1&vid=651&p=1">اینجا</a>

مرتبط:
<a href="http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=974945">اینجا</a>
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>جشن واره ۲۸</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2010/02/_28.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2010://3.200</id>
   
   <published>1388-11-16T22:09:04Z</published>
   <updated>1388-12-20T20:58:08Z</updated>
   
   <summary> جالبه كه هنوز اين مراسم براي همه ما مهمه ، دقيقا در حالي كه همه مي دانيم فيلم خوب ديگر ساخته نميشود حتي از سوي كارگردان گاو. كلا چند فيلم بيشتر نديدم ولي خيلي بيشتر از چند بار افسوس...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سینما" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<img alt="فصل بارانهاي موسمي" src="http://weblog.sedighi.ir/290.jpg" width="467" height="294" />

جالبه كه هنوز اين مراسم براي همه ما مهمه ، دقيقا در حالي كه همه مي دانيم فيلم خوب ديگر ساخته نميشود حتي از سوي كارگردان گاو.

كلا چند فيلم بيشتر نديدم ولي خيلي بيشتر از چند بار افسوس خوردم ..چرا اين جشن براي ما مهمه وقتي اصلا فرقي نداره كه چه كسي فيلم ميسازه و چه فيلمي نمايش داده ميشه !

زماني كه اسم مهرچويي رو ميشنيدم نا خودآگاه ياد سارا ، هامون ، دايره مينا ، گاو و ...مي افتادم ولي امروز بي گمان با شنيدن نام استاد ياد فاجعه تهران،طهران مي افتم ! چرا انقدر نزول ؟

اتفاقهاي  جالب اين جشنواره :

فيلم ساز شدن تهيه كننده اخراجي ها 
سيمرغ بلورين به ، به رنگ ارغوان !!!
نمايش فيلم آل در بخش مسابقه !
كارگرداني زود هنگام اين آقاي شكلات داغ !
و خيلي ديگه كه به دلايل اخلاقي نمي تونم حرف دلم را بزنم.

<a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1029632"><strong>اينجا</strong></a>

<strong>ولي يه فيلم خوب كه كمتر در اين سينما ساخته شده :
فصل بارانهاي موسمي</strong>

فضاي فوق العاده با كارگرداني درخشان مجيد برزگر ( البته از پايانبندي فيلم به شدت ناراحتم)
درست زماني كه از همه چيز قطع اميد كردي يه فيلم مي تونه به زندگي برت گردونه 
با تمام وجود به مجيد برزگر تبريك ميگم انساني كه شايستگي فيلمساز بودن در وجودش است و يقين دارم كه بزرگتر از اين فيلم است و آينده بهترين قاضي خواهد بود.
سكانسهاي كشدار اما جذاب و ممتد ،افتتاحيه فيلم با يك پلان سكانس 10 دقيقه اي روبروييم دور ريختن (انداختن تو شوتينگ) تمام خوراكيهايي كه پدر برايش خريده شايد به نحوي شكم پرست بودن يا بيشتر به شكم فكر كردن ايرانيان است تا به شرايط محيطي ،انساني و اجتماعي و به خوبي نمايان است مادر با مقدار زياد خوراكي كه در يخچال مي گذارد و پدر كه بلا فاصله با كلي خوراكي وارده، شايد محيط شخصي سينا مي شود و انگار تمام مشكلات سينا همان خوراكيهاست و فيلم پر از همين ايده هاي ناب و تكان دهنده است تا جايي كه بغض را در گلو حس مي كني ،   سكانس كافي شاپ با ميزان سنهاي رسما كشنده 6 دقيقه ما همراه سينا ميچرخيم به هر طرفي كه او مي خواهد .. يا سكانسي كه سينا  پيرزن رو تعقيب ميكنه تا شايد فرصتي پيدا بشه كيفش را بقاپد و يا سكانسي كه سينا همراه دختر كنار پنجره ايستاده و به آپارتمانها سرك مي كشد ،بيشتر به ياد فيلم كوتاه درباره عشق از مجموعه ده فرمان افتادم  و يا آنجايي كه سينا گردنبند دختر را به گردن مي آويزد و انگار تمام عشقبازي او را ديده ام .
و چقدر لذت بخش اين نوع سينما كه لزومي براي ديدن چيزهاي اضافه نيست من خيلي شگفت زده شدم اميدوارم توليد چنين فيلمهايي ادامه پيدا كند و سطح سليقه مخاطبان سينما هم ارتقا ....

 فيلم بدرود بغداد رو از دست دادم بنا به فرموده خيلي از بزرگان فيلم در حد نا خدايي است.( ارجاع به موسيقي ..تو خدايي تو نا خدايي ..)ولي جدي گفتم.
<a href="http://ilna.ir/newsText.aspx?ID=105837">اينجا</a>

<strong>
هرجا كه سينا هست دوربين هم هست. ما وقتي چيزي را مي‌بينيم كه سينا مي‌بيند. يعني اگر سينا سرش را برگرداند، دوربين پشت سرش را نشان مي‌دهد

</strong><img alt="فصل بارانهاي موسمي" src="http://weblog.sedighi.ir/100866396916.jpg" width="290" height="363" />


موضوع فيلم حول شخصيت يك نوجوان 16 ساله (سينا)از طبقه متوسط جريان داره پدر و مادر او به نقطه اي رسيده‌اند كه نمي‌توانند كنار هم بودن را تحمل كنند و خانه را ترك كرده‌اند. يك تنهايي ناخواسته بر اين بچه تحميل شده، ضمن اين‌كه ابتداي فيلم مي‌بينيم پدر و مادر به صورتي خيلي متمدنانه به او يادآوري مي‌كنند كه 2 هفته ديگر دادگاه است و تو بايد تصميم بگيري كه با يكي از ما زندگي كني. پس او بايد يك انتخاب ناخواسته هم داشته باشد. او در اين تنهايي و خلوت ناخواسته باعث به وجود آمدن اتفاقاتي مي‌شود كه به شناخت بيشتر پسر از خودش منجر مي‌شود. از جمله اين اتفاقات، آشنايي با دختري است كه شش هفت سال از خودش بزرگ‌تر است. حضور اين دختر باعث مي‌شود شخصيت پسر نوجوان از يك سطح به سطح بالاتري منتقل شود.

<img alt="مجيد برزگر" src="http://weblog.sedighi.ir/Images_20100126181643.jpg" width="380" height="265" />


<strong>مجيد برزگر:</strong>
 مساله عمده‌اي كه ما در اين فيلم به آن پرداختيم، مساله بلوغ نوجوان بود. نوجوان مورد نظر من، مشكلش فقر نيست. البته در فيلم ما يك مشكل حاشيه‌اي داريم كه نوجوان ما در مخمصه مالي گرفتار شده، ولي اين اصل ماجرا نيست و در طول فيلم به حاشيه تبديل مي‌شود. اين نوجوان از طبقه متوسط است، مثل خيلي‌هاي ديگر خانه متوسطي دارد، اتاق شخصي دارد و در آن وسايل خودش را دارد. بيشتر موضوع فيلم بر سر هويت و رفتارشناسي اين طبقه است. اين‌كه يك بچه توسري‌خور و ترسو كه مدام توي خودش است، چطور به يك بلوغ فكري و روحي برسد و تلخي و سردي غمبار اين فيلم از خود بچه‌هاي اين نسل و حال و هواي امروزه گرفته شده است.

اطلاعات بيشتر راجع به فيلم رو ميتونيد <a href="http://rainyseasonsmovie.com">اينجا</a> بخونيد
وجالب اينكه فيلم در بخش مسابقه نبود!! حتما فيلمهاي بهتري در جشنواره هست كه بين بهتر و بهترين انتخاب مي كنند؟ يا اينكه  ..؟!

مرتبط:
<a href="http://golmakani.blogspot.com/2010/01/blog-post_22.html">اینجا</a>]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نوستالژی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2010/01/post_98.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2010://3.199</id>
   
   <published>1388-11-02T20:54:16Z</published>
   <updated>1388-11-02T21:13:20Z</updated>
   
   <summary>بنا به فرموده بزرگي: 1. خاک بر سرمان که نوستالژیمان آژیر وضعيت قرمز است. 2. دستهامان توی هم چفت می شود می خندیم فاجعه آغاز می شود ... در دوردست صدای سوت ِ قطاری زمان را از حرکت باز می...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزمرگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">بنا به فرموده بزرگي:

1.
خاک بر سرمان که نوستالژیمان آژیر وضعيت قرمز است.

2.
دستهامان توی هم چفت می شود
می خندیم 
فاجعه آغاز می شود ...

در دوردست صدای سوت ِ قطاری زمان را از حرکت باز می دارد 

3.ندارد</p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>رنگ ابوعطا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2009/12/post_97.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2009://3.198</id>
   
   <published>1388-09-18T11:14:08Z</published>
   <updated>1388-09-18T17:34:17Z</updated>
   
   <summary>لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ های ، نپریشی صفای زلفکم را...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است ....

 استاد فرامرز پایور بیشترین و اصلی ترین تأثیر را بر بنیان سنتور نوازی گذاشته و می توان او را معمار سنتور نوازی معاصر نام نهاد. 
بیش از ۵۰ سال فعالیت در عرصه  نوازندگی و  اجرای دهها اثر گروهی و تکنوازی، تالیف کتابهای بسیار  درباب  سنتور ،و بجا گذاشتن یادگارانی که نزد او موسیقی آموختند حاصل عمر وی بود.

<img alt="فرامرز پایور" src="http://weblog.sedighi.ir/payvar.jpg" width="369" height="343" />


فرامرز پایور در ۲۱ بهمن سال ۱۳۱۱ در تهران چشم به جهان گشود. پدر وی علی پایور، هنرمند ،نقاش و استاد زبان فرانسه در دانشگاه تهران و پدربزرگش مصورالدوله، نقاش چیره‌دست دوره قاجار بود که با نواختن ویولن، سنتور و سه‌تار آشنایی داشت. 

<em>فرامرز پایور ۱۸ آذر ۱۳۸۸ در یکی از بیمارستان‌های تهران درگذشت.</em>

<img alt="sadeghi_dehlavi_paivar%201.jpg" src="http://weblog.sedighi.ir/sadeghi_dehlavi_paivar%201.jpg" width="306" height="378" />

وی در سن ۱۷ سالگی، آموزش موسیقی را نزد استاد ابوالحسن صبا آغاز کرد و همچنین از محضر استادانی چون عبدالله دوامی و نورعلی برومند بهره برد. هنگامی که فرامرز پایور برای فراگیری سنتور به کلاس درس استاد ابوالحسن صبا در خیابان ظهیرالاسلام رفت، سه سال از درگذشت آخرین بازماندهٔ سنتورنوازان افسانه‌ای از نسل قدیم، استاد حبیب سماعی، می‌گذشت. استاد ابوالحسن صبا که خود در دوره نوجوانی، سنتورنوازی را نزد علی اکبرخان شاهی و با تکنیکی متفاوت با روش خاندان سماعی فراگرفته بود، پس از مدتی معاشرت با حبیب سماعی، روش سنتورنوازی او را برتر از استاد پیشین خود یافت. بنابراین با تلاش فراوان پاره‌ای از بداهه‌نوازی‌های وی را نت‌نویسی کرد. سپس استاد صبا تلاش کرد تا با آموزش روش صحیح سنتورنوازی به تعدادی از شاگردانش، از منسوخ شدن روش سنتورنوازی نزدیک به موازین هنری و زیباشناسی موسیقی دستگاهی ایران جلوگیری کند. در همین دوران، فرامرز پایور، یکی از برجسته‌ترین شاگردان استاد صبا شد و تا سال ۱۳۳۶ که استاد صبا درگذشت، از آموزش‌های وی بهره برد.
<em>
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل...</em>
مرتبط:
<a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=76353">اینجا</a>
<a href="http://asriran.com/fa/pages/?cid=93181">اینجا</a>
<a href="http://santoor-payvar.blogfa.com/post-226.aspx">اینجا</a>]]></p>
      <p dir="rtl" align="right">فرامرز پایور از سال ۱۳۳۳، فعالیت خود را در وزارت فرهنگ و هنر وقت و از سال ۱۳۳۷ تدریس سنتور را در هنرستان عالی موسیقی ملی آغاز کرد. او اولین سنتورنوازی بود که روی سنتور، نواسازی می‌کرد و تنها در پی بداهه‌نوازی نبود. به بیان دیگر، اولین آهنگ‌سازی بود که ساز تخصصی او، سنتور بود.

او سپس هارمونی و کمپوزیسیون را در کلاس استاد بزرگ آن زمان، امانوئل ملیک اصلانیان آموخت. در سال ۱۳۴۱ برای ادامه تحصیلات کلاسیک خود، از طرف وزارت فرهنگ و هنر به انگلستان فرستاده شد. از دانشگاه کمبریج در زبان و ادبیات انگلیسی دانشنامه گرفت و در تمام این سال‌ها تلاش فراوانی در جهت معرفی موسیقی ایرانی و سنتور به محافل دانشگاهی انگلستان انجام داد که برنامه‌های دلپذیری از آن سال‌ها در آرشیو رادیو بی‌بی‌سی وجود دارد. در این سال‌ها، برای شناساندن موسیقی اصیل ایرانی، از طرف دانشگاه لندن و دانشگاه کمبریج از او خواسته شد تا کنفرانس‌هایی در این زمینه همراه با ساز خود ترتیب دهد. همه این کنفرانس‌ها با موفقیت انجام شد و از سوی این دانشگاه‌ها به دریافت جوایزی نائل گردید. 

فعالیت‌های فرامرز پایور را در زمینه موسیقی می‌توان به شرح زیر خلاصه کرد:

    * بیش از هزار و پانصد ساعت اجرای گروهی و فردی روی صحنه‌های داخل و خارج از کشور
    * آهنگ‌سازی و تنظیم قطعات فراوان موسیقی
    * تدریس صدها شاگرد از چهار نسل متوالی
    * نت‌نویسی قطعات فراوانی از پیشینیان
    * حضور در هنرستان و هنرکده موسیقی ملی، اداره هنرهای زیبا و واحد موسیقی رادیو تلویزیون ملی ایران
    * نگارش کتب آموزشی سنتور (دومین کتاب «دستور سنتور» را در ۱۳۴۰ بعد از زنده یاد حسین صبا نوشت که تاکنون پرفروش‌ترین کتاب آموزش موسیقی در ایران بوده‌است.)
    * نظارت بر کار گروه‌های دیگر و تصحیح آنها
    * کار با خوانندگان بسیاری از جمله عبدالوهاب شهیدی، استاد شجریان، محمود خوانساری، احمد ابراهیمی، خاطره پروانه، سیما بینا، نادر گلچین، سروش ایزدی، شهرام ناظری، حمیدرضا نوربخش و علی رستمیان.

در واقع، تلاش‌های فرامرز پایور، پلی بود بین میراث صبا و محجوبی و جریانی که جوانان موسیقی‌دان و تحصیل‌کرده در دانشکده هنرهای زیبا از اوایل دهه ۱۳۵۰ به راه انداختند و الگوی موسیقی ایرانی امروزی شدند. در فاصله زمانی بین این دو، یعنی حدود پانزده سال، هیچ کس جز فرامرز پایور، کار جدی و پی‌گیر در زمینهٔ موسیقی اصیل انجام نمی‌داد.

وی در اجراهای گروهی خود با تعدادی از نخبگان موسیقی ایرانی مانند جلیل شهناز و هوشنگ ظریف (تار)، رحمت‌الله بدیعی و علی اصغر بهاری (کمانچه)، حسن ناهید و محمد موسوی (نی)، حسین تهرانی و محمد اسماعیلی (تنبک) همکاری کرده‌است. در دههٔ ۱۳۶۰ به همراهی جلیل شهناز، علی اصغر بهاری، محمد موسوی و محمد اسماعیلی، «گروه اساتید» را تشکیل داد و سرپرستی، آهنگ‌سازی و نوازندگی سنتور را در آن به عهده گرفت. این گروه، آثار ماندگاری با محمدرضا شجریان و شهرام ناظری ارائه دادند.

آلبوم ها

# شهرناز (فرامرز پایور، حسین تهرانی)
# پرنیان (فرامرز پایور)
# ضرباهنگ (فرامرز پایور، حسین تهرانی)
# شهرآشوب (فرامرز پایور، حسین تهرانی)
# دلنواز (فرامرز پایور، حسین تهرانی)
# کرشمه (اجرای آثار درویش‌خان با ارکستر)
# پریزاد (اجرای آثار درویش‌خان با ارکستر)
# دلکش (اجرای آثار درویش‌خان با ارکستر)
# دستگاه ماهور و سه‌گاه (فرامرز پایور، هوشنگ ظریف و محمد اسماعیلی)
# نغمه‌هایی در دستگاه شور و ماهور (ارکستر پایور)
# شور، چهارگاه، به یاد حبیب سماعی (فرامرز پایور)
# دستگاه همایون (فرامرز پایور، محمد اسماعیلی)
# رهاورد (فرامرز پایور، جلیل شهناز، محمد اسماعیلی)
# چهارباغ (گروه اساتید به سرپرستی فرامرز پایور، خواننده: علی رستمیان)
# ضرب اصول (فرامرز پایور، حسین تهرانی)
# حاصل عمر (پایور، بهاری، تهرانی)
# حکایت دل (گروه پایور، خواننده: علی رستمیان)
# پراکنده (در خارج از ایران به اسم «یادگاری» منتشر شده‌است)
# ارغوان (گروه پایور، خواننده:علی رستمیان)
# شب مهتاب (مجموعه تصانیفی که علی رستمیان با گروه پایور خوانده‌است)
# نوای دل
# بداهه‌نوازی نوا، راست پنجگاه (فرامرز پایور)
# رِنگ شهر آشوب (فرامرز پایور)
# گروه‌نوازی
# گفتگو (اجرای آثاری از فرامرز پایور)
# پرده عشاق (گروه پایور، خواننده: محمدرضا نوربخش)
# سروش بهار (ساخته استاد فرامرز پایور، خواننده: بهرام باجلان)
# مویه (گروه دلنوازی با همکاری فرامرز پایور، جلیل شهناز، محمد موسوی)
# دل شیدا (ارکستر پایور، آواز اصفهان، خواننده: شهرام ناظری)
# کنسرت اساتید موسیقی ایران (گروه اساتید، آواز ابوعطا، خواننده: شهرام ناظری)
# لیلی و مجنون (گروه پایور، دستگاه شور، خواننده: شهرام ناظری)
# خلوت گزیده (گروه اساتید به سرپرستی فرامرز پایور خواننده: محمدرضا شجریان)
# کرشمه نرگس (فرامرز پایور، جلیل شهناز، محمد اسماعیلی)
# راز دل (گروه اساتید به سرپرستی فرامرز پایور خواننده: محمدرضا شجریان)
# انتظار دل (گروه اساتید به سرپرستی فرامرز پایور خواننده: محمدرضا شجریان)
# انتشار مجموعه‌ای از آثار پایور به پاس نیم قرن فعالیت هنری وی از سوی موسسهٔ ماهور
# هفت پیکر
# آواز محمود کریمی (سنتور: فرامرز پایور، سه تار: داریوش صفوت)
# تنها یک خاطره (فرامرز پایور، محمدرضا لطفی)
# تعدادی از برنامه‌های گلها با همکاری استاد فرامرز پایور: شماره ۱۰۳، ۱۰۷، ۱۲۳، ۱۲۴، ۱۳۳، ۱۳۷، ۱۵۰، ۱۵۶، ۱۵۸، ۱۶۲، ۱۸۱، ۱۸۲، ۱۸۳، ۱۸۵، </p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آلفردو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2009/12/post_95.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2009://3.196</id>
   
   <published>1388-09-13T21:59:24Z</published>
   <updated>1388-09-16T22:17:56Z</updated>
   
   <summary> از صبح تا حالا یه حس غریبی داشتم نمی دونستم که گشنمه ! تشنمه یا ..نمی دونم چم بود خلاصه با خودم درگیربودم شب قبل DVD درباره الی رو گرفته بودم و همش دونبال یه فرصت حسابی می گشتم...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سینما" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<img alt="سینما پارادیزو" src="http://weblog.sedighi.ir/picture213650t.jpg" width="400" height="327" />

از صبح تا حالا یه حس غریبی داشتم نمی دونستم که گشنمه ! تشنمه یا ..نمی دونم چم بود خلاصه با خودم درگیربودم شب قبل DVD درباره الی رو گرفته بودم و همش دونبال یه فرصت حسابی می گشتم  که فیلم رو ببینم، ولی نشد حتی  الان هم نتونستم ببینم !میگم یه چیزیم شده بود ، درباره الی رو کنار گذاشتم و رفتم برای  (بدون اغراق) بیستمین مرتبه شاهکار جوزپه تورناتوره رو دیدم و اون فیلمی نیست <strong>جز:سينما پاراديزو یا به ایتالیایی Nuovo Cinema Paradiso </strong>

کارگردان جوزپه تورناتوره
جوزپه تورناتوره ( Giuseppe Tornatore) (زاده ۲۷ مه ۱۹۵۶، سیسیل)  ایتالیا است.
آغاز شهرت تورناتوره، با فیلم سینما پارادیزو بود که توانست جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان را بدست آورد. از فیلم‌های بعدی وی می‌توان : یک تشریفات ساده، افسانه ۱۹۰۰،ستاره ساز و مالنا را نام برد.


تهیه‌کننده فرانکو کریستالدی
نویسنده جوزپه تورناتوره
بازیگران 
سالواتوره کاسکیو
فیلیپ نوآره
مارکو لئوناردی
ژاک پرین
موسیقی 	انیو موریکونه
مدت زمان 	۱۵۵ دقیقه

سالواتوره دی‌ویتا(ژاکوس پرین) کارگردان مشهور و موفقی در سن میان سالی است و در رم زندگی می‌کند. مادرش(پاپلا ماگیو) با او تماس می‌گیرد که پس از ۳۰ سال، باز به روستای کوچکش بازگردد، زیرا آلفردو(فیلیپ نوآره) مرده ‌است. و این خبر، بهانه‌ای می‌شود تا ذهن سالواتوره به اواخر دهه‌ی ۴۰ برگردد. کودکی، آلفردوی آپاراتچی سینما، مردم، مادرش، سینما و عشقش…

<img alt="سینما پارادیزو" src="http://weblog.sedighi.ir/11360998gal.jpg" width="500" height="317" />

این فیلم در ۶۲ مراسم  جایزه اسکار موفق به کسب اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان شد.
و بعد من و چند نفر دیگه رو روانی کرد !
اصلا امروز قرار بود دوباره بشینم و زار زار اشک بریزم ..باور می کنید غمگین ترین فیلم هندی یا چه میدونم هر فیلم احساسی دیگری نمی تونه اشکم رو در بیاره بجز اون لحظه لعنتی که  مردن آلفردو رو به توتو خبر می دهند و همراهی شاهکار انیو موریکونه آهنگساز فیلم که جاودانه خلق کرده
<strong>Love Them For Nana</strong>
پیشنهاد می کنم اگر تا به حال موفق به دیدن فیلم نشدید حتما ببینید ، اشک خواهید ریخت و با قه قه می خندید ،برای مادر پاک توتو دلتان خواهد سوخت و آلفردو رو فراموش نخواهید کرد، یقین دارم که لذت خواهید برد و حسی که الان من دارم رو درک می کنید. و عاشق سینما خواهید شد ...

<em>پ ن:« وقتی فیلمی را دوباره می بینی و باز هم خوشت می آید، خصوصا در گذر زمان، حتما چیزی داشته. این بهترین ستایشی است که می توان از یک فیلم کرد. این که پس از سالها دیدمش و باز هم خوشم آمد».</em>

<strong>یک مثل همدانی: 
با تمام چفته چولیت، شته شولیت، پته پیسیت، قد یه خیار چولسیده داغانتم</strong>

مرتبط:
<a href="http://www.imdb.com/title/tt0095765/">اینجا</a>

غیر مرتبط:
<a href="http://www.pendar.net/story/abbas_kiarostami_stay_in_iran/">اینجا</a>]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عنوان ندارد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2009/11/post_94.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2009://3.195</id>
   
   <published>1388-09-01T21:20:26Z</published>
   <updated>1388-09-12T23:43:29Z</updated>
   
   <summary>گاهي بايد رنج کشيد ..و از رنجي که روحت را فرسوده، به کسي چيزي نگفت. Sometimes the suffering that took Rnjy Rvht .. and the rusty, someone spoke of something غیر مرتبط: اینجا اینجا...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزمرگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[گاهي بايد رنج کشيد ..و از رنجي که روحت را فرسوده، به کسي چيزي نگفت.
Sometimes the suffering that took Rnjy Rvht .. and the rusty, someone spoke of something

غیر مرتبط:
<a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=74264">اینجا</a>
 <a href="http://www.empireonline.com/gallery/gallery.asp?GID=2353">اینجا</a>]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نمی‌دانم کجایی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2009/09/post_93.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2009://3.194</id>
   
   <published>1388-06-31T09:18:37Z</published>
   <updated>1388-07-07T19:25:50Z</updated>
   
   <summary>چنان مستم چنان مستم من امروز که از چنبر برون جستم من امروز چنان چیزی که در خاطر نیابد چنانستم چنانستم من امروز به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در این پستم من امروز گرفتم گوش عقل...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="عاشقانه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[چنان مستم چنان مستم من امروز 	      	که از چنبر برون جستم من امروز
چنان چیزی که در خاطر نیابد 	      	چنانستم چنانستم من امروز
به جان با آسمان عشق رفتم 	      	به صورت گر در این پستم من امروز
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل 	      	برون رو کز تو وارستم من امروز
بشوی ای عقل دست خویش از من 	      	که در مجنون بپیوستم من امروز
به دستم داد آن یوسف ترنجی 	      	که هر دو دست خود خستم من امروز
چنانم کرد آن ابریق پرمی 	      	که چندین خنب بشکستم من امروز
نمی‌دانم کجایم لیک فرخ 	      	مقامی کاندر و هستم من امروز
بیامد بر درم اقبال نازان 	      	ز مستی در بر او بستم من امروز
چو واگشت او پی او می‌دویدم 	      	دمی از پای ننشستم من امروز


<img alt="پرویز مشکاتیان" src="http://weblog.sedighi.ir/20090105083721t500-871008Bastami%20%2813%29.jpg" width="425" height="285" />

یادش بخیر دو سال پیش برای بزرگداشت مرحوم ایرج بسطامی در حال ساخت فیلم کوتاهی  به منزل خواهر ایشان رفته بودیم همه بودند اکثرشان هم از بم با همان لباسهای محلی آمده بودند تمام اتاق تقریبا یادگاریهای ایرج بود از عکسش بر دیوار گرفته تا سازو خودکار و...
خلاصه هرکس به اندازه ای که با اون دم خور بود ازش تعریف می کرد تا اینکه زمان مراسم رسید و همه در ..اگر اشتباه نکنم تالار حجاب بود اکثر هنر دوستان و هنرمندان هم آمده بودند چه موسیقی و چه سینما از جمله نیکی کریمی شهاب رضویان کیوان ساکت علی جهاندار کیهان کلهر ابوالحسن مختاباد و... 
اتفاقا<a href="http://www.nimadeimary.blogfa.com"> نیما</a> هم همراه ما و عکاس اون فیلم بود .فرزاد سپهر هم از خبرنگاران همراه ما بود.
وقتی پرویز مشکاتیان روی سن رفت تا در مورد ایرج بسطامی صحبت کند نمی دانم چه حسی بهم گفت که این آدم چقدر مغرور و چقدر به همه از بالا نگاه می کنه اون روز هر چی در باره بسطامی گفت رو من گوش نکردم و حس بدی داشتم 
اما نمی دانستم که اون مراسم رو پرویز مشکاتیان با هزینه خودش برپا کرده و همون روز هم بنیاد ایرج بسطامی رو راه اندازی کردند..
حالا هرچی میگذره تازه میفهمم که شخصیت مشکاتیان چقدر محکم و قابل ستایش بود.. او به گونه ای از شخصیت ایرج صحبت کرد که برای همه باور پذیر بود و همان بود که او می گفت .بعد مراسم احساس میکردم که میبایست او ایرج را خیلی بزرگ میداشت وشاید عادت کرده بودم به این که همیشه در مورد رفتگان با لحنی دست نیافتنی باید صحبت  کرد به همین خاطر رفتم پیش ایشان و طوری وانمود کردم که خیلی ناراحتم مشکاتیان بعد از شنیدن حرف من گفت : من با ایرج روزگار ها داشتم ایرج همین بود که گفتم.
حالا که مشکاتیان رفته کسی هست درموردش همانطور حرف بزند که بود یا همه با هم دعوا کارند؟



مرتبط
<a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=65229">اینجا</a>
<a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=65211">اینجا</a>
غیر مرتبط
<a href="http://www.nazaninkazemi.com/2009/09/post_707.html">اینجا</a>]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آن روزها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2009/09/post_92.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2009://3.193</id>
   
   <published>1388-06-27T20:40:53Z</published>
   <updated>1388-06-27T21:27:03Z</updated>
   
   <summary> بچه های گردان تخریب لشگر انصار الحسین همدان دوست دارم از خیلی چیزا بنویسم ولی نمی دونم چرا انقدر تو فکر اون آدمام ..اون آدمایی که راحت پر زدند و رفتند .. حالا هرچی می خوای بگو ..می خوای...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<img alt="بچه های گردان تخریب لشگر انصار الحسین همدان" src="http://weblog.sedighi.ir/takhrib.jpg" width="425" height="285" />
<em>بچه های گردان تخریب لشگر انصار الحسین همدان</em>

دوست دارم از خیلی چیزا بنویسم ولی نمی دونم چرا انقدر تو فکر اون آدمام ..اون آدمایی که راحت پر زدند و رفتند ..
حالا هرچی می خوای بگو ..می خوای بگی این پاچه خاره بگی این آدم فلانی ..ولی من گیر کردم تو ماجراهایی که فقط و فقط از این و اون شنیدم اصلا انقدر شنیدم که یه جاهایی فکر می کنم خودمم همونا رو دیدم ..

اون روزا هیچکس تو فکر تیتر روزنامه فردا نبود 
اون روزا فرمانده رو با فرمانبر اشتباه می گرفتی
اون روزا کسی فرمان نمی داد
اون روزا گاز خردل مثل پول نفت امروز بود

انگار همین دیروز بود که سر کوچه شلوغ میشد چند نفر میامدند با یه ماشین خاکی رنگ از دم مسجد می رفتند و دیگه برنمی گشتند ..انگار همین دیروز بود که لباس خاکیها ..لباسشان تبرک بود

انگار همین دیروز بود که بوق میزدند و آزاده می آوردند و ما هی شربت می خوردیم و مدام پیراهنمان از خیسی شربت سفت بود

ولی انگار دیروز نیست 
سالهاست می گذرد اصلا باور کن که قرنی گذشته است 
انگار قرار است همه کوچه ها شهید داشته باشند اصلا همه کوچه ها شهید دارند و انگار همه مادران چشم انتظارند 
انگار این پیرمردهای یه پا مادر زادی یک پا داشته اند و بعضی شان هم یه پا و یه دست نداشتند
انگار قرار بوده همیشه جعفر صرفه بزند و هی سیاه بشود .. 
مسعود تا کی قرار است در آسایشگاه بماند؟ ..پیر شده !..
انگار هزار سال است که کوچه ما بوی گلاب نمیدهد 
 انصافا اسفند هم اسفندهای قدیم

انگار قرار بوده خیلیها بروند تا جای خیلیها باز شود
انگار قرار بوده زن شهید همسر آقای مدیرکل شود
انگار سهمیه ودانشگاه و وام ازدواج اون روزها خیلی می ارزیده


انگار صد سال گذشته و اون روزا رفته و منم که آدم اون روزا نیستم .. ]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>از باغ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2009/09/post_91.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2009://3.192</id>
   
   <published>1388-06-11T21:13:19Z</published>
   <updated>1388-06-25T21:27:44Z</updated>
   
   <summary>از باغ می برند چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت کنند پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانیت کنند یوسف، به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانیت کنند...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزمرگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند

یوسف، به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست 

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند...

<img alt="از باغ" src="http://weblog.sedighi.ir/0030.jpg" width="198" height="340" />


البته اگه چند کلمه حرف جدی هم بشنوی محاله که اسم جومونگ در میان نباشه ..خوب جومونگ که بدون سوسانو معنی نداره اصلا این روزا همه چی جالب شده اینکه کره جنوبی قهرمان ته له وی زی ون ما شده و (...) 
چند روز پیش برا یه کاری مجبور بودم که ساعتها پای فیلمهای آرشیوی روایت فتح بنشینم و این ماجرا به خودی خود می تونست یه بمب انرژی رو تخلیه کنه وقتی که صدای ماورایی آقا مرتضی آوینی رو میشنوی و جنایتهای همین رفقای امروزمون ( همان عراقیها را می گویم) رو میبینی نا خودآگاه دوست داری داد و بیداد کنی...

از همه بدتر وقتی می بینی هرچه از روایت فتح مانده را چند نفر که نمی دانم زمان جنگ چند سالشان بوده و اصلا آوینی آنها را به حساب می آورده یا نه فتح کرده اند..دلت می خواهد ناله کنی که چه کسانی جای چه کسانی نشسته اند.
مرتضی آوینی کجا و شما آقایان کجا ...

همیشه اسم روایت فتح برایم زیبا بود چون تمام دوران کودکی تنها برنامه ای بود که هیجان داشت و من هفته به هفته منتظر می شدم تا شب جمعه روایت فتحی دیگر از راه برسد و کف دستانم عرق کند و انگشتان پایم سرد شوند و به غایت می لرزیدم.. من !.. آنهم در خانه ای که سرم رو پای پدرم بود و همه چی روبه راه بود و  حتی چند بار پشت در را نگاه می کردم که نکند در باز باشد و عراقیها بریزند داخل حانه ما..

وقتی می گویم روایت فتح یاد همان شبها می افتم و تازه بعد از برنامه پدرم از خاطرات جنگش می گفت و کلی عشق می کردم که به چه و چه...
آن روز در اتاق کوچکی که روبروی اتاق آرشیو روایت فتح بود نشسته بودم و آنقدر از اول وقت تصاویر و خاطرات مرورم شده بود که احساس می کردم غم دنیا را بر دل دارم با همان حال رفتم پیش فلانی که در زمان آوینی فلان کاره گروه بوده گفتم: حاجی اتاق آوینی هنوز هست ؟
گفت: آره 
گفتم کجاست 
گفت تو ورودی همان گوشه الان انباری شده 
گفتم شوخی می کنی؟
گفت: نه والا انباری شده .. تازه قراره کلا اینجا رو خراب کنند.

راست می گفت چون وقتی دنبال دست نوشته هایش هم گشتم هیچ نبود ..و صدایش هم همان است که روی فیلمها کپی شده و هیچ نواری از صدا نمانده است.
بگذریم این روزها را می گویم که قهرمانمان جومونگ است و سوسانو 
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>چشم تو زینت تاریکی نیست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.sedighi.ir/archives/2009/07/post_89.html" />
   <id>tag:weblog.sedighi.ir,2009://3.190</id>
   
   <published>1388-04-30T21:04:09Z</published>
   <updated>1388-04-30T21:24:59Z</updated>
   
   <summary>خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر هیچ دلیلی ندارم برای حرف زدن چون این روزا حرف نزدن یه جورایی کم هزینه تره حداقل اینه که کسی نمی پرسه چرا ؟ دردایی هست...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزمرگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.sedighi.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر


هیچ دلیلی ندارم برای حرف زدن چون این روزا حرف نزدن یه جورایی کم هزینه تره حداقل اینه که کسی نمی پرسه چرا ؟
دردایی هست که فقط باید پتو رو گاز بگیری تا صدات در نیاد ..
دوربين كوچك من اما مي‌دانست كه او شاهدي راستگوست و شهادتي بزرگ در راه است ..


میگه: تو مگه نمی خوای ادامه بدی 
میگم: بله ..!
میگه: دوست داری حذف بشی ؟
میگم:نه اصلا 
میگه :خوب گوش بده 
میگم:آخه راه کارت چیه
میگه :ببین میگم متوجه نیستی !!
میگم :بسیار خوب دوباره مرور کنیم
میگه:دوست داری حذف بشی 
میگم:نه اصلا 
میگه :نمی خوای ادامه بدی؟
میگم :می خوام
میگه : خوب برو و حرف نزن
میگم: اخه
میگه :آخه نداره برو ... 

میگم:بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او به سمع پادشه كامكار ما نرسد..

حالا من نه کارت سوخت دارم و نه حالی برای ادامه چون انقدر فریاد نزده دارم که نگو اصلا یادم رفته دادو بیداد رو از کجا باید شروع کنم..
خوب من خوبم.

خداوند عزیز ،با من مهربان باش ! </p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>

</feed>
